آپلود عکس فروشگاه گلستان دفترچه روزانه شهر بازي تماس با مدیران انجمن ها
بازگشت   گلستان تاک > موضوعات عمومی > فلسفه ، مذهب و عرفان > فلسفه

 
آخرین 10 پست : تایتانیک 2                    زندان گلستان تاک                    این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه                    احساس حقیقیت رو نسبت به نفر قبلیت...                    نفر قبليت به كدوم يك از شخصيت ها...                    اگه معلم بودی به نفر قبلی چه نمره...                    بازی با اسم                    چه طور فراموشش کنم یا به دستش...                    اگه نفر قبلی اسم نداشت چه اسمی...                    مشاعره
پاسخ
 
لینک مستقیم ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
قدیمی 07-08-2008   #1 (لینک مستقیم به این پست)
کاربر سايت
 
TomCat آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2008
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 253
تشکر از دیگران: 115
تشکر شده 223 بار در 129 پست
Exclamation روش اثبات مدعيات زبانى در فلسفه تحليلى و علم اصول

مقدمه
بى شك يكى از كارهاى شگفت انگيز انسان ارتباط زبانى1 است. تأمل در خصوص ارتباط زبانى پرسش هاى متعدد و مهمى برمى انگيزد كه هدف از اين مقاله تنها پاسخ به يكى از آنهاست. طرح پرسش اصلى ما در اين مقاله مستلزم توجه به يك نكته است و آن اين كه انسان علاوه بر سخن گفتن, كه بى ترديد يكى از توانايى هاى اوست, سخن خود را نيز به اوصاف خاصى موصوف مى كند; براى مثال درباره عناصر و مؤلّفه هاى زبانى اى كه هنگام سخن گفتن به كار مى بنديم, مى گوييم: (على آمد) يك (جمله) است, واژه (حسن), (اسم) است, گزاره (مثلث داراى سه ضلع است), گزاره اى (تحليلى) است, دو واژه (انسان) و (بشر), (مترادف)اند. يا مثلاً جمله (على برو بيرون), (امر) است, جمله (هر انسانى فانى است), (عام) است و مانند اينها. اين توصيف ها ماهيتاً از چه سنخى هستند؟ با چه روشى اثبات مى شوند؟ معيار درستى و نادرستى آنها چيست؟ آيا توصيف هاى ياد شده داده هاى تجربى اند كه به روش تجربى اثبات مى شوند و يا اين كه به روش ديگرى بايد اثبات شوند؟
فيلسوفان تحليلى در پاسخ به پرسش هاى ياد شده, مباحث سودمندى را طرح كرده اند كه در اين مقاله به پاره اى از آنها اشاره خواهيم كرد. عالمان اصول نيز, اگرچه بحث مستقلى را با عنوان روش اثبات مدعيات زبانى در مباحث الفاظ علم اصول طرح نكرده اند, در لابه لاى مطالب و مباحث خود اشاراتى دارند كه مى توان براساس آنها روش شان را به دست آورد. پيش از پاسخ به پرسش هاى ياد شده, بايد نكته مهمى را توضيح دهيم.

توصيف ها و تبيين هاى زبانى
كشف روش اثبات ادعا در هر علمى تا حدود زيادى به تعيين نوع ادعا وابسته است. بنابراين, نخست بايد بدانيم مدعيات زبانى فيلسوفان تحليلى و عالمان اصول از چه نوعى است, سپس درباره روش اثبات آنها بحث كنيم.
بعضى از فيلسوفان زبان گفته اند اغلب چيزهايى كه درباره زبان ادعا مى كنيم يا از سنخ توصيف هاى زبانى2 اند و يا از سنخ تبيين هاى زبانى3.
ما بايد ميان (الف) سخن گفتن, (ب) توصيف سخن و (ج) تبيين سخن تمايز قائل شويم ـ يعنى ميان مثلاً (الف) (اين يك سيب است), (ب) (سيب يك اسم است) و (ج) (قاعده حرف تعريف نامعينى كه قبل از اسمى مى آيد كه با حرف صدادار آغاز مى شود, مستلزم حرف (n) است, مانند شan appleص), تمايز قائل شويم. (ب) و (ج) به ترتيب, توصيف ها و تبيين هاى زبانى اند.4
سخن گفتن: يكى از توانايى هاى انسان سخن گفتن است. در حقيقت, يكى از افعال بسيار پيچيده انسانى فعل سخن گفتن است, رفتارى كه از مقوله مهارت است نه از مقوله دانستن. انسان هنگام سخن گفتن مهارت هاى زبانى خود را به نمايش مى گذارد و با فعل سخن گفتن كارهاى شگفتى انجام مى دهد; براى مثال با معنا يا بى معنا سخن مى گويد, اِخبار يا اِنشا مى كند و مانند اينها. تحليل كارهاى زبانى ياد شده از جنبه طبيعى و فيزيكى كار سهل و آسانى است, اما از نگاه معرفت شناختى و معناشناختى چندان كار سهل و آسانى نيست.
