آپلود عکس فروشگاه گلستان دفترچه روزانه شهر بازي تماس با مدیران انجمن ها
بازگشت   گلستان تاک > دانش و آموزش > تاریخ > تاريخ ايران معاصر

 
آخرین 10 پست : تایتانیک 2                    زندان گلستان تاک                    این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه                    احساس حقیقیت رو نسبت به نفر قبلیت...                    نفر قبليت به كدوم يك از شخصيت ها...                    اگه معلم بودی به نفر قبلی چه نمره...                    بازی با اسم                    چه طور فراموشش کنم یا به دستش...                    اگه نفر قبلی اسم نداشت چه اسمی...                    مشاعره
پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 07-08-2008   #1 (لینک مستقیم به این پست)
کاربر سايت
 
TomCat آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 253
تشکر از دیگران: 115
تشکر شده 223 بار در 129 پست
Exclamation نقش كشكوئيه در تاریخ انقلاب اسلامی ایران

مقدمه:
انقلاب اسلامى از جمله رخدادهايى است كه به دلايل عمق اثراتى كه بر تحولات تاريخى ايران، دنياى اسلام و ساير نقاط جهان گذاشته است نمي‌توان در مورد آن سكوت كرد و از پرداختن به آن طفره رفت. براى داورى منصفانه پيرامون عظمت اين انقلاب بايد همه‌ى جوانب و زواياى آن انگيزه‌ها و آرمان‌ها و جانفشاني‌هايى كه براى پيروزى انقلاب به وقوع پيوست دقيقاً شناسايى كرد تا از عهده‌ى تحليل و تبيين انقلاب اسلامى بر آمد.

تبيين انقلاب اسلامى بدون مراجعه به عمق رخدادهايى كه به وقوع پيوست ممكن نيست. عمق انقلاب اسلامى را نمي‌توان تنها با مراجعه به وقايع به جانفشاني‌ها، آرمان‌ها و انگيزه‌ها و شعار‌هاى چند شهر بزرگ به دست آورد. همان‌طورى كه امام عظيم‌الشأن انقلاب اسلامى فرمودند، انقلاب اسلامى انقلاب مردمى بود. انقلاب طبقه، گروه و قشر خاصى از جامعه نبود تا با تحليل اين گروه و قشر خاص به شناخت آن نائل آييم.

روايت‌هايى كه در پى خواهد آمد يكى از هزاران روايت‌هايى است كه نشان مي‌د‌‌هد چگونه اثرات نفس قدسى يك پير روشن ضمير از فرسنگ‌ها فاصله جامعه‌اى را با همه‌ى اركان شهرى و روستاييش دگرگون مي‌كند. به گونه‌اى كه حتى شعار‌ها و آرمان‌هاى ساده‌ترين نوع تجمع سياسى در سنتي‌ترين بافت اين جامعه با پيچيده‌ترين نوع مشاركت سياسى در مدرن‌ترين بافت اين جامعه همساز مي‌شود.

يكى از خصلت‌هاى استثنايى انقلاب اسلامى آن است كه ساخت آرمان‌ها و انگيزه‌ها، خواسته‌ها و شعارهاى آن در دورترين نقطه‌ى ايران در ساده‌ترين نوع زندگى اجتماعى با آرمان‌ها، انگيزه‌ها، خواسته‌ها و شعارهاى آن در پايتخت و شهر‌هاى بزرگ كه داراى زندگى پيچيده‌ى شهرى هستند، تفاوت چندانى ندارد، يكسان است. در تاريخ سياسى هيچ انقلاب بزرگ اجتماعى وجود ندارد كه اين چنين آرمانى در آن وجود داشته باشد.

اگر چه روايت‌هاى حاضر روايت‌هاى دردمندانه‌ى مردم كشكوئيه به عنوان يكى از دور افتاده‌ترين نقاط ايران از انقلاب اسلامى است اما به جرأت مي‌توان گفت كه روايت همه‌ى مردم ايران در همه‌ى نقاط از انقلاب است. با كشكوئيه مي‌توان عظمت انقلاب اسلامى را تحليل كرد. همان‌طورى كه مي‌توان عمق خصلت ضد مردمى رژيم شاهنشاهى را نيز تحليل كرد. روايت مردم كشكوئيه از آرمان‌هاى انقلاب ساده و بي‌آلايش است. از پيچيدگي‌هاى لفاظى تحليل‌گران سياسى به دور است اما روايت انقلابى و سطح تحليل اين مردم از انقلاب اسلامى به مراتب از سطح تحليل نخبگان سياسى عميق‌تر است. مردم كشكوئيه مانند همه‌ى مردم ايران انقلاب اسلامى را با همه‌ى آرمان‌هايش درك كردند و بر اساس همين درك عميق بود كه هم در دوران رنج زندان، شكنجه، تبعيد، كتك خوردن، فحش شنيدن، مال و دارايى خود را از دست دادن و بسيارى از مصائب را به جان خريدند و هم در طول حاكميت جمهورى اسلامى با تمام توان از آرمان‌هاى انقلاب اسلامى دفاع كردند.

ايثار و فداكارى در هر جامعه‌اى ناشى از احساسات نيست ناشى از شناخت اسلام است. احساسات تا جايى به مددشان مي‌آيد كه در آن منطق از دست رفتن جان و مال مطرح نباشد. اما آنهايى كه با جان و مال خود بر سر پيمان آرمان‌هاى خود هستند آنها از شناختى عميق برخوردارند كه با محاسبات مادى و تحليل‌هاى سطحى نمي‌توان به اين شناخت دست يافت.

روايت مردم كشكوئيه از انقلاب اسلامي، جمهورى اسلامى و ولايت فقيه چنين روايتى است.

شايد اگر پاره‌اى از نخبگان سياسى و فكرى اين مملكت به جاى جستجو در ميان نظريه‌هاى كليشه‌اى تحليل انقلاب اسلامى در سطح متون و رسانه‌ها (كه عمدتاً تحت تأثير روايت‌هاى غربى است) به عمق جامعه‌ى ايران در شهرهاى دور و نزديك و حتى روستاها رجوع مي‌كردند، از عهده‌‌ى تبيين و درك عظمت انقلاب اسلامى بهتر برمي‌آمدند و شايد اگر كارگزاران نظام جمهورى اسلامى كه به بركت چنين مردمى اكنون در رأس تصميم‌گيري‌هاى سياسي، انقلابي، فرهنگى و اجتماعى قرار دارند به آرمان‌ها، خواسته‌ها و انگيزه‌هاى ساده و بي‌آلايش چنين مردمى نظر مي‌كردند اوضاع مملكت ما به مراتب بهتر از آنچه كه امروز هست مي‌بود.

نمى دانيم آيا با خواندن اين روايت‌ها هم كارگزاران حكومت جمهورى اسلامى و هم تحليل‌گران و نخبگان فكرى و سياسى اين مملكت به خود خواهند آمد يا نه؟! اما يقين داريم كه پاسخ دادن به چنين مردمى در پيشگاه داورى الهى به مراتب سخت‌تر از بي‌توجهى به آرمان‌ها، اعتقاد و خواسته‌هاى آنها خواهد بود.

متن گزارش‌هاى مربوط به واقعه‌ى سال 1357 در منطقه‌ى كشكوئيه‌ى رفسنجان
منطقه‌ى كشكوئيه از توابع شهرستان رفسنجان در محدوده‌ى (20ـ30) كيلومترى اين شهرستان به طرف تهران قرار دارد. اين منطقه به صورت نوارى در سمت چپ جاده‌ى اصلى رفسنجان به تهران قرار گرفته و شغل اكثريت قريب به اتفاق مردم اين سامان از سال‌ها پيش كشاورزى مي‌باشد. كشاورزان تا حدود بيست سال قبل به كشت گندم و جو و تره بار و پسته و دام پرورى و... مشغول بودند. با وجودى كه محصولات كشاورزى و دامى اين منطقه از مرغوب‌ترين محصولات بوده، اما به دليل كمبود آب و شور شدن آن و مقرون به صرفه نبودن،‌ كشاورزى منطقه به كشت تك محصولى پسته گرايش پيدا كرده است و درآمد سرشار پسته تا چند سال قبل موجب شد تا دانش آموزان توجه چندانى به تحصيلات عاليه نكنند. ولى به دليل تقسيم اراضى و كمبود آب و افت درآمد پسته، اخيراً تمايل به تحصيلات عاليه بيشتر شده است.
مردم منطقه صد در صد شيعه‌ى اثني‌عشرى بوده و عموماً متدين و اهل نماز و روزه هستند و درصد قابل توجهى اهل جلسات و وجوهات مي‌باشند. رعايت اصول اسلامى مورد توجه است. بزهكارى و تظاهر به ارتكاب محرمات و تفرقه و منازعات قومى خانوادگى و سياسى كمتر ديده مي‌شود.

در سابق 100% مردم مقلد حضرت امام خمينى (ره) بوده‌اند و الان نيز گرايش به تقليد از مقام معظم رهبرى حضرت آيت‌الله خامنه‌اى مورد توجه است. مردم اين منطقه اصول‌گرا هستند و از گرايش به افكار التقاطى به دورند. همه‌ى اين سوابق مرهون توجه منسجم روحانيت به اين منطقه است.

در حقيقت اين مردم آيينه‌ى روحانيت خود هستند. روحانيتى كه هدف خود را ارشاد مردم و بسط شريعت اسلام و تشيع قرار داده است. كسانى كه شايد در جاهاى ديگر موفق‌تر بودند ولى بر حسب وظيفه از باب «لينذروا قومهم اذا رجعوا باليهم» به تبليغ در محل خود مشغول شده‌اند.

سابقه‌ى روحانيت در اين منطقه به بيش از يكصد سال پيش برمي‌گردد. اولين روحانى كه در اين منطقه به امر مهم تبليغ اشتغال داشته فردى به نام حاج آخوند اصفهانى (محى الدين) معروف به حاج آخوند بود. طبق بيان كسانى كه زمان ايشان را درك كرده‌اند وى فردى در حد خود با سواد بود. مردمى كه در آن زمان خالى الذهن بوده‌اند و گرفتارى كمى داشته‌اند. بسيارى از مسائل شرعى را از زبان ايشان بيان مي‌كنند. در آن زمان روحانى هم مانند ساير مردمان بود و در كنار تبليغ و ارشاد مردم به كار ديگر مثل كشاورزى و غيره مشغول بودند. شايد تأثيرات روحانيت در منطقه به دليل توجه اندك به ماديات و... باشد. قبر مرحوم حاج آخوند در محل مسجد بهشت آباد در همين منطقه مشخص است.

