|
|
|
|
#1 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
رابين وود
چند چيزي که مي توان از رابين وود آموخت
![]() آدم هايي که مدام با خودشان کلنجار مي روند براي من جالب ترند، آدم هايي که مدام خود را نقد مي کنند و مدام مي کوشند توضيح دهند که چه چيز گذشته را نفي و چه چيزش را حفظ مي کنند. آدم هايي که هيچ تئوري و هيچ نظريه يي را به طور قطع نمي پذيرند اما همه آنها را مي خوانند، از آنها مي آموزند و آنها را به خدمت خود مي گيرند. هيچ انديشمندي را دربست تاييد نمي کنند و مرعوب نامش نمي شوند، اما همه انديشمندان بزرگ قدر مي نهند. رابين وود مشخصاً چنين آدمي است. و چنين منتقد فيلمي. به همين سبب بارها مورد نقد قرار گرفته که از ثبات راي برخوردار نيست، به چپ و راست مي زند و از اين نوع انتقاداتي که معمولاً متوجه هنرمندان و نويسندگاني از اين دست است. نزديک يک دهه پيش (زمان چه تند مي گذرد) به کار ترجمه مجموعه يي از نقدهاي رابين وود مشغول بودم که در سال 1379 به نام اومانيسم در نقد فيلم منتشر شد. يکي از جذابيت هاي ترجمه کتاب اين است که زماني طولاني با متفکر و انديشمندي سر مي کني. هر روز صبح بيدار مي شوي و سه چهار صفحه يي از کارهايش را به دقت مي خواني و در هر کلمه و هر جمله اش دقت مي کني و از نزديک در تضادها و دغدغه هايش شريک مي شوي. با او اخت مي شوي. انگيزه اوليه من براي ترجمه رابين وود محدودتر بود؛ يکم، تامين منابع دست اول نقد فيلم براي سينما دوست ايراني؛ دوم، روشن کردن برخي مباحث نظري نقد فيلم مانند مفهوم رئاليسم و سينماي عامه پسند و تئوري مولف. اما در طول کار شيفته نگاه پويا و روحيه مدام در تکاپوي او شدم و ارزشش برايم بسي افزون تر شد. رابين وود کار نقد را ارزشگذاري مي داند و آن را از نوشتن ريويو معمول مطبوعات امروز متفاوت مي داند. مايلم به تمايز ساده يي که بين ريويونويس و منتقد وجود دارد اشاره کنم؛ «ريويونويس براي کساني مي نويسد که فيلم را نديده اند و به خوانندگانش توصيه مي کند آن را ببينند يا نبينند و به طور خلاصه به آنها بگويد که فيلم مورد بحث چيست و چه مي کند. اما فرض منتقد اين است که خواننده فيلم را ديده است، بنابراين نقل خلاصه داستان فيلم را کار زائدي مي داند و سعي مي کند بيننده را درگير يک مکالمه خيالي درباره محتواي فيلم، ميزان کاميابي آن و ارزش آن بکند... (از نقدي بر فيلم پنهان ميشائيل هانکه) رابين وود وقتي درباره فيلمي مي نويسد به عنوان رابين وود مي نويسد؛ آدمي با ديدگاه هاي ايدئولوژيک معين، آدمي که فکر مي کند خطر جنگ هسته يي جدي است و تمدن ما به سمت نابودي پيش مي رود، که برايش اين پرسش مطرح است که آيا در چنين شرايطي نوشتن درباره زيبايي فلان حرکت دوربين و بهمان نقطه کات کودکانه نيست. او کسي نيست که گمان کند نوشتن نقد صرفاً ارزيابي زيبايي شناختي است و بس. او خود را حذف نمي کند و آنجا که مي گويد؛... دغدغه اصلي منتقد مساله ارزش است؛ ارزش يک کار هنري منفرد، ارزش بالقوه آن در يک (به اصطلاح) تمدن به خصوصي که در روزگار ما ظاهراً به خودويرانگري ميل مي کند. مساله ارزش هيچ گاه به اندازه امروز حياتي نبوده است.... منظورش همين است که منتقد وقتي درباره فيلمي مي نويسد درباره آن داوري مي کند و طبعاً از ديد خاص خودش اين کار را مي کند. او با نوشتن در نشريه مووي در دهه 1960 کار نقد فيلم را شروع کرد و بعد کتاب هاي کوچکي درباره آرتور پن، اينگمار برگمان، هاوارد هاکس، ميکل آنجلو