توصيف هاى زبانى: ما درباره عناصر و مؤلّفه هاى زبانى كه در فعل سخن گفتن به كار مى گيريم توصيف هايى عرضه مى كنيم; براى مثال مى گوييم: جمله (ديز فرت وست) جمله اى (بى معنا) ست, يا جمله (قول مى دهم بيايم) يك (وعده) است. جمله (همه انسان ها فانى اند), (عام) است. واژه على در جمله (على آمد), (اسم) است, يا فلان گزاره, تحليلى يا تأليفى است و مانند اينها. توصيف هاى ياد شده شأن معرفت شناختى دارند و پرسش هاى مهم فلسفى پديد مى آورند. يكى از اين پرسش ها اين است كه ما به چه روشى چنين توصيف هايى را بر عناصر و مؤلّفه هاى زبانى اطلاق مى كنيم و چگونه مى توان درستى و نادرستى آنها را اثبات كرد؟
تبيين هاى زبانى: تبيين هاى زبانى, آن دسته از استدلال هايى اند كه براى تبيين و توضيح واقعيت هايى به كار مى روند كه در توصيف هاى زبانى وجود دارند; براى مثال يكى از توصيف هاى زبانى اين است كه جمله (من قول مى دهم بيايم), يك (وعده) است. قاعده اى كه منشأ چنين پديده زبانى را توضيح مى دهد, يك تبيين زبانى است.
وجهه نظر ما در اين مقاله, بحث و بررسى در باب روش اثبات و معيار اطلاق توصيف هاى زبانى است. توصيف هاى زبانى, هم در فلسفه زبان منشأ بحث هاى بسيارى شده اند و هم در علم اصول. در ابتدا آرا و انظارى را كه فيلسوفان تحليلى در خصوص معيارهاى اطلاق توصيف هاى زبانى و روش اثبات آنها عرضه كرده اند, طرح مى كنيم, سپس آرا و انظار عالمان اصول را مى آوريم تا زمينه براى سنجش و مقايسه فراهم آيد.

معيار اطلاق توصيف هاى زبانى
در پاسخ به اين پرسش كه براساس كدام معيار فى المثل گزاره (مستطيل چهار ضلعى است) را به تحليلى توصيف مى كنيم يا واژه (انسان) و (بشر) را مترادف مى دانيم و بر گزاره (هوا گرم است) وصف تأليفى را اطلاق مى كنيم, آرا و انظار مختلفى عرضه شده است كه به بعضى از آنها اشاره مى كنم.

1. معيار مفهومى:
طبق معيار يا 05 كه به روش سقراطى نيز معروف است, اطلاق و استعمال واژه ها و تعبيرهاى زبانى نخست مطابق تعريفى اوليه صورت مى گيرد, سپس تعريف و معناى اوليه بايد در برابر مثال هاى نقض قرار گيرد و به محك تجربه و استقرا زده شود. اگر تعريف اوليه در موردى نقض شد بايد از آن دست كشيد و تعريف ديگرى به دست داد. اين آزمون تا رسيدن به تعريفى جامع و بدون نقض بايد ادامه پيدا كند.
روش مفهومى در ميان فيلسوفان زبان چندان طرف دارى ندارد,6 بلكه آنان بيشتر به روش مصداقى متمايل اند. به همين دليل, درباره روش مصداقى آن هم به تقرير كواين كه در نيمه دوم قرن بيستم بيشتر از بقيه تأثيرگذار بوده است, بحث مى كنيم.

2. نظريه كواين (معيار مصداقى)
كواين,7 منطق دان و فيلسوف معاصر در مقاله8 معروف (دو حكم جزمى تجربه گرايى), تقسيم قضايا به تحليلى و تأليفى را بر اين اساس انكار كرده است كه هيچ معيار مصداقى9 براى اطلاق اوصاف (تحليلى) و (تأليفى) وجود ندارد. سخن كواين ناظر به رأى كسانى است كه قائل به معيار مفهومى اند. چنان كه سرل تذكر10 داده در پس انتقادهاى كواين به تقسيم گزاره به تحليلى و تأليفى اين مبنا نهفته است كه تعريفِ مفاهيم و توصيف هاى زبانى براساس ملاك ها و تبيين هاى غير مصداقى درست نيست.
طبق نظر كواين, توصيف هاى زبانى بايد براساس معيارهاى عينى مبتنى بر رفتار اهل زبان صورت پذيرند, زيرا هيچ تعريف پيشينيِ رضايت بخشى از مفاهيمى چون (تحليليت), (تأليفيت), (ترادف) و مانند اينها بدون استلزام دور نمى توان به دست داد. كواين توضيح مى دهد كه اگر كسى مانند كانت, مثلاً مفهوم (تحليلى) را چنين تعريف كند كه: (قضيه اى تحليلى است كه برحسب معنا و با قطع نظر از امور واقع صادق باشد), به وضوح در تعريف خود, مفهوم معنا را اخذ كرده است. بنابراين, مفهوم معنا پيش فرض تعريفِ ياد شده است, اما معنا چيست؟ به محض اين كه در باب معنا تأمّل كنيم مى فهميم كه معناى يك واژه يا عبارت زبانى چيزى جز آوردن عبارت هاى واضح تر و مترادف با همان واژه يا عبارت نيست. بنابراين, مفهوم تحليليت بر مفهوم معنا و معنا بر مفهوم ترادف متوقف است. مفهوم ترادف نيز بر مفهوم تحليليت و معنا متوقف است. طبق نظر كواين, مادام كه تلاش مى كنيم توصيف هاى زبانى را صرفاً براساس مفهومى كه از پيش در ذهن داريم تعريف كنيم, بدون اين كه به مصداق و رفتار استعمال كنندگان توجه كنيم, دچار دور خواهيم شد. تنها راه رهايى از دور اين است كه از معيارهاى مفهومى دست برداريم و در صورت امكان, تعريفى مصداقى عرضه كنيم. كواين11 چون معتقد است هيچ معيار مصداقى تامى از مفاهيم و توصيف هاى زبانى در اختيار نداريم, اساساً بايد اين مفاهيم را به عنوان يك سلسله ابراز غير مفيد فلسفى و مبهم كنار بگذاريم.