دومين روحانى كه در اين منطقه به صورت منظم اجراى برنامه كرده مرحوم حاج شيخ حسنعلى كرباسى است كه مردم محل او را با نام‌هاى حاج آقا يا حاج آقا كرباسى و شيخ كرباسى مي‌شناسند. ايشان از حدود سال‌هاى 1338 به اين منطقه وارد شد. ايشان در اصل اهل نجف آباد اصفهان بودند كه به اين منطقه مسافرت كرده‌اند. در ابتدا به صورت مجرد در منطقه حضور داشتند. همسر مكرمه‌ى ايشان درباره‌ى هجرت‌هاى متوالى حاج آقا چنين مي‌گويد: «وقتى كه حاج آقا نبود تمام بار زندگى را بايستى تحمل كنم. گاهى اوقات مي‌شد كه تنها با چند فرزندم كه هنوز در سن طفوليت بودند به سر مي‌بردم، دراين حين دزد از ديوارخانه بالا مي‌آمد. من براى اينكه دزد را فرارى دهم حاج آقا را صدا مي‌زدم كه برخيز مثلاً نماز است يا ببين چه صدايى است مي‌آيد، تا اينكه دزد فكر كند كه مردى در خانه هست و خانه را ترك كند.»

يكى از مريدان حاج آقا كرباسى مي‌گويد كه اوايل كه حاج آقا به منطقه آمده بودند منزلى نداشتند و روى آن را هم نداشتند كه بگويند مرا به خانه ببريد. ايشان مي‌گويد من از اولين ميزبان‌هاى حاج آقا بودم. يك روز كه مشغول آبيارى باغ بودم، وقت نماز مغرب و عشا شد. من هم به مسجد آمدم و نمازم را خواندم. چون آبيارى باغ تا بعد از نماز هم ادامه داشت زود از مسجد خارج شدم و به سوى باغ رفتم. روز بعد كه شد حاج آقا مرا ديد و گفت ديشب كجا رفتي؟ من گفتم: آبدار بودم و رفتم سر كار خود. وقتى كه سؤال كردم شما كجا مهمان بودى ايشان گفت: ميهمان خدا بودم. بعد معلوم شد كه ايشان شب را در باغى بدون غذا و رختخواب گذرانده است. عبايش بالش و زمين فرشش و آسمان طاقش.
از خدمات ارزنده‌ى ايشان مي‌توان موارد زير را نام برد.
1. آشنا ساختن مردم با مسائل اسلامى و معارف ديني.
2. توجه دادن به مردم نسبت به شيوه‌ى صحيح زندگى كردن، غذا خوردن، حرف زدن و...
3. ساختن مساجد با بودجه‌ى مردمي.
4. ساختن راه با همكارى مردم (به صورتى كه خودشان بيل به دست كار كردند).
5. تشويق جوانان و بچه‌هاى آن زمان براى آموختن قرآن و معارف.
6. تشويق مردم به كار و فعاليت، به صورتى كه خودشان هم از همان ابتدا به احداث باغ پسته اقدام كرده و معاش خود را از اين راه مي‌گذراندند.
7. متحد ساختن مردم به وسيله‌ى برگزارى جلسات عمومى دوره‌اى در بين روستاها.
8. سوق دادن مردم به سوى مرجعيت شيعه خصوصاً امام راحل ـ رضوان الله تعالى عليه.

چنانچه تعريف مي‌كنند (آخوند اصفهاني) كه قبل از ايشان روحانى منطقه بوده‌اند، بعد از رحلت مرجع جامع شيعيان حضرت آيت‌الله بروجردى مي‌گويد: «مردم،‌ من نمي‌دانم پس از اين از كه بايد تقليد كرد، وقتى كه خبر به گوش حاج آقا رسيد.» ايشان مي‌گويد: «هيچ سردرگمى وجود ندارد مرجع ما حضرت آيت‌الله العظمى خمينى است. اين در حالى بوده كه رساله‌ى حضرت امام (ره) ممنوع بود.»
9. برگزارى جشن‌هاى نيمه‌ى شعبان به صورت منسجم و دوره‌اى بين روستاهاى مختلف منطقه به مدت 15 شب از اول تا نيمه‌ى ‌شعبان المعظم براى زنده نگه‌ داشتن ياد امام زمان (عج) نويسنده‌ى اين مطالب خود شاهد برگزارى پرشكوه اين مراسم بوده. از يكى دو روز قبل بر حسب نوبت هرجايى ديوارها را با پارچه‌هايى آذين‌بندى مي‌كردند.

در حين برگزارى جشن هم گروه‌هاى سرود و مداحان و سخنرانان مبرزى كه دعوت مي‌شدند به اجراى برنامه مي‌پرداختند. رژيم شاه به سختى از اين قضيه ناراحت بود و بعضى اوقات هم سعى در به هم زدن جلسه مي‌كرد.
10. پخش اطلاعيه‌هاى امام (ره) و عكس و پوستر و... در منطقه.
11. تشويق نوجوانان براى تحصيل علوم ديني، ايشان هر كدام از نوجوانان را كه علاقه به روحانى شدن داشتند به قم مي‌برد و آنان را به مدارسى معرفى مي‌كرد و لباسى براى آنها تهيه مي‌كرد و آنها را زير نظر داشت. ايشان چند گروه را در چند دوره براى طلبه شدن به قم فرستاد.
الف) قبل از پيروزى انقلاب حدود 10 نفر را براى طلبه شدن به قم فرستادند از جمله آقايان اكبر محمدي، على كاظمي، على طالبي، حسين مهدوي، عباس كافي، رضا حسني، عباس صادقيان، غلامرضا عبداللهي، محمد ابوالقاسمى و... كه فعلاً يا در منطقه مشغول خدمتند و يا در مناطق ديگر (ارگان‌هاى مختلف) مشغول به خدمت هستند.
ب) نسل دوم روحانيت كه پس از پيروزى انقلاب توسط ايشان تشويق به طلبگى شدند كه اكنون به حدود يكصد نفر رسيده‌اند.
ج) دوران سكونت دائمى ايشان در تهران و تصدى مديريت مدرسه‌ى جامعه‌ى اميرالمؤمنين واقع در شهر رى تهران بود.
12. دعوت از وعاظ مشهور و انقلابى براى سخنرانى در مناسبت‌هاى مختلف در منطقه، از قبيل حضرت حجت‌الاسلام فلسفي، حضرت آيت‌الله‌ خزعلي، حجت‌الاسلام درى نجف آبادي، آيت‌الله شب زنده دار، آيت‌الله شهيد مفتح، حجت‌الاسلام شيخ غلامرضا رحيمى و محمد تقى عبدوس و...
توجه به اين فعاليت‌هاى منسجم موجب ناخشنودى رژيم شاه شده بود و هر از چند گاهى موجبات مزاحمت را فراهم مي‌آورد و سعى در به هم زدن جلسات مي‌كرد. خصوصاً كه اطلاعيه‌هاى امام و عكس‌هاى آن حضرت در اين مجالس پخش مي‌شد و سخنرانان به گونه‌اى سياسى صحبت مي‌كردند و بعضى صريحا اقدامات مختلف داخلى و خارجى رژيم را زير سؤال مي‌بردند.
اين اقدامات به وسيله‌ى بعضى از افراد ساواكى و يا فريب خورده به گوش پاسگاه كشكوئيه (احمد آباد) و يا به ژاندارمرى رفسنجان و كرمان مي‌رسيد.
فردى به نام حسينى كه به خاطر وقايعى كه بعد از اين مي‌آيد در اين منطقه مشهور است، مسئوليت پاسگاه احمد آباد را به عهده داشت و كم و بيش موجبات مزاحمت نسبت به امور فرهنگى اسلامى و ساير امور را فراهم مي‌كرد و حالت لجاجتى در خود داشت و اين اعمالش كه با علايق دينى مردم سنخيت نداشت، در نهايت سرش را بر باد داد.

يكى از فرهنگيان منطقه مي‌گويد: «در دوران بچگى داييم تعداد 40 جلد كتاب را برايم آوردو گفت هر روز به مسجد برو و كتابخانه‌اى تشكيل بده و كتاب‌ها را به بچه‌هايى كه زياد به كتابخانه مراجعه مي‌كنند به امانت بده اين امر اثر زيادى بر آنها داشت و همه‌ى شهداى دوران جنگ تحميلى منطقه از اعضاى همان كتابخانه هستند.»

ايشان در ادامه مي‌گويند: «يك روز آقاى حسينى رئيس معدوم پاسگاه احمد آباد به روستاى ما آمد و با پوتين وارد مسجد و كتابخانه شد و گفت چه كسى كتاب‌ها را به تو داده؟» گفتم: دايي‌ من، بعد با لگد به كمد كتابخانه زد كه درب آن كج شد و من شروع به گريه كردن كردم و بعد كه مردم آمدند رفت.

بارها شخص نام‌برده اقدام به پايين آوردن پرچم‌هاى جشن و... كرده و آنها را مي‌سوزاند و يا اينكه سعى در دستگيرى مردم حامى روحانيت مي‌كرد. همه‌ى اين اعمال كه روى هم جمع شد باعث پروراندن يك آتشفشان در درون توده‌ها شد تا اينكه در 24 مرداد سال 57 پس از نيمه‌ى شعبان اهالى منطقه و روستاى كشكوئيه در حجت آباد، جشن باشكوهى را تشكيل داده بودند. سخنران جلسه حجت‌الاسلام حاج شيخ محمد تقى عبدوس بود. ايشان به رسم هميشه سخنان بسيار آتشينى عليه رژيم پهلوى ايراد نمودند. اين سخنرانى موجب ناراحتى مأمورين رژيم پهلوى شد. لذا تصميم گرفتند آقاى عبدوس و تعدادى از روحانيون منطقه را به خاطر فعاليت عليه رژيم دستگير كنند. اين اقدام نقطه‌ى آغاز درگيري‌هاى انقلاب مردم عليه حكومت شاه و يكى از نقاط عطف حركت‌هاى انقلابى در منطقه‌ى رفسنجان كرمان شد.