آنتونيوني، آلفرد هيچکاک و سه گانه آپوي ساتياجيت راي نوشت. در اين دوره از کارش به عنوان يک نويسنده مولف گرا با تمايل به نقد فرماليستي و زيبايي شناختي فيلم ها ظاهر مي شود. در دهه 1980 کتاب هاي او پيچيده تر مي شوند. به قول خودش او که در اوايل کارش به عنوان منتقد فيلم هيچ درکي از مفهوم ايدئولوژي نداشت، حالا تمام دغدغه اش دريافتن ايدئولوژي هاي پنهان در لايه هاي زيرين فيلم ها است. جالب اينکه او در کتاب هاي جديدش درباره فيلم ها و فيلمسازاني که قبلاً نوشته از زواياي ديگر مي نويسد. کتاب جديدي درباره هيچکاک منتشر مي کند و کتاب قديمي خودش درباره او را نيز همراه کتاب جديد در يک مجلد چاپ مي کند. کاري که معنايش اين است که او نمي خواهد گذشته خود را انکار يا کتمان کند، بلکه به خواننده اش فرصت مي دهد رابين وود جديد و قديمي را کنار هم ببيند. در عين حال در مقدمه مفصلي توضيح مي دهد که به کجاي آنچه پيشتر نوشته انتقاد دارد و کجايش را همچنان قبول دارد. در ادامه اين نوشته تنها به چند نکته يي که به گمانم به عنوان منتقد فيلم مي توان از رابين وود آموخت به اختصار اشاره مي کنم؛ به کار گرفتن همه تئوري ها بدون اينکه مرعوب هيچکدام شويم. رابين وود در دهه 60درباره نشريه بسيار نظري و بسيار سنگين اسکرين مطالبي نوشت و آن را به خاطر مغلق بودن به باد انتقاد گرفت. اما در مقدمه کتاب هيچکاک مي پذيرد که از جريان تئوري پرداز آن دوره چيزهاي زيادي درباره مفهوم ايدئولوژي و روايت آموخته و بعدها آنها را در نوشته هايش به کار گرفته است. اهميت سينماي عامه پسند در صدر فهرست بهترين فيلم هاي رابين وود ريو براوو ساخته هاوارد هاکس جاي دارد. از ديد خيلي ها انتخاب يک وسترن، حتي يک وسترن خوب، به عنوان محبوب ترين فيلم تاريخ سينما انتخاب عجيبي است. اما اين انتخاب از دلبستگي رابين وود به سينماي عامه پسند هاليوود ناشي مي شود. سينمايي که تا دهه 60 از سوي منتقدان اروپايي بي اهميت و سخيف انگاشته مي شد. رابين وود از نويسندگان جرياني است که سينماي هاليوود را جدي گرفت. عنوان مقاله مشهور او چرا بايد هيچکاک را جدي گرفت خود گوياست. او سال ها بعد مقاله ديگري نوشت با عنوان چرا هنوز هم بايد هيچکاک را جدي گرفت و به اين ترتيب بر تداوم نگاهش در ارزش و اهميت سينماي عامه پسند تاکيد کرد. مقاله او درباره سينماي وحشت و اينکه اين ژانر سينمايي چگونه تحولات ايدئولوژيک جامعه امريکايي را در خود منعکس مي کند نمونه خوب نگاه ژرف او به سينماي عامه پسند امريکاست و در ضمن روشن مي کند منظور او شيفتگي به همه چيز اين سينما نيست، بلکه به فيلم هاي عامه پسند به عنوان ساختارهاي متناقضي نگاه مي کند که کندوکاو زيرکانه شان چيزهاي بسيار جالب تري را روشن مي کند تا فيلم هايي که از ابتدا و آگاهانه با مقاصد روشنفکرانه و فلسفي ساخته مي شوند. نقدي که خواننده را در چنگ خود مي گيرد. هر نقدي کوششي است از سوي نويسنده براي اينکه خواننده را ترغيب کند فيلم را چنان ببيند که خود ديده است. نقد سرگيجه نوشته رابين وود نمونه اعلاي چنين نقدي است. بعد از خواندن نقد دشوار بتوان سرگيجه را جور ديگري ديد. وود با اتکا به شواهدي که در خود فيلم هست (نه قلم فرسايي بي ارتباط با متن فيلم) تفسير ويژه خود را ارائه مي کند و کوشش اسکاتي براي کشف مادلن در وجود جودي را به تجسم عشق رمانتيک و تمايل مردان به تصاحب زنان در اينگونه رابطه تعبير مي کند. او براي متقاعد کردن خواننده اش هم از منطق و استدلال استفاده