بنابراين, مقصود كواين از معيار مصداقى استقراى موارد استعمال يك توصيف يا يك واژه است. با استقراى موارد استعمال مى توان امر مشتركى را كه مبناى استعمال واژه در تمام موارد است به عنوان معناى يك واژه و يا معيار استعمال يك توصيف كشف كرد. از نظريه كواين, گاهى به رفتارگرايى نيز تعبير مى شود.
نظرگاه كواين درباره معيار مصداقى را نبايد با نظرگاه پيروان اصالت تجربه كلاسيك و پوزيتيويست هاى منطقى درباره تعيين معناى واژه يا جمله اشتباه گرفت. طبق نظر پيروان اصالت تجربه كلاسيك و پوزيتيويست هاى منطقى گزاره اى با معناست كه بتوان آن را به مدد تجربه اثبات يا انكار كرد. از نظر كواين, چنين سخنى در صورتى درست است كه بتوان هر گزاره اى را به طور مستقل و مجزا از ساير گزاره ها در نظر گرفت و به تنهايى به محك تجربه زد. اما طبق كل گرايى12 كواين چنين چيزى امكان ندارد. كل گرايى و يا به تعبير بهتر, يكى از وجوه كل گرايى كواين اين است كه زبان مجموعه اى از گزاره هاى مجزا و مستقل نيست كه بتوان هر گزاره اى را به صورت مستقل با تجربه تأييد يا اثبات كرد, بلكه زبان شبكه اى كل گراست كه به صورت جمعى و گروهى در برابر تجربه قرار مى گيرد و صدق و كذب گزاره ها در يك شبكه ارزيابى مى شود; براى مثال وقتى گزاره (الف) را به مدد تجربه اثبات مى كنيم, به طور ضمنى مى پذيريم و تأييد مى كنيم كه بسيارى از گزاره هاى ديگر نيز صادق اند. تجربه, گزاره (الف) را تنها در پيوند و ارتباط با مجموعه وسيعى از باورها و ادعاهاى ديگر تأييد مى كند.
تمام به اصطلاح شناخت يا باورهاى ما از تصادفى ترين موضوعات جغرافى و تاريخى تا عميق ترين قوانين فيزيك اتمى حتى رياضيات محض و منطق…, مانند ميدان نيرويى اند كه شرايط مرزى آن تجربه است.13
نتيجه سخن كواين در بحث فعلى ما اين است كه توصيف هاى زبانى بايد براساس رفتار مشترك اهل زبان صورت پذيرد, به نحوى كه بتوان براى اطلاق يك توصيف زبانى معيارى صورى و مصداقى عرضه كرد كه از محك تجربه ـ به معنايى كه در نظريه كل گرايى توضيح داده شده است ـ به دست آمده باشد.

3. نظريه سرل (شهودهاى زبانى)
سرل14 نظريه خود را در باب توصيف هاى زبانى با توجه به نظريه كواين و به منظور نقد و بررسى آن تنسيق و تنظيم كرده است. گفتنى است كه مقاله (دو حكم جزمى تجربه گراييِ) كواين و انكار تقسيم قضيه به تحليلى و تأليفى پيامدهاى زيادى براى فلسفه تحليلى داشته است, بلكه مى توان آن را يكى از عوامل ورود اين نهضت فلسفى به دوره معاصر و متأخّر آن دانست. اهميت اين مقاله بسيارى از متفكران را به نقد و بررسى آن واداشته است. پاتنم در مقاله جذاب و خواندنى (تحليلى ـ تأليفى)15 تذكر داده كه اغلب پاسخ هايى كه به كواين داده شده است, پاسخ هاى نقضى اند, زيرا با توسل به مثال هاى نقض سعى كرده اند تمايز ميان تحليلى و تأليفى را نشان دهند, ولى هيچ كدام از اصل مسئله تحليلى به دست نداده اند. از نظر پاتنم, تنها پاسخى كه حاوى نكته جديد است و در حقيقت, علاوه بر عرضه مثال نقض اصل مسئله را نيز حل مى كند, پاسخى است كه گرايس و استراوسن به صورت مشترك در مقاله اى با عنوان (در دفاع از يك حكم جزمى)16 عرضه كرده اند.
به نظر نگارنده, سرل نيز سعى كرده است اعتراض كواين به تمايز تحليلى و تأليفى را به درستى در بافتى وسيع تر طرح كند و پس از نقد و بررسى آن, تحليل خود را عرضه نمايد. نظريه سرل را نظريه شهودهاى زبانى17 ناميده ايم. سرل در بيان نظرگاه خود گاهى از تعبير شهودهاى پيشانظرى18 نيز استفاده كرده است.19 نظريه سرل را مى توان به شرح زير خلاصه كرد:
توصيف هاى زبانى چيزهايى هستند كه اهل زبان به طور شهودى به آنها علم و آگاهى دارند و آنها را به كار مى برند, هرچند معيارى براى اطلاق آنها در اختيار نداشته باشند.