در اينجا تلاش مي‌كنم براى ثبت در تاريخ و نشان دادن گوشه‌اى از هزاران رخدادى كه بيان‌گر عمق فداكاري‌هاى مردم و عظمت انقلاب اسلامى و عمق تأثير نفوذ امام خمينى و روحانيت در دورترين نقاط اين كشور است، واقعه‌ى مذكور را از زبان شاهدان عينى با همان سادگى بيان و صراحت لهجه و خلوص در گفتار روايت كنيم.

روايت اول

بسمه تعالي، اينجانب حسين غلامرضا‌زاده، فرزند محمد، محل تولد حجت آباد كشكوئيه‌ى رفسنجان، سال تولد 1348، در زمان حدوث اين واقعه در سن ده سالگى بودم. حاج آقا كرباسى روستاى حجت آباد را به عنوان مركز انتخاب نموده بود. چونكه ايشان در اين روستا خانه و باغ داشتند. علاوه بر اين حاج آقا محمود فلاحى قبل و بعد از اين واقعه‌، ميزبان حاج آقاى كرباسى بودند. ايشان يكى از كشاورزان ساكن حجت آباد هستند كه هنوز هم الحمدلله در قيد حياتند.

در تاريخ 24/4/1357 چند تن از طلاب براى ديدن حاج آقاى كرباسى به حجت آباد مي‌آيند. حاج محمود فلاحى مي‌گويد حاج آقا نيستند. در آن سال كشاورزى پربركتى بود و ميوه‌هاى مرغوبى به عمل آمده بود. طلاب به همراهى حاج محمود فلاحى به باغ آقاى فلاحى مي‌روند، بعد از ساعتى بر مي‌گردند.

اينجانب براى كارى به سمت پايين ده رفته بودم. طلاب را ديدم كه وارد ده شدند. من مشغول كار بودم كه جمعيت زيادى را در بالاى ده مشاهده كردم. اصلاً دليل اين مسأله را نمي‌دانستم به منزل برگشتم. همين‌ كه در منزل رسيدم صداى شليك تيرى را شنيدم. به خانه رفتم و به خيابان بعدى كه محل اتفاق بود رفتم. همين كه وارد خيابان شدم اولين كسى را كه ديدم دايى خودم بود كه لب جوى ايستاده بود. ايشان قصاب بودند و لباسشان خونى بود (كه بعداً همين لباس را به عنوان تأئيد جرم ايشان حساب كرده بودند و حكم اعدام را برايشان صادر كرده بودند). افراد ديگرى كه در آن روز ديدم و الان در ذهنم مانده اين افراد بودند: خانم شهربانو معروف به كل شهري، شيخ حسين مهدوي، فردى به نام حسينى از وكيل آباد، حسينى زينعلى و.... جمعيت زيادى جمع شده بودند. از كسى سؤال كردم، چه اتفاقى افتاده، يكى گفت: «سربازها مي‌خواستند طلبه‌ها را دستگير كنند مردم آنها را كتك زده‌اند.»

حسينى سوار بر پيكان كار آبى رنگى بود كه تقريباً نو هم بود. حسينى با پيكان به جلوى ساختمان ميدان ضبط پسته‌‌ى امين آمد. مرحوم زينليان كه از عاملان ارباب ده بود، رو به روى درب ميدان پسته، در آن طرف جوى نشسته بود. حسينى گفت: كجا بروم، محمد زينليان گفت: برو داخل ميدان، حسينى ماشين را داخل برد و پايين آمد تا درب ميدان را ببندد. ولى ديگر فرصت نبود و اجل فرارسيده بود.»

مردم با فشار دادن درب ميدان نگذاشتند در را ببندد، ‌حسينى فرار كرد و سيل مردم وارد ميدان شد و او به داخل دستگاه فرار كرد. مردم او را احاطه كردند و با چوب و سنگ و آجر كار او را يكسره كردند. مي‌گفتند كه وقتى كه روى زمين افتاده بود، اسلحه را رو به روى مردم گرفته كه يك نفر آجرى را به دست او مي‌زند و... بعد از چند لحظه مردم پراكنده شدند و من با دو نفر ديگر (على زينليان و سيد مهدى طباطبايي) نزديك رفتيم، دست‌هاى حسينى از زير انبوه سنگ و چوب پيدا بود. ما سه نفرى مدت زيادى را در ميدان ضبط پسته بوديم. ماشين حسينى واژگون شده بود. ديگر نزديكي‌هاى ظهر بود. ما سه نفر از محل خارج شديم. همين كه حدود دويست متر دور شديم، صداى ماشين‌هايى بلند شد. وقتى كه نگاه كرديم ديدم كاميون‌هاى پر از سرباز با لباس مخصوص و كلاه جنگى و اسلحه در دو رديف بالاى اين كاميون‌ها ايستاده‌اند و وارد ميدان ضبط پسته شدند. ما دور شديم. من و پسرخاله‌ام سيد مهدى طباطبايى به منزل مادربزرگمان كه در همان نزديكي‌ها بود رفتيم. من از ديوار خانه‌ى مادربزرگم كه متصل به خانه‌ى خودمان بود، بالا رفتم و روى بام خانه رفتم. از آن بالا سربازهاى اسلحه به دستى را ديدم كه روى بام ساختمان بلند ميدان ضبط پسته رفته‌اند و مشغول تجسس يا نگهبانى هستند. وقتى كه وارد خانه شديم ديدم مادرم خواب است و الحمدلله از قضيه چيزى نفهميده، چونكه ايشان آن روز‌ها مريض بود.

من فقط به مادرم گفتم دعوايم شده. بعد كم كم مادرم جريان را از همسايه‌ها شنيد. هنوز دستور تجسس خانه‌ها صادر نشده بود.
روستا از مردها خالى شده بود. بزرگ‌تر‌ها كه همگى زن بودند نقشه‌اى ريختند. غروب كه شد ما با سه خانواده‌ى ديگر از ده خارج شديم و از طريق باغ‌ها به منزل مرحوم غلامحسين آخوندى رفتيم و از درب پشت خانه‌ى آنها وارد شديم. آنها شب از ما پذيرايى كردند. صبح زود مرحوم آخوند ما را به حسين آباد كه منزل بستگان ما در آنجا بود و قدرى از محل واقعه دور بود، برد.

ما در خانه‌ى خاله‌مان بوديم كه خبر آوردند سربازها دارند خانه‌ها را مي‌گردند. همان روز پدرم كه اصلاً در واقعه حضور نداشت به روستاى حسين آباد آمد. پدرم مي‌گويد چون برادرش غلامرضا را دستگير كرده بودند، خيال مي‌كرد به هر كس كه در واقعه نبوده كارى ندارند. آمده بود تا برادرش را آزاد كند. ولى غافل از اينكه مأموران در به در دنبال خود ايشان بوده‌اند. چونكه او هم مؤذن مسجد بوده و هم از طرفداران آقاى كرباسي. سربازان وارد خانه‌ى خاله شدند و پدرم را كه به پشت بام رفته بود، دستگير كردند و بردند.

بعد از چند روز كه اوضاع آرام‌تر شد ما به ده برگشتيم. وقتى وارد خانه شديم، خانه را به هم ريخته ديديم. مقدار زيادى از چوب‌هاى درخت پسته در حيات خانه ريخته بود. اما بعداً فهميديم اين چوب‌ها براى كتك زدن پدرمان بود. همچنين قفل خانه و مغازه شكسته شده بود. مقدار زيادى پول و خوراكى و سيگار كه در مغازه بود به غارت رفته بود كه تمام وقايع را پدرم در نوشته‌هاى خود آورده است.

بعد از چند وقت اجازه‌ى ملاقات با زندانيان را به ما دادند. در اوقات ملاقات مرحوم پدر بزرگم حاج عباس طالبى زن‌ها را همراهى مي‌كرد تا رفسنجان و از آنجا با مينى بوس به كرمان مي‌رفتيم و به ميدان باغ مي‌رفتيم و از آنجا براى ملاقات به زندان مي‌رفتيم.

و خلاصه اينكه در اين مدت بر اساس بازجويي‌ها و مدارك جمع‌آورى شده توسط مأموران حكم اعدام را براى تعدادى از زندانيان صادر كرده بودند و با پيروزى انقلاب آنها آزاد شدند و مردم استقبال خوبى از آنها به عمل آوردند. «والسلام عليكم و رحمت‌الله و بركاته.»