مي کند، هم از احساسات و هم از قلم شيوا و نثر قوي. مرگ مولف يعني نفي نبوغ و نفي انسان. وود اين سخن رولان بارت را که «نويسنده نمي نويسد، خود نوشته مي شود» به سخره مي گيرد و مي پرسد آيا خود بارت هم موقع نوشتن اين جمله داشته نوشته مي شده است. او معتقد است به رغم نقش مهم فرهنگ عمومي جامعه و شرايط سياسي و اجتماعي در شکل گيري يک اثر هنري، هنرمند بزرگي پشت آثار هنري مهم حضور دارد که با تصميمات آگاهانه اش اثر هنري را خلق کرده است. تصورش دشوار نيست که هيچکاکي وجود داشته که تصميم گرفته براي نمايش فلان رويداد دوربين کجا قرار بگيرد و چگونه قهرمان داستان را تعقيب کند و صحنه چگونه نورپردازي شود و از اين قبيل و اينکه اگر فيلم هاي هيچکاک را شاهکارهاي هنر سينما مي دانيم، اين کيفيت مرهون حضور نابغه يي به نام هيچکاک هم هست. به اعتقاد وود، غرض از نفي مولف، نفي نبوغ، نفي وجود هنرمندان نابغه و نفي انسان از نقشه کلان کائنات و تقليل همه چيز به يک هستي قابل تبيين نشانه شناسانه است. اما او بر مواضع انسان گرايانه خود پاي مي فشرد. رابين وود کتابي يا مجموعه يي به نام اومانيسم در نقد فيلم ندارد. اين نامي است که من بر مجموعه مقالاتي که از کتاب هاي مختلف او انتخاب کرده بودم، گذاشتم. به نظرم آمد آن چيزي که مثل خط سرخي از ميان نوشته هاي همه دوره هاي او مي گذرد اعتقاد او به انسان يا ارزش هاي انساني به معناي وسيع آن است. سبب مخالفت او با جريان هاي نشانه شناختي و پساساختارگرايانه هم همين است. و يک نکته ديگر. ترجمه مقالات وود و آشنايي با مجموعه کارهايش در دوره هاي مختلف تاريخي، اين نکته را نيز برايم آشکار کرد که درک ما از منتقدان (و ساير انديشمندان) صاحب نام هميشه چه اندازه محدود است. وود براي ما بيشتر نويسنده يي بود که نقدهاي خوبي درباره هيچکاک نوشته است. همين. تقليل دادن نويسنده يي با يک دنيا تناقضات دروني و کشاکش هاي ايدئولوژيک با خود و ديگران به يکي دو نوشته اش، چون گمان مي کنيم آن نوشته ها با مقاصد خودمان در اثبات حقانيت هيچکاک خوانايي دارند. امروز هم کمابيش چنين اتفاقي مي افتد. هواداري وود از سينماي عامه پسند و مخالفت او با سينماي روشنفکرانه متکلف، که ابداً به مفهوم حمايت از سينماي سرگرم کننده امروز هاليوود نيست، وسيله يي مي شود براي مخالفت با سينماي هنري جدي و دفاع از سينماي سخيف. در حالي که اندک مطالعه يي در نوشته هاي وود روشن مي کند که او از کدام سينماي هاليوود و به چه دليل دفاع کرده است و چه خوانش عميق و بديعي از فيلم هايي که درباره آنها بحث کرده ارائه کرده است. اکنون بيش از يک دهه است که او با چند تن از همفکرانش در کانادا مجله سينمايي وزيني به نام سينه اکشن درمي آورد. سينه اکشن سه شماره در سال منتشر مي شود و سردبيري آن بين اعضاي تحريريه مي چرخد. رابين وود گفته است مارکس و فرويد را هم نمي توان دربست و بدون چون و چرا پذيرفت. اين اصل درباره خودش هم به طريق اولي صدق مي کند. او در همه نوشته هايش به يک اندازه درخشان نيست.(طبيعي است) در نوشته هاي سال هاي اخيرش گرايش ايدئولوژيک و سياسي بر گرايش زيبايي شناسي مي چربد و گاه او را به انتخاب هاي غيرقابل دفاع مي کشاند. نوشته هاي انتقادي درباره او کم نيست، اما همه بر اهميت کار او به عنوان يکي از شخصيت هاي ماندگار نقد فيلم صحه مي گذارند. |
|
|
|
#2 (لینک مستقیم به این پست) |
|
کاربر سايت
![]() تاریخ عضویت: Jun 2007
محل سکونت: هر جا آب و سر پناه باشه!