كسى كه زبان مادرى اش فارسى است مى داند كه (كحّال) دقيقاً با (چشم پزشك) مترادف است, (شير) (دست كم) دو معنا دارد, (گربه) اسم است, (اكسيژن) واژه اى روشن و واضح است, جمله (نمايش نامه نويسى شكسپير بهتر از شاعرى اوست) داراى معناست, و جمله (ديز فرت از نهى رام هست) بى معناست, و (گربه روى فرش است) يك جمله است و مانند اينها. با اين حال, معيارهاى عملى براى ترادف, ايهام, اسم بودن, معنادارى, يا جمله بودن نداريم. به علاوه, هر معيارى براى هر يك از اين مفاهيم بايد با شناخت او (ما) هماهنگ باشد, و در غير اين صورت, بايد به عنوان معيارى غير تام رد شود. پس نقطه عزيمت اين تحقيق اين است كه چنين واقعيت هايى را درباره زبان مى دانيم, خواه توانايى عرضه معيارهايى براى انواع مرجّح چنين شناختى داشته باشيم و خواه نداشته باشيم.20
عبارات ياد شده نشان مى دهند كه نظريه سرل دو جنبه دارد: جنبه ايجابى و جنبه سلبى. از جهت ايجابى, سرل معتقد است كه توصيف هاى زبانى از سنخ واقعيت هاى شهودى اند و چون شهودى اند, بى نياز از معيارند. اما از جهت سلبى, بر اين عقيده است كه جست وجوى معيار مصداقى محكوم به شكست است. حال سرل بايد هر دو جنبه نظريه خود را اثبات كند.
سرل براى اثبات ادعاى ايجابى خود متوسل به نظريه اى مى شود كه در فلسفه و زبان شناسى مشهور است. طبق اين نظريه, سخن گفتن به يك زبان به معناى اشتغال به نوعى رفتار قاعده مند و پيچيده است. نتيجه چنين نظريه اى اين است كه سخن گفتن در حقيقت, به نمايش گذاشتن مهارت هاى زبانى است. وقتى درباره رفتار زبانى خود و فعل سخن گفتن دست به توصيف هاى زبانى مى زنيم, در حقيقت, مهارت هاى زبانى خود را توصيف مى كنيم. بنابراين, توصيف هاى زبانى جلوه هاى همان مهارت هاى زبانى اند. انسان حتى اگر تعليم هم نديده باشد و معناى توصيف هاى زبانى خود را نداند مى تواند توصيف هايى چون اِخبار و انشاء صورت دهد, با معنا يا بى معنا سخن بگويد. توصيف هاى زبانى توصيف شهودهاى زبانى اند, شهودهاى زبانى همان مهارت هاى زبانى هستند كه اهل زبان آنها را به طور طبيعى و شهودى فرا مى گيرند و استعمال مى كنند, حتى اگر نتوانند توصيف هاى زبانى خود را به دقت تحليل و تعريف كنند. توصيف هاى زبانى قواعد آمارى و داده هاى تجربى نيستند كه از استقرا و جست وجو در رفتارهاى زبانى انسان ها به دست آمده باشند. درست است كه توصيف هاى زبانى كلى اند, اما كليت آنها به اين دليل است كه توصيف مهارت هاى قاعده مندند. قواعد حاكم بر رفتارهاى زبانى انسان ضامن كليّت اين نوع توصيف هاست. شايد بتوان حاصل نظرگاه سرل را از جنبه ايجابى در سه نكته زير خلاصه كرد:
1. توصيف هاى زبانى, توصيف مهارت هايى اند كه انسان هنگام سخن گفتن از خود به نمايش مى گذارد.
2. توصيف هاى زبانى, قواعد كلى آمارى نيستند كه از داده هاى تجربى و مشاهده رفتار اهل زبان ناشى شده باشند. درست است كه توصيف هاى زبانى كلى اند, اما كليت آنها مربوط به اين است كه اين توصيف ها, توصيف مهارت هاى زبانى اند و مهارت هاى زبانى قاعده مندند.
اشاره سرل در اين جا به نظريه رفتارگرايان21 است. براساس نظرگاه رفتارگرايان, توصيف هاى زبانى بر پايه تأمّل در رفتارهاى اهل زبان شكل مى گيرند و مهم ترين شرط امكان توصيف هاى زبانى علم به رفتارهاى اهل زبان است. به نظر سرل, اين تحليل در مورد توصيف هاى زبانى نادرست است, زيرا توصيف هاى زبانى گزارش رفتارهاى اهل زبان نيستند; براى مثال وقتى مى گوييم: (على), (اسم) است يا گزاره هر (مثلثى سه ضلع دارد) گزاره اى (تحليلى) است, درباره رفتار اهل زبان سخن نمى گوييم و اين آگاهى هاى خود را از تجربه و تحقيق درباره رفتار ديگران به دست نياورده ايم.