روايت دوم
بسمه تعالي، اينجانب حاج ميرزا محمود فلاحي، فرزند مرحوم حسينعلي، شماره‌ي‌ شناسنامه 299، متولد سال 1304، صادره از رفسنجان، ساكن حجت آباد كشكوئيه.
جريان جشن‌هاى نيمه‌ى شعبان كه به توسط حاج آقا كرباسى هر سال برگزار مي‌شد.
سال 1357 آقاى عبدوس ـ‌ محمدتقى عبدوس ـ را دعوت كرد براى جشن‌ها، اولين بار بود كه ايشان كار‌ها و جنايت‌هاى شاه را به مردم مي‌گفت و كم كم به گوش مأموران دولت رسيد. در نتيجه مأموران تصميم گرفتند كه آقاى عبدوس و مرحوم حاج آقا كرباسى را دستگير كنند. در شب جشن شريف آباد مأموران ريختند توى باغ‌هاى پسته تا اينكه پس از اتمام جلسه آقاى كرباسى و آقاى عبدوس را دستگير كنند. مردم با اطلاع شدند، چند نفر ماندند بعد از جلسه‌ى حاج آقا و آقاى عبدوس با 20 ماشين در شريف آباد با مردم حركت كردند و در بين راه من به حاج آقا گفتم، اگر شما به حجت آباد بياييد، چون‌كه در خانه‌ى من هستيد، شب مي‌آيند شما را دستگير مي‌كنند. آنها را در حسين آباد پياده كرديم، ماشين‌ها آمدند تا درب خانه‌ى ما و برگشتند. صبح شد چند نفر از طلبه‌ها از قبيل عباس كافي، حسين مهدوي، شيخ على كاظمي... نادعلى نسب و يك نفر كه از اهل كرمان بود، اسمش يادم نيست و او هم طلبه بود. صبح آمدند در خانه‌ى ما گفتند خبرى از حاج آقا شده يا نه؟ چون خبرى نشده بود، من با طلبه‌ها رفتيم توى صحرا، تماشاى ميوه‌ها چون آن سال ميوه زياد شده بود و تماشايى بود. بعد با چهار موتور كه با هم دو پشته سوار بوديم، طلبه‌ها و حسين نورى برابر خيابان كه رسيديم من ديدم كه مأموران دولت بالاى ده ايستاده‌اند. من به طلبه‌ها گفتم بيايد برگرديم. گفتند كارى به ما ندارند. به سربازان خبر داده بودند كه طلبه‌ها از پايين ده دارند مي‌آيند. ما آمديم به خانه و رسيديم به هم كه به ما گفتند: ستون يك بايستيد. حسينى آمد و آنجا نظارت مي‌كرد و يكى يكى ما را معرفى مي‌كرد. كه يك سرهنگ كه رئيس سربازان بود از همان اول از طلبه‌ها مي‌پرسد كه شما چه كار مي‌كنيد اينجا؟ طلبه‌ها جواب مي‌دادند: ما آمديم براى ميهمانى و ناگهان يك سيلى تا آنجا كه قدرت داشت به صورت آنها مي‌كوبيد و به سربازان مي‌گفت: اينها را توى ماشين بيندازيد. تا اينكه نوبت به من رسيد. به من گفت: فلاحى تو اينجا چه كار مي‌كني؟ گفتم: خانه‌ام اينجاست. رو كرد به حسيني، آيا راست مي‌گويد يا دروغ، حسينى گفت راست مي‌گويند و به من گفت برو خانه و بعد از من شيخ على كاظمى بود به ايشان گفت تو اينجا چه كار مي‌كني؟‌ او گفت من خانه‌ى پدر زنم هستم. رو به حسينى كرد و گفت راست مي‌گويد، او گفت بله، داماد ايشان است و گفت تو هم برو، تا آمد بيايد داخل خانه
، حسينى به او گفت اين هم طلبه است، گفت برگرد و از ايشان پرسيد كرباسى يا عبدوس كجا هستند؟ گفت نمي‌دانم. گفتند كه منزل ايشان (آخوندها) در منزل فلاحى است، چطور نمي‌داني. ايشان گفت كه حاج آقا خانه دارد و در خانه‌ى خودش است. شيخ على را برداشتند و رفتند در خانه‌ى آقاى كرباسى ولى كسى در خانه نبود و ايشان را با يك سيلى محكمى كه به صورتش زدند سوار بر ماشين كردند. من ديدم كه الان طلبه‌ها را مي‌برند و كسى در خيابان پيدا نبود. من به خودم بچه‌ها گفتم برويد جلوى ماشين پاسگاه را بگيريد. فرياد زديم كه طلبه‌ها را گرفتند تا كه صداى بچه‌ها بلند شد ديدم از بالاى ده جمعيت سرازير شد كه اولين نفر مرحوم حاج محمد جعفر كريمى رسيد و به من گفت آخوندها كجا هستند؟ گفتم طلبه‌ها را گرفتند و توى ماشين هستند و او در ماشين را باز كرد و طلبه‌ها را پياده كرد و آنها فرار كردند و با الله اكبر به طرف ما آمدند و شخصى به نام حاج غلامرضا غلامرضا‌زاده در بلندگوى مسجد اعلام كرد كه برسيد، آخوندها را بردند. تعداد زيادى از مردم رسيدند يادم هست براى اولين بار اكبر كاظمى يك ميله بر دوش داشت و از راه رسيد. سرهنگ، گفت اين چه چيزى است كه در دست گرفته‌اي؟ او گفت تو چه در دست گرفته‌اي؟ او گفت اسلحه، آقاى حاج كاظمي، ميله را محكم بر بازوى سرهنگ زد و گفت من هم اين اسلحه‌ام است. تا كه رو به سربازان كرد، محمد على غلامرضايى يك آجر در دست داشت زد به شانه‌ى آن سرهنگ درگيرى آغاز شد.تير هوايى زدند و با مردم درگير شدند. همان اول 2 يا 3 نفر با سرنيزه‌ى سربازان زخمى شدند. از جمله (حاج غلامرضا زينلي، حسين كاظمى و عليرضا منگلي) مردم اسلحه‌هاى آنها را گرفتند و سربازان فرار كردند. حسينى كه ديد مردم مقاومت مي‌كنند با ماشين فرار كرد تا ميدان ضبط پسته‌ى آقاى امين. محمد زينليان به حسينى گفته بود كه‌ اگر مي‌خواهى زنده بمانى برو در ميدان كه مردم ريختند به ميدان ضبط پسته و با سنگ و آجر او را كشتند و سربازان با آن سرهنگ فرار كردند.

آن روز گذشت و روز بعد سربازان وارد ده حجت آباد شدند و كسى نبود، آمدند در خانه‌ى ما. درها بسته بود. با لگد درها را باز كردند و آمدند داخل خانه و مردها كه چند نفر داخل خانه بودند موفق به فرار شدند. من كه پير بودم نتوانستم همراه آنها از ديوار بپرم. همان‌جا داخل باغچه رفتم بالاى درخت پسته كه مأموران زن‌ها را گرفتند ببرند پاسگاه كه يك كشيده زدند به صورت پسر احمد فلاحي، مادر بزرگش (مرحوم زهرا درويشي) گفت چرا مي‌زنيد‌؟ سربازان ايشان را نيز زدند و آنها را بردند در ميدان كه ببرند پاسگاه. بعد كه آمدند اين‌ها را رها كنند، محمد عين‌الله (رفيعي) گفته بود، همه كاره همين‌ها بودند. ببريدشان تا آخوند‌ها را نشان دهند. اينها را بردند پاسگاه كه من 3 روز در همين درخت پسته روزها پنهان مي‌شدم و شب‌ها مي‌آمدم داخل خانه، چون سربازان شب‌ها از ترس داخل ده نمي‌شدند. صبح كه مي‌شد سربازان وارد ده مي‌شدند و هر كس را كه مي‌ديدند، دستگير مي‌كردند و تعدادى را دستگير كردند و بردند زندان و من پس از سه روز ماندن در داخل خانه شب سوم بود كه محمد پسرم راننده‌ى ماشين امين بود در ده انار، آخر شب با حاج آقا احمد وافى آمدند. به من گفتند كه اگر تو را دستگير كنند، تو را مي‌كشند، پس بهتر آن است كه بياييد با هم برويم. من گفتم: چون‌كه جزوه‌هاى امام (ره) و نوارهاى امام (ره) و كتاب‌هاى ايشان و نوار سخنراني‌هاى آقاى عبدوس همه‌ى آنها را در منزل قايم كرده‌ام. اگر اينها را جمع‌آورى مي‌كنيد كه ببريم، من همراه شما مي‌آيم.

بعضى از اين چيزها را برده بودند صحرا زير خرمن بيده (علف‌هاى خشك يونجه) قايم كرده بودند. نوارها را در گودال باغچه زير خاك كرده بودم. شب اينها را جمع‌آورى كرديم در داخل گونى ريختيم و بستيم زير ماشين و رفتيم حسين آباد انار.

صبح آن روز گفتند كه مأموران دولت آمده‌اند حسين آباد انار، حجت آبادي‌ها را دستگير كنند، چند تا از كاظمي‌ها آنجا بودند. آنها را گرفتند و بردند.

شب هنگام پسر دختر داييم مرا سوار بر موتور كرد و تا چند فرسنگى انار برد و آنجا پياده شدم و در آن بيابان تا صبح صبر كردم و صبح آمدم كنار جاده‌ى اصلى ديدم چند تا از ماشين‌هاى دولتى كه (نو) هستند به طرف تهران در حال حركت هستند. ماشين‌هاى ديگر كه از جريان با اطلاع بودند هيچ كس را سوار نمي‌كردند. اما اين ماشين‌هاى دولتى اطلاعى از اين جريان نداشتند. دست بالا كردم و نگه داشتند و گفتم من شخصى چوپان هستم و آذوقه كم كرده‌ام و مي‌خواهم بروم شهر. مرا ببريد. سوار ماشين شدم و رسيدم به يزد. آنجا پياده شدم. رفتم منزل حاج آقاى شهيد صدوقي. جريان را به ايشان گفتم كه بچه‌هاى مرا برده‌اند پاسگاه و از آنها خبرى ندارم. ايشان فردى به نام استاد محمد اكرمى كه با ما آشنايى كمى داشت، فرستاد كه خانواده‌ى مرا پيدا كند و به يزد بياورد. ايشان از يزد آمده بود حجت آباد، مأموران او را دستگير كرده و كتك زده بودند و ايشان هم خودش را به بيهوشى زده بود. وى را پشت يكى از اين جلگه‌اي‌ها داده بودند تا او را به پاسگاه ببرند. همين كه مقدارى از راه را آمده بود، به آن شخص گفت كه من هيچ طورم نيست. پس از آن در جستجوى خانواده‌ى من شد. تا اينكه گفته بودند آنها حسين آباد انار هستند.

ايشان خانواده‌ى مرا آوردند يزد و پس از آن من خانواده را در يزد گذاشتم به قم رفتم و جريان كه خاموش شد، با فرارسيدن ماه رمضان با يك روحانى حجت آباد به روستا برگشتم و جلسه‌هاى ماه مبارك رمضان را شروع كرديم و طولى نكشيد كه انقلاب پيروز شد، ما هم آزاد شديم. «والسلام.»

روايت سوم
بسمه تعالي، اينجانب محمد غلامرضا زاده، فرزند مرحوم غلامعباس، ساكن حجت آباد كشكوئيه‌ى رفسنجان.