نوشته ها: 468
تشکر از دیگران: 330
تشکر شده 245 بار در 221 پست
|
بهتر بود درباره ي روزنامه ي اعتماد هم مي نوشتيد!!!!!!!!!!!!!!!!!:angrysmiley:
|
|
|
|
#3 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
از لابه لاي نوشته وود
بعد از دو دهه ساختارگرايي، نشانه شناسي و روانکاوي حمله دوباره به «خرافه نيت هنرمند» ظاهراً کار عبثي مي نمايد. اين خرافه خيلي سخت جان است. اگر کارگردان مي گويد فيلمش بد است، منتقد چگونه مي تواند اعلام کند فيلم او فيلم خوبي است؟ اگر کارگردان اعلام مي کند از وجود لايه هاي معنايي معيني در اثرش به کلي بي خبر است، پس چگونه چنين لايه هاي معنايي مي توانند وجود داشته باشند، مگر در خيال منتقد؟ يکي از دغدغه هاي زيبايي شناسي سده بيستم اين بوده است که به اين پرسش ها پاسخ دهد يا در واقع آنها را کنار بگذارد؛ اولاً از راه کاربرد ابتدايي روانکاوي (هنرمند از انگيزه هاي ناخودآگاه خويش بي خبر است)؛ بعد، از راه مفاهيم مارکسيستي ايدئولوژي، که نشان مي دهد چگونه طيف وسيعي از پيش فرض ها، تنش ها و تضادهاي فرهنگي از خلال کدها، قراردادها و ژانرهايي که عمدتاً از کنترل هنرمند بيرونند، عمل کنند. سرانجام از راه به کارگيري نظريه روانکاوي پيشرفته که در پي آن است که نه تنها موردهاي خاص، بلکه خود ايدئولوژي، بناي فاعل (سوژه) را درون آن و مناسبات فاعل و چشم انداز تماشا توضيح دهد. براي فهم تحولات سينماي هاليوود در دهه 70 دو کليد اصلي وجود دارد؛ يکي اثرات جنگ ويتنام روي ضمير آگاه و ناخودآگاه ملي و ديگري تکامل حيرت انگيز سينماي وحشت. نيرو گرفتن و استحکام جنبش هاي اعتراضي و آزادي گراي راديکال، مبارزه طلبي سياهپوستان و فمينيسم، در نابودي سينماي کلاسيک موثر بودند. سينماي وحشت امروز امريکا، از درون فيلم رواني بيرون آمد.نيويورک، نيويورک، همان طور که اخيراً گدار گفته است، «فيلمي واقعي» است درباره مناسبات معاصر، اما چون به عنوان فيلمي «درباره گذشته» ديده شده، بسيار لطمه ديده است.با توجه به اشارات رولان بارت در کتاب S/Z درباره «دوباره خواندن»پديده چندين باره ديدن فيلمي چون جنگ هاي ستاره يي حالتي اندکي طنزآلود به خود مي گيرد. بارت مي نويسد؛ دوباره خواني عملي است خلاف عرف تجاري و ايدئولوژيک کنوني جامعه ما، که در آن بايد داستان را پس از مصرف «دور بيندازيم» تا بتوانيم به سراغ داستان ديگري برويم، کتاب ديگري بخريم و اين امر تنها در ميان گروه هاي حاشيه يي معيني از خوانندگان (کودکان، سالخوردگان و استادان دانشگاه) معمول است. مي توان فيلمي مانند نامه يي از يک ناشناس يا آخر بهار را بيست بار خواند و باز هربار معاني جديد، پيچيدگي هاي تازه، ايهامات و امکانات تفسير نويني در آن يافت اما بعيد مي دانم اين آن چيزي باشد که کساني را بارها و بارها به ديدن جنگ هاي ستاره يي مي کشاند.