3. توصيف هاى زبانى, گرچه توصيف شهودها و مهارت هاى زبانى اند, با اين حال, خطاپذيرند. سرل اين نكته را چنين توضيح داده است:
هيچ امر خطاناپذيرى در توصيف هاى زبانى وجود ندارد; شهودهاى گويندگان خطاپذيرى فاحشى دارند. توصيف مهارت هاى شخص همواره كار آسانى نيست و اين كه در اين موارد عرضه توصيف مستلزم مهارت است, در تسهيل امر نافع نيست. هم چنين اشكال كلى تنسيق درست شناختى كه مقدّم بر ما و مستقل از هر تنسيقى داريم بر سر جاى خود هست و آن اشكال تبديل دانستن چگونگى22 [=مهارت] به دانستن اين كه23 [=علم گزاره اى] است.24
حاصل نكات ياد شده اين است كه از نظر سرل, توصيف هاى زبانى, چه اطلاقشان و چه اثباتشان به آن چه تحت عنوان معيار مصداقى و مفهومى گفته شده, نيازى ندارند, بلكه هر شخصى توصيف هاى زبانى خود را صرفاً از تأمّل در مهارت هاى زبانى خويش و توصيف هاى خود به دست مى آورد. سرانجام سرل مبناى خود را در باب توصيف هاى زبانى به صراحت چنين خلاصه كرده است:
اين روش, چنان كه تأكيد كردم, اتكاى بسيار زيادى بر شهودهاى اهل زبان دارد, اما هر چيزى كه تا به حال در فلسفه زبان خوانده ام, حتى آثار رفتارگرايانه ترين و تجربى مسلك ترين نويسندگان, به همين ترتيب, بر شهودهاى اهل زبان متكى بوده اند. در واقع, فهم اين كه چگونه مى تواند وضع غير از اين باشد, مشكل است, زيرا اين ضرورت خطير كه بايد اين شهود خود را كه (مجرد) به معناى مرد ازدواج نكرده است, توجيه كنم, اگر منطقى باشد, مستلزم اين ضرورت نيز هست كه اين شهود خود را كه يك مصداق خاص (مجرد) با مصداق ديگرى از (مجرد) كاملاً معادل است, توجيه كنيم. چنين شهودهايى در واقع مى توانند توجيه شوند, اما تنها با اتكا به شهودهاى ديگر.25
آن چه گذشت توضيح نظر سرل از جنبه ايجابى بود, اما از جنبه سلبى, سرل معتقد است كه حتى در صورتى كه با رفتارگرايان موافقت كنيم و بگوييم كه مفاهيم و عبارات زبانى بايد براساس معيارهاى مصداقى اطلاق و اثبات شوند, نظرگاه بى فايده اى اتخاذ كرده ايم, زيرا اولاً, معيار يا معيارهاى مصداقى كه بتوانند همه موارد و مصاديق را شامل شوند, وجود ندارند و ثانياً, بر فرض كه بتوان معيارى عرضه كرد, كشف صحّت و سقم اين معيار و تام و تمام بودن آن بر آگاهى هاى شهودى ما مبتنى است. سخن سرل از جنبه سلبى ناظر به نقد نظرگاه كواين است. كواين بسيارى از توصيف هاى زبانى را به دليل عدم وجود معيار مصداقى رد كرده است. اساساً مبناى كواين اين است كه هر توصيف و مفهومى از قبيل معنا, تحليلى, تأليفى, ترادف و مانند اينها بايد براساس معيارى مصداقى اطلاق شود, در غير اين صورت, مفهوم ياد شده ناقص است; براى مثال تقسيم گزاره هاى زبانى به تحليلى و تأليفى از نظر كواين, ناقص و نادرست است, زيرا معيارى كه براساس آن اين تقسيم صورت گرفته است مصداقى نيست, بلكه صرفاً با تكيه به تعريف هاى ذهنى چنين تمايزى درست شده است و لذا مواردى مى توان يافت كه طبق اين معيارهاى عرضه شده نه تحليلى است و نه تأليفى.
سرل در پاسخ كواين مى گويد:26 درست است كه مفاهيم (تحليلى), (تأليفى) و مانند اينها ابزارهاى فلسفى چندان مفيدى نيستند, اما چرا مى دانيم معيارهاى مصداقى عرضه شده براى اين نوع مفاهيم ناتمام و ناقص اند, آگاهى ما از نقص اين معيارها نشان مى دهد كه ما مفاهيم (تحليليت) و (تأليفيت) را مى دانيم. سرل مى گويد:
كواين در اعتراض به تحليليت مى گويد: (من نمى دانم كه آيا گزاره (هر چيز سبزى ممتد است) تحليلى است يا نه). اين كه اين مثال انتخاب شده بسيار گوياست. او چيزهايى از قبيل (من نمى دانم كه آيا گزاره (كحال ها چشم پزشك اند) تحليلى است يا نه) نمى گويد و نيز نمى گويد كه (من نمى دانم آيا گزاره (اكنون باران مى آيد) تحليلى است يا نه); يعنى مثالى كه او انتخاب كرده, مورد بينابينى است. اين مثال مورد بينابينى است, زيرا براى مثال بعضى از مردم مدعى اند كه اشيايى چون داده هاى حسى وجود دارند كه ممكن است سبز باشند, اما انكار مى كنند كه داده هاى حسى امتداد مكانى داشته باشند. اين مثال مثمر ثمر است, دقيقاً به اين دليل كه مورد بينابينى است. نمى توان با اطمينان كامل اين جمله را تحليلى يا غير تحليلى طبقه بندى كرد. اما تشخيص ما مبنى بر اين كه اين جمله مورد عجيبى است به هيچ وجه اثبات نمى كند كه نمى توانيم مفهوم تامى از تحليليت داشته باشيم, بلكه دقيقاً عكس آن را اثبات مى كند. اگر از مفهومى كه بايد كار را با آن آغاز كنيم فهمى نمى داشتيم, نمى توانستيم موارد بينابين يك مفهوم را موارد بينابين تلقى كنيم.27
براساس نظر سرل, عرضه معيار مصداقى نيز كارگشا نيست, زيرا درستى و نادرستى هر معيار مصداقى بايد براساس تأمّل هايى كه در شهودهاى خود داريم, ارزيابى شود.