خاطرات اينجانب از ماجراى پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد در سال 1357، دوران قبل از پيروزى انقلاب اسلامى به شرح زير است. ما به دستور مرحوم حاج آقا كرباسى هر ساله نيمه‌ي‌ شعبان با گويندگان، جشن باشكوهى مي‌گرفتيم. در سال اول كه جشن گرفتيم، شهيد دكتر مفتح را دعوت كرديم و در سال‌هاى بعدى علمايى چون حجت الاسلام حاج آقا جنتى و آقاى شب زنده دار و آقاى خزعلى و آقاى انصارى شيرازى و آقاى درى نجف آباد و ساير گويندگان توانا را دعوت مي‌كرديم و با مداحي‌هاى خيلى با شكوه مسجد‌ها را آذين‌بندى قشنگى كرده و به صورت زيبايى در مي‌آورديم. اين جشن‌ها اين‌قدر دلپذير و باشكوه مي‌شد كه از اطراف رفسنجان، نوق، انار، شهر بابك، يزد و خيلى جاهاى ديگر شركت مي‌كردند. تا اينكه در سال 1357 آقاى عبدوس سخنران بود و از طرفى هم، نامه‌ها، نوارها و عكس‌هاى امام خمينى (ره) به مقدار زيادى توى منطقه‌ى جلگه پخش مي‌شد و در شب‌هاى جشن، آقاى عبدوس خيلى سخنرانى مفصلى داشت. تمام كارهاى ناشايست شاه و دار و دسته‌اش را مي‌گفت و مردم هم تأئيد مي‌كردند و مي‌گفتند صحيح است، صحيح است.

ژاندارمرى هر شب مي‌آمد كه آقاى عبدوس و بقيه‌ى طلاب را دستگير كند، اما جرأت نمي‌كرد و خلاصه رئيس پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد وقتى كه اوضاع را چنين ديد بهانه‌ى زيارت مشهد را پيش گرفت و عازم مشهد شد و معاون او شخصى به نام حسينى كه به خيال خودش رئيس شده بود فشار را زياد كرد تا اينكه روزي، چند نفرى از ژاندارمرى رفسنجان را آورد كه به قول خودش آخوند‌ها را دستگير كند. من در آن روز كه درگيرى شده بود، نبودم. به طورى كه رفقا تعريف كردند، پاسگاه با چندين ماشين و سربازان مسلح و بي‌سيم و افراد نظامى ديگرى آمده بودند در حجت آباد كه كرباسى و عبدوس و ساير طلبه‌ها را دستگير كنند. اما مردم وقتى كه اوضاع را چنين مي‌بينند با بلندگوى مسجد الله اكبر مي‌گويند و صداى مردم به اطراف مي‌رسد عده‌اى مي‌گويند مردم برسيد كه آخوند‌ها را دستگير كرده‌اند و مردم كه هميشه آماده بودند، فوراً از اطراف خود را مي‌رسانند و درگيرى شروع مي‌شود. ژاندارم‌ها با تيرهاى هوايى و زمينى كه بر خاك مي‌خورده و مردم با چوب و سنگ درگير مي‌شوند. ژاندارم‌ها طاقت نمي‌آورند، فرار مي‌كنند حسينى كه تازه رئيس شده بود همان‌جا مي‌ماند و مردم دور اين بدبخت را مي‌گيرند و با سنگ و چوب او را مي‌كشند.

وقتى كه خبر به كرباسى مي‌رسد، دستور مي‌د‌‌هد كه فرار كنيد كه الان نيروهاى ژاندارمرى مي‌آيند و هر كه را ببيند دستگير مي‌كنند. خلاصه مردم ده را ترك مي‌كنند و زن و بچه‌ها هم از ده بيرون مي‌روند.

اينجانب كه در آن روز با پسرم شهيد على غلامرضازاده و مرحوم ميرزا نوروزى در عباس آباد كار مي‌كرديم. ديدم كه مردم وحشت زده آمدند در آنجا گفتم چه خبراست، گفتند امروز در حجت آباد با ژاندارم‌ها درگيرى پيش آمده و معاون پاسگاه كشته شده است. حالا دستور رسيده كه ده را ترك كنيم و چون من ناچار بودم كه به ده برگردم، با پسرم به ده برگشتيم. وقتى كه به گيتى آباد رسيدم ديدم ماشين‌هاى ارتشى به طرف حجت آباد مي‌روند. من و پسرم رفتيم به خانه‌ى مادرم در گيتى آباد، على آنجا ماند و من موتورم را آنجا گذاشتم و شب پياده از راه پشتى ده گيتى آباد رفتم. ديدم كه هيچ كس در خانه نيست زن و بچه‌ام رفته بودند حسين آباد در خانه‌ى خواهرشان. من رفتم در خانه‌ى همسايه ببينم چه شده، همسايه گفت حواست باشد كه اگر تو را بگيرند به شدت كتك مي‌زنند. همسايه پيرزن و پيرمردى به نام مرحوم محمد حسنى بود، چون خيلى پير بود چندان كارى با او نداشتند. گر چه او را هم گرفته بودند و حرف‌هاى زشت به او ‌زدند. خلاصه شب را در باغ‌ها به صبح رساندم ولى چون برادرم غلامرضا را روز قبل دستگير كرده بودند و من ناراحت بودم، خوابم نبرد و روز هم كار كرده بودم خيلى خسته بودم و از طرفى كليد خانه را خانواده همراه خود برده بودند. رفتم حسين آباد كه كليد را بگيرم همان‌جا خوابم برد چشمم به هم رسيد و نرسيده بود كه ژاندارم‌ها ريختند توى خانه. چون من در منزل باجناقم بودم او رفته بود كه هندوانه بخرد براى مهمان‌ها. وقتى كه سربازان را در كوچه ديده بود، فرار را بر قرار ترجيح داده و سربازان به دنبال او به خانه آمدند و من هم كه راه به جايى نمي‌بردم به طرف خانه حركت كردم. لذا از آنجايى كه قسمت ما بود گرفتار شوم زنى هم به دنبال من آمد روى بام و راست ايستاد. هر چه گفتم برو پايين گوش به حرفم نداد تا اينكه سربازان او را ديدند. آمدند بالاى بام و من آنجا نشسته بودم و سرباز تفنگ را روى دست كرد و گفت فرار مي‌كني!‌ها! من گفتم فرار نكردم. خلاصه دست روى ماشه و با نهيب به من جلو آمد و من هم به ناچار جلو افتادم. ناگفته نماند كسى حريف من نبود كه مرا همراه ببرد ولى چون من در درگيرى نبودم، فكر مي‌كردم با من كارى ندارند و اما نگو كه آنها دنبال قاتل نبودند بلكه دنبال من و امثال من بودند. همين‌ كه چند قدمى از خانه دور شديم، رسيديم به سربازى به نام گرگ آبادي. تا او چشمش به من
افتاد گفت: فرد اصلى را دستگير كرديم. اين سرباز در سال‌هاى قبل و همان سال از پاسگاه مي‌آمد در مسجد و مي‌گفت: من مؤذن مسجد مهديه‌ى حاج آقا كافى هستم. نوحه مي‌گفت و سينه مي‌زد. خيلى گرم، ما خيال مي‌كرديم كه اين سرباز به راستى مسلمان واقعى است. ولى او جاسوس بود. خود را جا زده بود و تمام كارهاى ما را زير نظر داشت و از فعاليت من با خبر بود و همه را مي‌شناخت. وقتى كه مرا اسير ديد، آن سرباز فورى ريسمانى از جيب بيرون آورد و دست‌هاى مرا از پشت بست. فهميدم كه ديگر اوضاع از چه قرار است و مرا حركت دادند به طرف پل حسين آباد. ديدم كه خيلى از مردم را گرفته و در آنجا نشانده‌اند. همين‌ كه مرا ديدند آقاى گرگ آبادى گفت قاتل اصلى را گرفتيم و در آنجا شخصى به نام محمد رفيعى كه او هم منافق‌صفت بود و خود را به عنوان سردار هيئت‌ها جا زده بود، ولى جاسوس اطلاعات ساواك بود و ما نمي‌دانستيم و من به خيال اينكه او دوست من است به او گفتم: آقا محمد تو كه مي‌دانى من در اين حادثه نبودم. همين كه اين حرف از دهان من بيرون رفت، ديدم يك اشاره‌اى با چشم كرد. اشاره همان و بيچارگى من همان. سرباز‌ها و درجه دارها از چهار طرف ريختند روى من و تا آنجايى كه خسته شدند با مشت و لگد حقير را زدند و اين‌قدر زدند كه من ديگر احساس درد نمي‌كردم و باز پاهايم را به هم بستند و دست‌هايم كه از عقب بسته بود، به هم بستند و مانند يك بسته‌بندى مرا با سر توى ماشين انداختند. سرم زير بدنم بود و نمي‌توانستم بيرون بياورم و آن كسانى كه در ماشين بودند سرم را از زير بدنم بيرون آوردند و درجه دار به مردمى كه همراه من دستگير شده بودند مي‌گفت: اين قاتل است. آب دهان بيندازيد توى صورتش و بعضى كه خود را باخته بودند، آب دهان مي‌انداختند. شما فكر كنيد كسى كه دست ندارد لااقل آب دهان‌ها را پاك كند، ديگر چه مي‌شود.

مرا در آن روز با همين حال بردند به حجت آباد و خيلى اين پست فطرت‌ها فحش مي‌دادند و مي‌زدند. ابتدا مرا در حجت آباد پياده كردند، دست‌هايم بسته بود و پاهايم را باز كردند و من كفش نداشتم با پاى برهنه و اسير دست آنها به طرف خانه‌ام بردند. با فحش و كتك در بين راه به خانه رسيديم ولى درب خانه بسته بود و ميله‌ى قصابى كه با آن گوسفند پوست مي‌كردم به ديوار كوبيده بود و ميله را بيرون آوردند و اين‌قدر به درب منزل كوبيدند و با پا آن‌ قدر به درب كوبيدند تا اينكه قفل درب شكست. آنها جرأت نمي‌كردند از ديوار وارد منزل شوند و خلاصه از درب وارد خانه شدند و همين كه چشمشان به داخل خانه افتاد ديدند كه در و ديوار خانه تمامش شعار و عكس است.