اگر اسپيلبرگ کارگردان ايده آل دهه 80 است، دليلش اين است که صداقت او (کيفيتي که در فيلم هاي جنگ هاي ستاره يي احساس نمي شود)، در مايه گذاري عاطفي اش دقيقاً در آن گونه بازگشت به کودکي که ظاهراً مطلوب همه است بيان مي شود. نگرشي که در فيلم هاي اسپيلبرگ به طور تلويحي به خانواده پدرسالاري وجود دارد، جالب است. در آرواره ها خانواده متشنج و ناپايدار است و در يي تي خانواده پيش از شروع فيلم از هم پاشيده است. تمام کاري که از اسپيلبرگ برمي آيد اين است که به رغم همه شواهدي که خودش ارائه مي کند، بار ديگر بر خوبي ماهوي زندگي خانوادگي تاکيد کند. در فيلم يي تي (به عنوان نمونه) همين که يک دانشمند با تخيلي ذاتاً پيشاجنسي در جاي پدر غايب قرار گيرد کفايت مي کند. نتيجه اينکه جايگاه زنان در آثار اسپيلبرگ خفت آور است. زنان در فيلم هاي وي انحصاراً کارکرد همسر و مادر(به ويژه مادر) را دارند. |
|
|
|
#4 (لینک مستقیم به این پست) | |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
نقل قول:
ببخشیییید!!!!!!اگه منظورتون اینه که منبع رو ننوشتم.می خواستم توی آخرین پست بنویسم.حالا چرا عصبانی میشی!!! |
|
|
|
|
#5 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
زندگي رابين وود در يک نگاه
تحصيلکرده همه جا رابين وود يکي از معدود منتقدان در قيد حيات نسل قديمي سينمايي نويس هاي تاريخ سينما است که در 77 سالگي همچنان به فعاليت هاي سينمايي هر چند محدود خود ادامه مي دهد و بعضاً با حمايت هاي معنوي خود افق هاي جديدي در برابر منتقدان جوان مي گشايد. وي همچنين از جمله منتقداني است که از سال ها پيش در ايران اسم و رسم قابل توجهي داشته است و مي توان تاثير مستقيم و غيرمستقيم نظرياتش بر جامعه نقدنويسي متقدم ايران را پيگيري و بررسي کرد. رابين وود متاثر از تحصيلات عالي دانشگاهي و خلق و خوي انگليسي اش همواره رويکردي آکادميک به مقوله تحليل فيلم داشت و وجوه مختلف مطالعات سينمايي را در چارچوب ساختارهاي علمي و نظري منسجم و طبقه بندي شده دنبال مي کرد. گرچه وي در نخستين بخش از دوران حرفه يي اش جانبداري هاي خاصي نثار نگره مولف کرد و اغلب به عنوان يکي از طرفداران اين نگره شناخته مي شود اما با نگاهي دقيق تر بايد گفت وود در دوران بلوغ فکري اش از هرگونه اظهار راي کلي و يک جانبه خودداري کرده است. نمونه اين رويکرد در مجادله مکتوبي که در سال 1985 ميان وي و ديگر نظريه پرداز نگره مولف اندرو ساريس به وجود آمد و ترجمه بخشي از آن را در همين صفحه خواهيد خواند مشهود است. اما فارغ از نگره مولف آراي وي در باب رئاليسم، ايدئولوژي، هنر مردم پسند، ژانر وحشت و رابطه سياست با سينما از اهميت و اعتبار زيادي برخوردارند که معمولاً کمتر به آنها توجه مي شود. وود بعد از پشت سر گذاشتن تحول ايدئولوژيک در نظريات و عقايد خود به بينش هاي روانشناختي در تحليل فيلم علاقه مند شد و اگر در دوران اول کاري اش هيچکاک را به عنوان کارگرداني مولف مي ستود در دوران دوم به مضامين نهفته در فيلم هاي وي توجه بيشتري نشان داد و به عنوان مثال مقالاتي در باب ويژگي هاي روانشناختي شخصيت هاي دو