ارتكازهاى زبانى
پيش از بيان روش اثبات مدعيات زبانى در مباحث الفاظ علم اصول بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه اساساً چرا عالمان اصول درباره زبان و مباحث الفاظ بحث مى كنند؟ پاسخ اين پرسش به اختصار اين است كه علم اصول برحسب تعريف, قواعد و اصول عام استنباط حكم شرعى را در اختيار فقيه قرار مى دهد. يكى از منابع اصلى استنباط حكم شرعى, بلكه مهم ترين منبع آن دليل لفظى است. دليل لفظى در علم اصول به دليلى اطلاق مى شود كه دو ويژگى داشته باشد: نخست اين كه به نحوى از منبعى صادر شود كه وثاقت و اعتبار دارد. دوم دلالت دليل مبتنى بر قراردادهاى زبانى يا عرف عام اهل زبان باشد. طبق اين تعريف, دليل لفظى عام است و چنان كه عالمان اصول28 تذكر داده اند, هم گفتار را شامل مى شود و هم فعل و تقرير را.
بى ترديد, استنباط حكم شرعى از دليل لفظى در صورتى ممكن است كه جهت دلالت دليل لفظى, علاوه بر جهت صدور آن تمام باشد. فهم مفاد دليل لفظى و استفاده از آن بر دانستن قواعد و قوانين حاكم بر زبان كه عمدتاً معناشناختى و فلسفى اند, متوقف است. بنابراين, عالم اصول براى اين كه بتواند قواعد و قوانين عام استنباط حكم شرعى را براساس دليل لفظى به دست دهد, چاره اى جز طرح مباحث زبانى (الفاظ) ندارد.
نگارنده با شهيد صدر29 در اين نكته موافقت تام دارد كه اگر در فلسفه متعارف و زبان شناسى (علم اللغه)اى كه در اختيار عالمان اصول بوده است, به اين نوع مباحث توجه كافى مى شد, لازم نبود عالم اصول باب مستقلى به عنوان مباحث الفاظ بگشايد و در آن به طرح مباحثى مبادرت ورزد كه ماهيتاً فلسفى و زبان شناختى اند. به هر تقدير, عالمان اصول به دليل خلأ موجود و نياز به طرح مباحث زبانى بخش عمده اى از مباحث خود را به مباحث الفاظ اختصاص داده اند. هدف ما در اين مقاله اين است كه ببينيم عالمان اصول مدعيات خود را در مباحث الفاظ بر پايه چه روشى استوار مى كنند. عالمان اصول بحث مجزا و باب مستقلى به عنوان روش اثبات مدعيات زبانى نگشوده اند, اما اين امر بدان معنا نيست كه آنان از هيچ روشى براى اثبات ادعاهاى خود پيروى نكرده اند.

طبقه بندى مباحث الفاظ علم اصول
كشف روش اثبات ادعاهاى زبانى در مباحث الفاظ علم اصول تا حدود زيادى به تعيين نوع اين مباحث بستگى دارد. عالمان اصول تلاش بسيارى به كار گرفته اند تا اولاً, معيارى به دست دهند كه براساس آن بتوان تشخيص داد چه مسئله اى جزو علم اصول است و چه مسئله اى خارج از آن است و ثانياً, مباحثى كه طبق معيار اصولى بودن يك مسئله در علم اصول مى گنجد و مباحثى كه طبق معيار جزو علم اصول نيستند, ولى به عنوان مقدمه در علم اصول طرح مى شوند, ذيل چه طبقه بندى جاى مى گيرند و از چه سنخى هستند.
بحث نخست در موضوع اين مقاله نمى گنجد و به مسئله قلمرو مباحث علم اصول مربوط است. اما تعيين نوع مباحث علم اصول, به ويژه مباحث الفاظ براى تعيين روش لازم و ضرورى است. اغلب, مباحث علم اصول را به چهار دسته تقسيم مى كنند:
1. مقدمه; معمولاً در مقدمه علم اصول پس از بيان رئوس ثمانيه علم اصول پاره اى از مباحث زبان شناختى و لغوى طرح مى شود كه طبق معيار اصولى بودن يك مسئله جزو علم اصول نيستند, ولى بعضى از مباحث الفاظ علم اصول بر آنها متوقف اند, بعضى از اين مباحث عبارتند از بحث وضع, استعمال, صحيح و اعم و حقيقت شرعيه.
2. مباحث الفاظ;
3. مباحث حجج و امارات;
4. خاتمه در تعادل و تراجيح.

تقسيم ياد شده را اغلب عالمان اصول, گرچه با عبارات كم و بيش متفاوت, بيان كرده اند.30
معيار و ملاك تقسيم ياد شده اين است كه محور علم اصول بر حسب تعريف, الحجة فى الفقه (دليل فقهى) است. دليلى كه فقيه به آن استناد مى كند از چند حالت بيرون نيست: 1. موجب علم قطعى به حكم شرعى مى شود, مانند مباحث استلزامات عقلى نظير مقدمه واجب, بحث ضد و مانند اينها. 2. منشأ علم قطعى به حكم شرعى نمى شود, بلكه موجب علم تعبّدى به حكم شرعى است, مانند مباحث حجج و امارات. اين قسم خود مشتمل بر دو نوع بحث است: الف) مباحثى كه صغراى حجت و دليل شرعى را تشكيل مى دهند, مانند مباحث الفاظ كه نوعاً از سنخ توصيف هاى زبانى اند, مانند ظهور امر در وجوب و ظهور نهى در حرمت و مانند اينها. ب) مباحثى كه كبراى دليل را در اختيار فقيه قرار مى دهند, مانند حجيت خبر واحد, حجيت ظواهر, حجيت شهرت و مانند اينها.