با اينكه من در شبى كه آمده بودم منزل هرچه را كه مي‌دانستم از نظر آنها جرم است، جمع‌آورى و پنهان كرده بودم از جمله يك كتاب به نام حكومت اسلامى و حدود70 ـ60 عكس از حضرت امام خمينى (ره) بود چهل و هشت عدد نوار از حضرت امام (ره) در خانه بود كه همان شب پنهان كرده بودم ولى كتاب‌ها و نوارهايى كه مال خودم بود را فراموش كرده بودم كه پنهان كنم و يك نوار روى ضبط صوت بود كه آقاى عبدوس در منبر گيتى آباد خوانده بود و من فراموش كرده بودم كه آنها را بردارم. وقتى كه خانه‌ى مرا چنين ديدند، فشار خون نوكران شاه بالا رفت و از كم شانسى بنده، ضبط را روشن كردند و صداى بلند آقاى عبدوس شروع شد. افسرى كه روز قبل كتك خورده بود با عصبانيت، همان‌طور كه دست‌هايم بسته بود، مرا خواباندند و پاهايم را بستند به همان ميله‌‌ى آهنى و گفت برويد «تركه» بياوريد. آن سربازان خود فروخته از درخت‌هاى پسته‌ى جلوى خانه تعداد زيادى تركه آوردند، به طورى كه بعداً ته مانده‌هاى تركه‌ها را شمرده بودند، 18 تا تركه‌ى بلند بود. آن افسر دستور داد دو طرف ميله‌ى آهنى كه پاهاى من را فلك كرده بودند، دو سرباز گرفتند و آن نانجيب آب ته پاهايم مي‌ريخت و تركه ته پاهايم مي‌زد. آن‌ قدر به جوش آمده بود كه نمي‌فهميد تركه‌ها را به كجا مي‌زند. هر چوب كه خورد مي‌شد، چوب ديگرى را بر مي‌داشت تا اينكه ناگهان چوب به دست يكى از آن دو نفر سرباز كه سر فلك را گرفته بودند، خورد، آن‌ قدر محكم زد كه به محض اينكه سر چوب به دست سرباز خورد، خون با فشار پاشيد اطراف و سرباز با جيغ و داد سر فلك را رها كرد و پاهاى من روى زمين افتاد، باز آن نانجيب آن‌ قدر بر روى بدنم زد كه تا سه ماه بعد تمام بدنم سياه بود به طورى كه در زندان، زنداني‌ها مي‌گفتند تو يك مرضى داري. گفتم نه اينها جاى چوب است و خلاصه من زير چوب‌ها با دست و پاى بسته جيغ مي‌كشيدم و او همچنان مي‌زد. محمد رفيعى منافق داخل سالن خانه‌ام قدم مي‌زد و مي‌گفت وقتى كه آن نامرد مي‌گفت شاه خائن است و تو هم مي‌گفتى صحيح است، فكر امروز نبودي؟ وقتى كه او اين‌طور مي‌گفت‌، فشار خون آن بنده‌ى شيطان بالا مي‌رفت و آن‌ قدر با تركه و لگد و مشت به بدن و سر و دهانم مي‌خورد و زد تا اينكه خودش خسته شد. باز مرا بلند كردند و نمي‌توانستم روى پاهايم بايستم. دو بازوى مرا گرفتند و هر طور كه بود با پاى برهنه به راهم انداختند. فصل ت
ابستان بود. فقط يك پيراهن به تن داشتم بدون زيرپوش و يك زيرشلوارى بدون شرت. فكر نمي‌كنم اسرائيل هم از اين بيشتر اذيت كند!

هر چه كتاب ونوار و عكس و پوستر و شعر در خانه ديدند، برداشتند و مرا هم به راه انداختند. نگفتم در داخل خانه‌ى ما يك مغازه بود كه مقدارى اجناس و پول در آن بود. من كه در زير شكنجه بودم سربازان قفل مغازه را شكسته و هرچه در آن بود به غارت بردند به طورى كه مغازه به كلى خالى شده بود.

مرا با پاهاى زخمى و ورم كرده بردند به ميدان ضبط پسته‌ى امين، محل قتل حسينى و در آنجا مرا توى ماشين انداختند و همراه ديگران بردند شاه آباد (اماميه) در آنجا در كنار مسجد داخل ماشين مرا به ماشين بستند. فكر مي‌كردند كه من فرار مي‌كنم ولى آن‌ قدر كتك خورده بودم كه نفس يك متر جابجايى نداشتم. چه برسد به اينكه فرار كنم!! دهانم آن‌ قدر خونريزى داشت و فك‌ها و لب‌هايم ديگر قدرت حركت نداشتند. وقتى كه مرا بستند به ماشين، باز دو سرباز نگهبان گذاشتند و رفتند در خانه‌ى محمد رفيعى غذا بخورند و قدرى خربزه‌ براى اين دو سرباز هم آوردند. يكى از آن دو كه دل رحم بود و مثل اينكه حالت مرا درك مي‌كرد، بريده‌هاى خلال مانندى از خربزه را به زور به دهان من مي‌كرد. دو مرتبه اين كار را تكرار كرد. او هم حوصله‌اش سرآمد و خربزه را نخورد و پرت كرد بيرون و گفت ببين چه بر سر اين بيچاره آورده‌اند در همين حال سرباز ديگرى آمد و گفت به امام خمينى فحش بده، ‌من چيزى نگفتم و دو مرتبه تكرار كرد و نتوانست حرفى از من بشنود، چند فحش به من داد و رفت. يك درجه دار بد صورت را آورد و گفت كه فحش به خمينى نمي‌دهد او هم مرا مجبور به فحاشى كرد ولى چيزى نگفتم. تا اينكه او لجن‌هاى ته جوى را برداشت و زد به صورتم و چون دست‌هايم بسته بود، نمي‌توانستم آنها را از سر و صورت خود پاك كنم. ديگر خودتان فكر كنيد كه با دهان خون آلود و بدن زخمى و چوب خورده و لباس‌هاى خونى و پاهاى ورم كرده و برهنه چه وضعى دارم.

ما را به پاسگاه احمد آباد بردند، نزديكي‌هاى غروب بود. با تنى چند از رفقا كه همراه بوديم و با شيطنت رفيعى دستگير شده بوديم، داخل پاسگاه رو به ديوار نشستيم هركس كه از اين نظامي‌ها وارد مي‌شد، چند تا مشت و لگد به ما مي‌زد و آن شب را گرسنه و تشنه و به هيچ وجه هم نمي‌گذاشتند بخوابيم و به محض چرت زدن با لگد و مشت ما را بيدار مي‌كردند و آن شب نگذاشتند كه نماز هم بخوانيم.

صبح روز بعد همچنان غذاى آماده‌‌ى ما! كتك از دست سربازان تا حدود نزديكي‌هاى ظهر بود. مرا بازجويى بردند. از من پرسيد چرا معاون پاسگاه را كشته‌اي؟ جواب دادم كه من او را نكشته ام. ادامه دادم آقا به خدا من هيچ اطلاعى ندارم. گفت تو كجا بودي؟ گفتم من در عباس آباد چند كيلومترى ده حجت آباد كار مي‌كردم. گفت تو مردم را صدا كردي؟ گفتم نه. گفت تو مگر مؤذن مسجد نيستي؟ گفتم چرا، من مؤذن هستم اما آن روز در ده نبودم. گفت اين كتاب و نوار‌ها را براى چه مي‌خواستي؟ گفتم مي‌خواستم بخوانم. گفت: تو كه گفتى بي‌سواد هستي؟ گفتم بله به قدر خواندن و نوشتن ياد دارم. ناراحت شد و چند خط كش روى من زد و اشاره كرد به يك مرد سياه هيكل و آن مرد قوى و بد هيكل مرا گرفت و كوبيد به گوشه‌ى ديوار اطاق. در اطاق بسته بود. آن مرد مزدور كه گويا از نفرات ساواك بود با فشار به سينه و گردن به طورى كه نفس در سينه‌ام تنگ شد و همچنان كه سينه را فشار مي‌آورد با چكمه هايش آن‌ قدر لگد به پاهايم زد تا كه خسته شد و شروع به زدن مشت زير چانه‌ام كرد، آن‌ قدر زد كه ديگر چيزى نفهميدم. زمانى رسيد كه باز ديدم كنار ميز محاكمه هستم. باز او پرسيد حسينى را تو كشتي؟ گفتم: نه من در دعوا نبودم. هر چه گفت نتوانست از من چيزى كشف كند. چون واقعاً هم در حادثه نبودم. خبر نداشتم. گفت كرباسى را مي‌شناسي؟ گفتم بله و پرسيد خانه‌اش كجاست؟ گفتم حجت آباد است. گفت الان كجاست؟ گفتم نمي‌دانم و زمانى ديد كه هرچى مي‌پرسد چيزى دستگير او نمي‌شود دستور داد دوباره مرا به حياط پاسگاه بردند و در آنجا دو نفر يكى به نام سركار حق شنو، كه مي‌گفت مي‌خواهم معاون پاسگاه شوم و ديگرى كه اسم او را نمي‌دانم، اين دو نفر خيلى زياد از حد مرا مي‌زدند به خصوص آن حق شنو كه دست‌هايم را قپونى مي‌بست و مشت به دهانم مي‌زد و آن‌ قدر مي‌زد كه هميشه دهانم پر از خون بود. از بس خونريزى دهانم زياد بود، دمادم تشنه‌ام مي‌شد و آن قدر التماس مي‌كردم تا اينكه كمى آب به من مي‌دادند و دو مرتبه روز از نو، روزى از نو و در روز كه كلاً شكنجه مي‌شدم با هزار التماس فقط دو مرتبه مرا مي‌بردند كنار جويى كه بيرون از پاسگاه بود و آب مي‌خوردم و هنگام آب خوردن كه دست‌هايم از پشت بسته بود و دو زانو زده به طورى كه مرا عقب كشيدند كه سرم در آب فرو نرود و خلاصه به هر شكلى كه بود و دهانى كه خونريزى داشت و آب و خو
ن را خوردم و در هنگام بلند شدن نمي‌توانستم بلند شوم و خود را پشت انداختم و در بيرون از پاسگاه كنار جوى پاها و دست‌هايم را چنان محكم با طناب بست و آن‌ قدر طناب را مي‌كشيد كه جيغم بلند شد و در همان حال پا بر روى سينه‌ام گذاشت و آن‌ قدر فشار داد كه فرياد زدم يا صاحب الزمان (عج) و زير فشار چكمه‌هاى او فرياد مي‌زدم كه فرد ديگر آمد و گفت چرا اين‌قدر او را اذيت مي‌كنى او را كنار كشيد و آن‌ قدر مرا محكم بسته بود نمي‌توانستم كوچك‌ترين حركتى بكنم و بعد از آن چشمم به چند زن كه از ده حجت آباد به اسارت گرفته بودند و در آن طرف جوى نظاره‌گر اين جريان بودند، افتاد. پس از آن مرا به داخل پاسگاه آوردند، ديگر كه تشنه‌ام مي‌شد جرأت نمي‌كردم طلب آب كنم. فصل مرداد بود و هوا خيلى گرم و زمين پاسگاه سيمانى بود و ما هفت نفر بوديم كه ما را روى زمين‌هاى داخل نشاندند و پشت به يكديگر با طناب به هم بستند و مي‌گفتند شما جانى هستيد و هنگام بستن يكى آن طرف طناب و ديگرى اين طرف طناب را چنان محكم مي‌كشيدند كه گويى هيزم بر شتر مي‌بندند به حالتى طناب را محكم كشيدند كه حالت استفراغ به ما دست داده بود و پس از مدتى نشستن روى زمين سوزان و شكنجه‌هاى روحي، يك درجه دار آمد و گفت بازشان كنيد و اين‌قدر آنها را اذيت نكنيد و از شانس بد ما من و حسين طالبى را خواستند و گفتند لوله‌ى توالت گير كرده و بايد آن را باز كنيد و با دست در نجاست‌ها خلاصه نتوانستيم لوله را باز كنيم و آن حق شنو ظالم با مشت و لگد بر ما حمله ور شد و با فحاشى بسيار زياد دست‌هايمان را بست و داخل پاسگاه برد. ساعتى بعد، همه‌ى اسرا را به بيرون پاسگاه بردند و شروع به خواندن نام كسانى كه مي‌بايست به رفسنجان و كرمان برده شوند، كردند. من و حسين طالبى را كنار هم نشاندند و دست مرا به پاى حسين طالبى بستند. هر زمان كه حاج حسين حركت مي‌كرد من هم با كمر خميده با او حركت مي‌كردم. هنگام حركت به رفسنجان همان درجه دار كه در حادثه كتك خورده بود (اين بنده‌ى شيطان) در آخرين لحظات كه من كنار جمعيت به طورى بسته شده بودم كه نمي‌توانستم كمترين حركتى بكنم و از بس شكنجه و اذيت و گرسنگى و تشنگى كشيده بودم كه ناى در بدن نداشتم، با آن هيكل قوى سر مرا طورى پيچاند كه مهره‌هاى گردنم آسيب ديد و هنوز هم گرفتار اين آسيب ديدگى هستم. با لگد چنان به پهلوى من كوبيد كه بيهوش شدم، به طورى
كه بعداً همه مي‌گفتند، ما فكر كرديم كه تو مرده‌اي! به حمدالله بعد از آن از دست اين ظالمان راحت شديم و تنها پذيرايى آنها از من در اين مدت 2 شبانه روز نان بود كه آن را هم نمي‌توانستيم بخوريم.