فيلم «روح» و «مارني» نوشت. تفکرات مارکسيستي و البته فرويدي در تحليل هاي سينمايي محصول دوران دوم زندگي وي هستند که نسبت به دستنوشته هاي سابقش از غناي تئوريک به مراتب بيشتري برخوردارند. وي سال هاي جواني اش را به تحصيل ادبيات انگليسي در سه کشور انگلستان، فرانسه و سوئد گذراند و در دوران فعاليتش در دانشگاه ها و مراکز علمي معتبر از جمله دانشگاه يورک کانادا به تدريس و تحقيق در زمينه مطالعات سينمايي پرداخت. وود در طول ساليان تحصيلش در دانشگاه کمبريج از دو تن از استادان خود به نام هاي اي پي روسيتر و اف آر ليويز تاثير زيادي پذيرفت و در سال هاي بعد هم کم و بيش خود را وامدار شيوه نگرش آنها به آثار هنري مي دانست. از وود کتاب هايي درباره هيچکاک، هاکس، برگمان، پن، آنتونيوني و شابرول منتشر شده است که مطالعه آنها براي علاقه مندان به مباحث تئوريک سينما قطعاً خالي از فايده نخواهد بود. ظاهراً وود در سال هاي بازنشستگي علاوه بر فعاليت هاي سينمايي تجربه هايي در زمينه نگارش رمان داشته است و مدت ها است چهار رمان منتشر نشده در قفسه کتابش خاک مي خورند و براي انتشار لحظه شماري مي کنند. آنچه در ادامه آمده نامه وود به ساريس است؛ غرض از اين نوشته اصلاح مجموعه نظرات پيچيده يي است که اندرو ساريس (در مقاله وضوح سينما شماره 17 سپتامبر) به من نسبت داده است که در واقع به آنها اعتقادي ندارم. ساريس نوشته است؛ «بر اساس نکاتي که رابين وود با هوشمندي اظهار کرده است حتي بزرگ ترين معايب مولفان غالباً سرکش سينما - اسکورسيزي، کاپولا، آلتمن، راسل، آپتد، روئگ و حتي دي پالما و چيمينو - بر ايدئولوژي تثبيت شده بلاک باسترهاي صلاحيت دار رجحان دارد؛ چراکه بلاک باسترها زمينه ساز ارضاي بد ترين غرايز يعني طمع و خودستايي هستند.» شخصاً مطلع نيستم چيزي را «اظهار» کرده باشم که هرگونه شباهت نزديکي با اين ادعا داشته باشد. (آيا ساريس حداقل مي تواند منبعش را مشخص کند؟) به علاوه اگر چنين چيزي اظهار کرده باشم، نمي توانم به عنوان ادعايي «هوشمندانه» از آن نام ببرم. فهرست اشخاص اسم و رسم داري هم که ساريس رديف کرده متعلق به خودش است و ربطي به من ندارد. البته ترديدي نيست که من به شدت آثار اسکورسيزي و نه «حتي» بلکه به خصوص چيمينو را ستايش مي کنم. «پس از ساعت ها» هنوز اينجا اکران نشده است اما به سختي مي توانم هر گونه عيبي در «گاو خشمگين» يا «سلطان کمدي» پيدا کنم. «دروازه بهشت» حتي بعد از چندين و چند بار تماشا هنوز برايم به عنوان يکي از بر ترين دستاورد هاي سينماي هاليوود محسوب مي شود و معايب آن برخلاف جسارت هاي موفقيت آميز و مغرورانه اش رفته رفته و به تدريج اهميت خود را از دست مي دهند. از طرف ديگر به هيچ وجه «معايب» مولفان سينما را به «ايدئولوژي تثبيت شده» ترجيح نمي دهم و مثلاً بعد از تماشاي «مالر» با خود عهد کردم هرگز چشم انتظار فيلم ديگري از کن راسل نباشم. بگذريم از اينکه عهدم را براي فيلم ديگري از او شکستم چرا که مشتاق تماشاي کاترين