3. دليلى كه نه منشأ علم قطعى و وجدانى به حكم شرعى است و نه موجب علم تعبدى, بلكه صرفاً وظيفه شرعى مكلفان را در مقام عمل تعيين مى كند, مانند مباحث اصول عمليه شرعى, مانند استصحاب, برائت و اشتغال شرعى.
4. دليلى كه وظيفه عملى عقلى را تعيين مى كند, مانند برائت و احتياط عقلى.
اين تقسيم نشان مى دهد كه مباحث علم اصول بسيار متنوع اند و چه بسا هر بحثى مستلزم استفاده از روش خاصى باشد. به هر حال, وجهه نظر ما در اين مقاله توضيح و تبيين روش اثبات مدعيات در مباحث الفاظ است, بنابراين, بايد ببينيم مباحثى كه ذيل عنوان (مباحث الفاظ) در علم اصول طرح شده اند, از چه سنخى اند و عالمان اصول چه تصورى از اين مباحث در ذهن داشته اند.
شايد بتوان گفت نخستين تلاش عالمان اصول در مباحث الفاظ اين است كه مباحث زبان شناختى محض (لغوى) را از مباحث تفسيرى و تحليلى تفكيك كنند, زيرا مباحث صرفاً لغوى يك سلسله مباحث جزئى و خاصى اند كه اگر در استنباط حكم شرعى هم دخيل باشند, جزو عناصر خاص استنباط اند نه عناصر عام و لذا نبايد در علم اصول طرح شوند. اين نكته را در همين جا بايد تذكر دهيم كه تصور عالمان اصول از علم اللغه (زبان شناسى) با زبان شناسى سنتى منطبق است نه زبان شناسى معاصر و نوين. در زبان شناسى سنتى, كار اصلى زبان شناس شماره كردن موارد استعمال واژه ها و تهيه واژه نامه بود, اما زبان شناسى معاصر كه علمى در حال رشد است به شاخه هاى مختلف, متنوع و پيچيده اى تقسيم شده است و بعضى از شاخه هاى آن, به ويژه معناشناسى به مباحثى مى پردازند كه تفكيك آنها از مباحث الفاظ علم اصول و مباحث فلسفه زبانى كار بسيار دشوارى است.
عالمان اصول طبق معيارى كه براى اصولى بودن يك مسئله قائل شده اند بعضى از مباحث الفاظ را جزو علم اصول و بعضى ديگر را جزو مقدمات علم اصول دانسته اند, اما در باب ماهيت اين مباحث تصور روشن و واضحى به دست نداده و در باب روش اثبات مدعيات زبانى بابى مستقل نگشوده اند.
به زعم نگارنده, شايد تنها عالم اصولى اى كه به اين مسئله توجه داشته, شهيد سيد محمدباقر صدر است. وى سعى كرده است تا حدودى قلمرو مباحث الفاظ را تعيين كند و ماهيت و حقيقت اين مباحث و روش اثبات ادعاهاى زبانى را معلوم سازد. بنابراين, نظرگاه شهيد صدر را تحليل و بررسى مى كنيم.

نظرگاه شهيد صدر درباره طبقه بندى مباحث الفاظ علم اصول
شهيد صدر نخست توضيح مى دهد كه اغلب عالمان اصول مباحث الفاظ را به دو دسته تقسيم كرده اند:
الف) مباحثى كه براساس معيار اصولى بودن يك مسئله, جزو علم اصول اند, مانند بحث مشتق, معناى حرفى, معناى هيئات و مانند آن.
ب) مباحث زبانى كه جزو علم اصول نيستند, ولى فهم بعضى از مسائل اصولى متوقف بر آنهاست, مانند بحث وضع, معناى حقيقى و مجازى, استعمال, صحيح و اعم و مانند اينها.
عالمان اصول دسته دوم را به عنوان مقدمه و به صورت متفرّق طرح كرده اند, ولى به اعتقاد شهيد صدر,31 همين بحث هاى مقدمى و تمهيدى را مى توان به نحوى توضيح داد كه ربط و نسبتشان با يكديگر و با ساير مباحث الفاظ روشن شود. تمام مباحثى كه عالمان اصول در مقدمه مباحث الفاظ آورده اند, به نحوى به لفظ و افاده معنا به وسيله لفظ مربوط مى شوند و با يكديگر ارتباط پيدا مى كنند, زيرا اگر به دقت رابطه لفظ و معنا را از اين حيث كه الفاظ افاده معنا مى كنند بررسى كنيم, متوجه مى شويم كه اين رابطه دو طرف دارد: 1. طرف شنونده كه به محض اداى لفظ, ذهن او به معناى آن منتقل مى شود (دلالت). 2. طرف گوينده كه لفظ را براى افاده معنا استعمال مى كند (استعمال). جانب اول, يعنى دلالت خود دو گونه است: الف) دلالتى كه ناشى از وضع و قرارداد يك لفظ خاص به ازاى معناى خاصى است. در اين صورت, معنا را معناى حقيقى مى نامند. ب) دلالتى كه ناشى از قرارداد نيست. در اين صورت, معنا مجازى است. بحث از حقيقت و مجاز هم گاهى ناظر به مقام ثبوت است; يعنى بحث از منشأ پيدايش معناى حقيقى و مجازى است و گاهى ناظر به مقام اثبات است, مانند بحث از علائم حقيقت و مجاز و گاهى نيز بحث از مصاديق معناى حقيقى و مجازى است. بنابراين, طبق نظر شهيد صدر, مباحث مقدماتى الفاظ چهار دسته اند:
1. دلالت لفظ بر معناى حقيقى و مجازى به حسب مقام ثبوت, مانند بحث وضع, تشخيص واضع, اقسام وضع, تعيين ماهيت دلالتى كه از وضع ناشى مى شود و ربط و نسبت آن با قصد گوينده, بحث امكان و عدم امكان اشتراك لفظى.