در ژاندارمرى رفسنجان
باز در حياط پاسگاه ما را بستند و رو به ديوار نشاندند و هر كسى كه وارد مي‌شد، مشت و لگد نثار ما مي‌كردند و مي‌رفتند و تا اينكه رئيس ژاندارمرى آمد. خيلى درجه روى شانه‌اش بود و گفت اينها كه بوزينه‌هايى هستند و رفت. بعد از آن من و حسين طالبى را بردند داخل. ديدم، سربازى درجه‌هايش كنده شده و سر و صورتش زخمى است به او گفت اين دو نفر را روز حادثه ديده‌اى يا نه؟ او گفت نه،‌ اينها به چشم آشنا نيستند. هر چه به او گفت خوب نگاه كن شايد همين‌ها باشند، گفتند نه اينها را نديده‌ام و سپس ما‌ها را بيرون كنار بقيه آوردند و شب را همان جا گرسنه تا صبح نگه داشتند و حتى نمي‌گذاشتند نماز هم بخوانيم.

در هنگ ژاندارمرى كرمان
در آنجا نيز به حالت اسارت ما را روى همان آسفالت سوزان نشاندند و گفتند كه پاهايتان را دراز كنيد و هر كار مي‌كرديم پاها دراز نمي‌شد، چون پاهايمان ورم كرده بود و زمين هم داغ و سوزان خيلى مشكل بود.

ساعتى بعد سربازى را فرستادند و به ما مي‌گفت من از كشكوئيه هستم و ما هر چه به او نگاه كرديم او را نشناختيم. او مأمور بود ما را بترساند و مي‌گفت: پدرتان را در مي‌آوردند و هر كدام از شما را در سلول‌هاى ميخ دار آويزان مي‌كنند، با تلمه بادتان مي‌كنند و...

در زندان كرمان
فردى به نام سركار عرب كه سنى بود ما را به صف كرد. حدود سى و خورده‌اى سال سن داشت. مي‌گفت بينى نفر اول بايد به ديوار بخورد و بقيه بايد بيني‌شان به سرنفر جلويى بخورد و در همين حال ايستاده بوديم. سركار عرب گفت من سنى هستم و پيراهن مشكى پوشيده بود و گفت: من دلم مثل پيراهنم سياه است و شروع به زدن كرد و زمانى كه به حسين منگلى رسيد چنان سيلى به او زد كه خون دماغ كرد و خونريزى خيلى زياد بود. وقتى او جريان را اين طور ديد دست از زدن كشيد و حسين را به بيمارستان و ما را به داخل زندان بردند. ما را در راهرو زندان كه محل عبور زندانيان و نگهبانان بود و عرض آن حدود 30/1 بود نگه‌داشتند خبرى از زير انداز و پتو و رو انداز نبود، از بس خسته و گرسنه بوديم همان‌جا خوابمان برد و صبح كه بيدار شديم هرچه ساعت و انگشتر به دست ما بود بيرون آورده بودند. خلاصه صبح ما را بردند داخل زندان و خيلى هم مي‌ترسيديم. يك مرتبه صدا زدند كه بياييد و رفتيم آنجا گفتند بنشينيد. ما را روى صندلي‌هاى آهنى نشاندند و حسين طالبى گفت:‌اى واى كه مي‌خواهند شكنجه برقى بدهند. من نگاهى به اطراف كردم و گفتم علائمى از شكنجه نيست و همين‌طور از ترس مي‌لرزيديم و ناگاه فردى آمد يك ماشين سلمانى در دست داشت، مي‌خواست سر ما را ماشين كند. در حين ماشين كردن موهاى ما مي‌گفت ديگر غمتان نباشد ديگر راحت شديد و اين پدر آمرزيده اين مژده را به ما داد و ما از آن لحظه به بعد زندانى شديم و تا مدت‌ها با همان لباس‌هاى خونى و كثيف و پاى برهنه بوديم. پس از آن اجازه‌ى ملاقاتى دادند كه به ما لباس و كفش آوردند و حمام كرديم و كم كم شكلى پيدا كرديم. ولى خوابگاه ما همان راهرو بود كه زندانيان هنگام عبور خيلى مي‌بايست دقت كنند كه پا روى دست و پاى ما نگذارند. صبح‌ها قرآن مي‌خوانديم و زنداني‌ها كه شب‌ها دير مي‌خوابيدند از صداى قرآن خواندن ما بدشان مي‌آمد و اعتراض مي‌كردند. در آنجا خبرى از نماز و قرآن نبود چون اكثر زندانيان دزد، قاتل و هروئينى بودند و براى شكنجه‌ى روحي، ما را داخل‌ آنها آورده بودند. خلاصه يك روز صبح آقاى غلامرضا غلامرضا‌زاده كه در حال قرآن خواندن بود، جناب سروان سرنوشت كه رئيس زندان بود آمد و قرآن را گرفت و مشتى به دهان او زد و گفت: پدرسوخته‌ها مردم را مي‌كشيد و مي‌آييد اينجا قرآن مي‌خوانيد و بنا كرد به مسخره كردن و بعضى كه هم خواب بوديم يك ل
گد نثار كرد و مي‌گفت: پدر سوخته‌ها خيال مي‌كنند كه دوره‌ى نقاحتشان را مي‌گذرانند، مي‌گفت پدرتان را در مي‌آورم. تا سه ماه به همين منوال گذشت. بدون خوابگاه بوديم كه پس از آن يكى دو دانه پتو دادند و اين پتوهاى سياه آن‌ قدر بو مي‌داد و پر از شپش بود كه نمي‌شد آنها را به عنوان رو انداز استفاده كرد و اين كار باعث شد كه لباس و پتوها را بجوشانيم. اين زندان 400 نفره بود كه 800 نفر را در آن جاى داده بودند. پس از آن جمع زيادى افغانى آوردند. وضعيت بدتر شد و همه‌ى زندانيان اعتراض كردند كه اين چه وضعيتى است ولى اين ماجرا زود گذشت و افغان‌ها رفتند. وقتى كه به ملاقات مي‌آمدند خيلى چيزها براى ما مي‌آوردند و از هر جهت چيزهاى مورد نياز تأمين بود. با وجود اين‌ها همه با ما دوست شده بودند حتى درجه دار‌ها و كم كم حالت عادى شده بود و هر روز خبر تازه‌اى به ما مي‌رسيد كه در فلان شهر راهپيمايى شده و تظاهرات عليه حكومت بالا گرفته است. آقاى متولى كه تقريباً رئيس زندان بود مي‌گفتند آدم خوبى است و زنداني‌ها به او احترام مي‌گذاشتند.