ترنر در آن فيلم بودم. البته چون تجربه تماشاي کامل يک فيلم بد را مجازاتي کافي براي تخلف از عهد مي دانم خودم را ملزم کردم تا پايان فيلم سالن سينما را ترک نکنم. استفاده از عبارت «بلاک باستر هاي صلاحيت داري که زمينه ساز ارضاي بد ترين غرايز هستند» هم از سوي ساريس تا حدي سوال برانگيز است چرا که ساريس همان کسي است که ستايش هاي جانانه يي نثار يکي از بارز ترين مثال هاي متاخر اين گونه بلاک باستر ها يعني «بازگشت به آينده» کرده است. (آيا اين ستايش ها را بايد به منزله انصراف ساريس از مواضع قبلي اش محسوب کرد؟) اندرو ساريس پاسخ مي دهد؛ به دليل نقل قول اشتباه و البته غيرعمدي عقيده آقاي وود عذرخواهي مي کنم. آن عبارت حاصل برداشت اشتباهي من از مکالمه با يکي از دوستان مشترک مان بود. چون تمايل ندارم بيش از اين بر سر چنين موضوع کم اهميت و حاشيه يي بحث کنم بر خود لازم مي دانم توضيح دهم که از تماشاي «بازگشت به آينده» لذت بردم چون آن فيلم نسبت به «دروازه بهشت» رويکرد بسيار جذاب تري به طمع و خودستايي داشت. به عبارت ديگر اصالت هدفي که در «دروازه بهشت» مطرح مي شد براي ذائقه من بيش از حد مطنطن و کسل کننده بود. علاقه ام به «بازگشت به آينده» انصراف از مواضع قبلي ام محسوب نمي شود چون هرگونه تعميم فراگيري خصوصاً در اين زمينه با اشتباه همراه است. |
|
|
|
#6 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
ده فيلم انتخابي رابين وود
نشانه يي از علاقه به سينماي عامه پسند امريکا 1- ريو براوو (هوارد هاکس 1959) گفته مي شود فيلم پاسخي به وسترن نيمروز ساخته فرد زينه مان است؛ موضوعي که به دوران مک کارتي و ليست سياه مربوط مي شود. اما از اين حرف ها بگذريم، ريو براوو، يک شاهکار بي بديل از هاکس است و از همه مهم تر نشان مي دهد چرا هاکس مي تواند از فورد مهم تر باشد. شايد اين فيلم براي وود، نشانه يي از علاقه وي به سينماي عامه پسند امريکا در دهه 50 باشد اما قرار گرفتن اين فيلم در رتبه اول آن هم در سال 2002، نشان مي دهد عامه پسندي وابسته به زمان است و يک شاهکار هنري، زمان گريز. جنس فيلمسازي هاکس در آن بازه زماني در سينماي امريکا آنقدر مدرن و اصيل است که سينماي تارانتينو حالا در مقابل آن يک فرزند خلف است. کافي است صحنه نبرد پاياني را به خاطر بياوريد تا قدرت هاکس در خلق يک وسترن متعارف نامتعارف را بيشتر لمس کنيد. شاهکار هاکس يک درام کاملاً اومانيستي است و همين موضوع باز نشان مي دهد انتخاب نام اومانيسم در نقد فيلم، انتخاب دقيقي است. 2- دختر خانوم هاي رشفور (ژاک دمي 1967) بي شک انتخاب فيلم از سوي وود، به دوره دوم نقدنويسي او بازمي گردد. يکي از خاص ترين موزيکال ها نقطه عطف اين ژانر در تاريخ سينما به شمار مي آيد. از کا ترين دونوو جوان تا جين کلي در فيلم ايفاي نقش کرده اند. کار آهنگساز فيلم ميشل لگران در بالا ترين سطح خود قرار دارد و فيلمبرداري گيلن کلکه، کسي که با مارکر، برسون و سوته سابقه همکاري داشته درخشان و وصف ناپذير است. 3- دروازه بهشت (مايکل چيمينو 1980) درامي که طي آن چيمينو به واسطه نمايش آخرين ثانيه هاي پاياني قرن نوزدهم، به بازنمايي پيدايش جامعه طبقاتي و انحصارات مربوط به هر طبقه مي پردازد. عکس ها و پوسترهاي به جا مانده از آن دوره، منبع الهام چيمينو براي بازسازي بصري آن دوران است. وسواس چيمينو هزينه کار را از 11ميليون دلار، به چيزي حدود 44 ميليون دلار رساند. به گفته منتقد فرانسوي چيمينو خود را يک فون اشتروهايم تصور کرده بود غافل از اينکه تهيه کننده تالبرگ نبود. 4- من با يک زامبي قدم زدم (ژاک تورنور 1943) اين فيلم را تنها خود وود انتخاب کرده.فيلمي که براي نخستين بار سعي دارد مفهوم زامبي را در سينما به تصوير بکشد. 5- آخر بهار (ياسوجيرو اوزو 1949) شاهکار جمع و جور و گرم استاد. داستان پيرمردي تنها که براي اينکه دخترش را راضي به ترک او و رفتن به خانه بخت سازد، وانمود مي کند خود نيز قصد ازدواج دارد. با شبکه يي ظريف و نامرئي از روابط خانوادگي و مهرورزي هاي نامحسوس و به روال ديگر مرواريدهاي اوزو از دل يک ملودرام خانوادگي، دريچه يي مي شود به کشف رازهاي جهان و پرتگاه تنهايي. آخر بهار اگر بهترين فيلم اوزو نباشد، بي ترديد گرم ترين و ديدني ترين فيلم اوست. 6- مارني (آلفرد هيچکاک 1964) اثري روانکاوانه که استاد با محور قرار دادن زن مشکوک و سينمايي مورد علاقه اش و با استفاده يي درخشان از رنگ، يکي ديگر از آثار برجسته خود را خلق کرده. وود و برتولوچي هردو در اين نظرسنجي اين فيلم هيچکاک را انتخاب کرده اند. 7- Rally round the Flag, Boys (لئو مک گري 1958) کمدي با بازي پل نيومن و انتخاب عجيب از رابين وود که تنها او اين فيلم را انتخاب کرده است. 8- لحظه غفلت (ماکس افولس 1949) آخرين فيلم امريکايي افولس فيلمساز محبوب رابين وود. يک فيلم نوآر ملودراماتيک با مايه هاي روانشناختي که در فهرست، وود آن را جايگزين شاهکار ديگري از افولس کرده است؛ نامه زني ناشناس. لحظه غفلت از دو نقش آفريني درخشان از جوان بنت و جيمز ميسون بهره مي برد. کار افولس باميزانسن در اين فيلم مثال زدني است. 9- قاعده بازي (ژان رنوار 1939) رنوار به عنوان يک متخصص سينما و هنر مدرن، يکي از قله هاي دست نيافتني تاريخ سينما را خلق کرده است که ترکيبي موزون از هجو و طنز با تراژدي و حسرت است. 10- اوگتسو مونوگاتاري (کنجي ميزوگوچي 1953) يک نمونه کامل و بي بديل سينمايي که نشان مي دهد وابستگي ها به سنت و ادبيات، در کنار حفظ اصالت چگونه مي تواند به يک اثر واقعاً مدرن منجر شود. هنوز اين شاهکار ميزوگوچي که براي اثبات هنر او براي چشم غربي ساخته شد، يکي از پيشروترين ها است. وود در پايان فهرست خود اشاره کرده براي قرار دادن فيلم معلم پيانو ساخته هانکه، وسوسه شده اما به نظرش براي مطمئن شدن، کمي زود است. منبع:روزنامه اعتماد |
|
| Dead_Girl ، کاربر روبرو از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده است : | Mr.M.J (07-08-2008) |