آقاى سركار سرنوشت كه قاتل حسين انصارى بود، رئيس زندان بود. همان كسى كه روزهاى اول مي‌زد و مي‌گفت چرا قرآن مي‌خوانيد و روز ديگر آمد گفت به اين همشهري‌هاى من خوابگاه بدهيد، ملافه‌هاى تميز بدهيد. پس از سه ماه داشتيم كسى مي‌شديم، ‌نگو اين بنده‌ى شيطان را گويا تعقيب مي‌كردند كه او را بگيرند و بكشند. گويا سگه از ناتوانى مهربان شده بود، خلاصه به ما اطاق دادند كه 2 متر طول و 5/2 متر عرض داشت و هر طرف آن سه تخت خواب روى هم چيده بودند كه جمعاً 9 نفر در اين اتاق زندگى مي‌كرديم. وسط اطاق حدوداً 1×5/1 متر باقي‌مانده بود.

سرگذشت حاج حسن حسنى در زندان به نقل از حاج محمد غلامرضا زاده
روزهاى اول كه زندان بوديم، يك شب حاج حسن حسنى در خواب گفته بود درود بر خميني. نگهبانان فهميده بودند. صبح همان روز حاج حسن را بردند در جاى ديگر و خيلى او را اذيت كرده بودند. يك هفته ما او را نديديم و يك روز گفتند كه حاج حسن را به زنجير كشيده‌اند. ديدم كه او را به درگاه غذاخورى آويزان كرده‌اند و يك پتو بسته بودند به دورش و تمام بدنش را از نوك پا تا مچ دست‌ها با زنجير بسته و دو مچ دست را با همان زنجير به بالاى درگاه بسته‌اند. ما همه شروع كرديم به گريه كردن. بابا اين بيچاره را كه كشتيد و اين‌قدر ضعيف شده بود كه به زور نفس مي‌كشيد. خلاصه با داد و فرياد همه او را پايين آوردند و همچنان بسته بود. قبل از اينكه او را پايين بياورند به او گفته بودند بگو جاويد شاه و او در زنجير آهسته مي‌گفت جاويد شاه و پس از چند ساعت او را به خوابگاه آوردند. او مدتى ديوانه شده بود دائم مي‌گفت جاويد شاه و... غذا نمي‌خورد و حرف هيچ كس را گوش نمي‌كرد و هيچ نمي‌فهميد.

در اين دوران خيلى ما را اذيت كردند و شكنجه‌ى روحى مي‌دادند، فحش به رهبر مي‌دادند و ما را به زندانى آورده بودند كه تمامش افرادى ناجور و غير عادى بودند و داخل زندان هروئين فروخته مي‌شد. حمام بدون لنگ و شرت و هيچ حيا و شرمى در كار نبود. حتى در موردى هروئين داخل زندان آورده بودند كه رئيس زندان متوجه شده بود و شخصى به نام يحيى صاحب كفشى كه هروئين داخل پاشنه‌ى آن بود حدوداً نيم كيلو. او را بردند به محل ديگر، زندانيان شورش كردند و با شيشه‌هاى نوشابه روى شكم خود مي‌كشيدند به طورى كه خون زندان را فراگرفته بود و حالت عجيب و ترسناكى بود. بعد از آن يحيى كه نماينده‌ى زندانيان بود را آوردند و گفتند ما كارى به او نداريم و همين الان او مي‌آيد كنار شما. خلاصه خيلى مشكل بود تحمل اين همه مشكلات و سختى و بيگارى در زندان كه مدت پنج ماه به همين حال گذشت و چه گذشتني؟! با جسمى پوك و كج و معوج از زندان آزاد شديم. در آن وقت كه جوان بوديم چندان احساس ناقصى بدن نمي‌كردم. پس از چند سال كمردرد شديدى گرفتم و پس از مراجعه به دكتر و عكس بردارى گفت كه سه تا از مهره‌هاى بالاى ستون فقرات كج شده است و دكتر گفت كه نبايد كار كنيد در غير اين صورت فلج مي‌شويد. من كه چاره‌اى جز كار كردن نداشتم به ناچار كار مي‌كردم و در حال حاضر هر روز كه مي‌گذرد ضعيف‌تر و ناراحت‌تر هستم، ولى هر چه خدا بخواهد و خداوند داد ما را از ظالمين بگيرد و اميدوارم كه هرگز نگذاريم كه ظالم روى كار بيايد.

روايت چهارم
بسمه تعالي، اينجانب حاج غلامرضا غلامرضا‌زاده، فرزند مرحوم غلامعباس، شماره‌ى شناسنامه 212، متولد سال 1315، جريان قتل حسينى معاون پاسگاه ژاندارمرى احمد آباد كه در سال 1357 با تعدادى سرباز و درجه دار وارد روستاى حجت آباد شدند آنها در تعقيب آقاى عبدوس و آقاى كرباسى بودند. آنان را پيدا نكرده و تعدادى از طلبه‌ها كه آن روز در حجت آباد بودند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و مردم كه شب‌هاى جشن نيمه‌ى شعبان، پاى منبر آقاى عبدوس مي‌رفتند، گوش به زنگ بودند كه اگر حركتى از طرف رژيم شد از روحانيت دفاع كنند. همين كه نيروهاى پاسگاه رژيم وارد ده شدند مردم نيز پشت سر آنها آمدند، چون مردم خواستند از روحانيت دفاع كنند، با نيروهاى رژيم درگير شدند و آنها تيراندازى مي‌كردند، مردم هم با آجر و سنگ با آنها به مبارزه برخاستند تا اينكه معاون پاسگاه از صحنه فرار كرد و عده‌اى ديگر از روستاهاى اطراف آمدند خيابان را بستند و در نتيجه معاون پاسگاه كشته شد و نيروهاى ديگر چون مقاومت مردم را ديدند فرار كردند. ساعتى بعد نيروى بسيارى وارد منطقه كردند به طورى كه ديگر كسى قدرت در روستا ماندن را نداشت. تمام گاو و گوسفند‌ها از تشنگى و گرسنگى تقريباً نابود شدند.

روز بعد اينجانب را دستگير كردند و هنگام دستگيرى خيلى قنداق تفنگ به من زدند و طورى مرا كتك مي‌زدند كه مجروح شدم. بعد از آن به پاسگاه بردند و شروع به بازجويى من كردند. مي‌خواستند از من اقرار بگيرند كه روحانيت كجا هستند. من مقاومت مي‌كردم دو نفر از نيروهاى رژيم رفتارهاى ناجور انجام دادند. چند مرتبه مرا تهديد كردند و مرا به تير برق بستند و گفتند با تير خفيف تو را مي‌كشيم تا از اين طريق از من اعتراف بگيرند. من مقاومت مي‌كردم. سرم را به ديوار سنگى پاسگاه مي‌زدند و با لگد بر ساق پاهاى من مي‌زدند و با مشت در شكم من مي‌كوبيدند. بعد از اينكه نتوانستند با اين شكنجه‌ها و تهديدات چيزى از من دربياورند جريان ادامه يافت تا اينكه نيروهاى رژيم، بيضه‌هاى مرا مالش مي‌دادند به طورى كه از هوش مي‌رفتم. بعد از اينكه به هوش مي‌آمدم مي‌پرسيدند كه به دستور چه كسى بوده؟ من جواب مي‌دادم هيچ كس و دو مرتبه مرا مي‌زدند و مي‌گفتند تو را مي‌كشيم. من هم مي‌گفتم هر كارى مي‌خواهيد انجام دهيد. من چيزى نديده ام. در روز بيست و چهارم تيرماه 1357 كه هوا خيلى گرم بود و ما را وسط پاسگاه روى زمين‌هاى داغ كه بتونى بود و ما هم كه يك زيرشلوار بيشتر نپوشيده بوديم بسيار سوزان بود و بعد با طناب ما را به هم بستند به طورى كه خوب از گرما بسوزيم. بعد از آن ما را به رفسنجان و سپس به كرمان منتقل كردند و پنج ماه در زندان بوديم.

انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد ما از زندان آزاد شديم و در اين دوران شكنجه‌هايى به من كردند مانند شكنجه‌ى اسرائيلي‌ها و آقايانى كه با من زندان بودند عبارتند از: مرحوم حاج محمد كارتي، حاج حسن چاهخوى حسني، حاج محمد محمودي، حاج محمد على كريمي، حاج حسين طالبي، حاج محمد غلامرضا زاده، مرحوم حسين قرباني، حسين باقري، حسين كاظمي، حاج اكبر رحيمي، محمد رحيمي، حاج اصغر سليمي.

در آن زمان كه زندان بودم، خانم اينجانب پسرى به نام حسين را شير مي‌داد. بس ترس زيادى از نيروهاى رژيم داشت و سخت‌گيرى نيروها در ده و زندانى ما و شايعاتى كه به گوش آنها در رابطه با سرنوشت ما مي‌شد تماماً شير جوش به اين بچه خورانده بود و چاره‌اى ديگر نبود. بعد از آزادى من از زندان، ‌بچه مريض شد و در اثر مريضى باعث شد كه جفت چشم‌هاى او نابينا شود و فعلاً او 26 ساله ولى از نعمت بينايى محروم است و رنج بسيارى مي‌برد. بعضى از دكتر‌ها گفتند در اثر همان شيرهاى جوش، تب مننژيت گرفته و او را نابينا كرده. من نمي‌دانم خواست خدا بوده يا اينكه در اثر همان ناملايمات بوده ما براى رضاى خدا انقلاب كرديم و قدر اين انقلاب را هم خوب مي‌دانيم.

روايت پنجم
بسمه تعالي، مرحوم حاج محمد كارتي، فرزند مرحوم رمضان، متولد سال 1304، شماره‌ى شناسنامه 324، صادره از حوزه‌ى چهار رفسنجان، ساكن اماميه (شاهم آباد) شغل بنا.

ايشان يكى از دوستان و ارادتمندان مرحوم حاج شيخ حسنعلى كرباسى ـ رحمت‌الله عليه ـ بود و با ايشان رابطه‌ى خيلى نزديكى داشتند. ساليان متمادى مسئول جمع‌آورى هزينه‌ى هيأت ولى عصر (عج) در اماميه بود. در جلسات، ‌آن مرحوم شركت فعال داشت. حتى اعلاميه‌هاى جشن نيمه‌ى شعبان را در منطقه‌ى فوق به وسيله‌ى دوچرخه توزيع مي‌كرد. به خاطر علاقه به روحانيت يكى از فرزندان خود به نام