2. استعمال, شرايط, مقومات و مصاديق آن.
3. علائم حقيقت و مجاز
4. مصاديق معناى حقيقى, مانند بحث حقيقت شرعيه و بحث صحيح و اعم.
طبق تحليل شهيد صدر اين مباحث نيز به عالم الفاظ مربوط اند و از نظم و انسجامى منطقى پيروى مى كنند. بنابراين, تفكيك آنها از ساير مباحث الفاظ بى وجه است.
مباحث الفاظ علم اصول به طور كلى, از نظر شهيد صدر به دو دسته تقسيم مى شوند:
الف) بحث هاى لغوى (زبان شناختى).
ب) بحث هاى تحليلى (فلسفى).
به اعتقاد شهيد صدر, مباحث زبان شناختى, گرچه در قلمرو زبان شناسى (علم اللغه) قرار مى گيرند, اما عالم اصول در بسيارى از مباحث زبان شناختى كه طرح مى كند مانند زبان شناس صرفاً به شماره موارد استعمال واژه ها اكتفا نمى كند, بلكه به تفسير و توضيح نحوه دلالت نيز مى پردازد. به همين دليل, مى توان گفت مباحث زبان شناختى كه در علم اصول طرح مى شوند دو نوع اند:
1. مباحث اكتشافى.
2.مباحث تفسيرى.
مقصود از مباحث اكتشافى آن دسته از مباحثى هستند كه در آنها معنا و مدلول عرفيِ يك واژه يا يك تعبير زبانى معلوم و معين مى شود. در اين نوع مباحث, از نظر شهيد صدر,32 روح كارى كه عالم اصول انجام مى دهد با كارى كه زبان شناسان انجام مى دهند يكى است. براى مثال, عالمان اصول بحث مى كنند كه هيئت صيغه امر ظهور در وجوب دارد. آن چه عُرفاً از هيئت جمله (از وطن دفاع كن) به ذهن خطور مى كند اين است كه دفاع كردن از وطن بايد تحقق يابد و مخاطب نبايد آن را ترك كند. در چنين بحث هايى عمدتاً معناى يك جمله يا يك تركيب و هيئت زبانى با توجه به تبادر اهل زبان كشف مى شود.
عالمان اصول در مباحث اكتشافى براى اثبات مدعيات خود از دو روش استفاده مى كنند:
الف) تبادر.
ب) برهان.
تبادر و انسباق معنا به ذهنِ اهل زبان از شنيدن يك واژه يا يك تعبير زبانى, علامت اين است كه معناى حقيقى واژه يا تعبير زبانى همان است كه به ذهن رسيده است. منشأ اين تبادر نيز همان شهودهاى زبانى و ارتكازهاى اهل زبان است. اما كاربرد برهان در تعيين و تحديد معناى عرفى, آن گونه كه شهيد صدر توضيح داده, در دو صورت است: 1. در صورتى كه معناى حقيقى يك واژه يا يك تركيب زبانى مردد ميان دو امر يا چند امر باشد, با نفى يكى از دو معنا به وسيله برهان مى توان معنا را معلوم و معين كرد. در اين صورت, برهان روشى سلبى است براى تعيين معناى موضوع له. روشن است كه در اين جا با برهان ابتدائاً و به طور مستقيم معنا تعيين نمى شود, بلكه لازمه اقامه برهان تعيين معنا است; براى مثال در بحث صحيح و اعم كه به عقيده شهيد صدر يكى از بحث هاى اكتشافى است, مقصود اصلى پاسخ به اين پرسش است كه آيا الفاظى كه انسان ها در ارتباط هاى زبانى خود به كار مى گيرند و بر آنها آثارى بار مى كنند, مانند الفاظى كه در معاملات يا عبادات به كار مى روند, براى صحيح وضع شده است يا اعم از صحيح و فاسد؟ در اين مورد, اگر بتوانيم براساس برهان ثابت كنيم كه وضع لفظ براى خصوص صحيح يا اعم امكان ندارد, بالملازمه وضع براى طرف مقابل اثبات مى شود. 2. كاربرد ديگر برهان در مباحث كشفى در موارد تطبيق كبراى مقدمات حكمت بر صغريات آن است; براى مثال عالمان اصول در باب اطلاق و تقييد بحث مقدمات حكمت را طرح كرده و گفته اند كه اگر شخص خردمند بتواند خصوصيات و ويژگى هايى را در كلام خود أخذ كند و در مقام بيان همه مراد و مقصود خود باشد, با اين حال, بگويد: (به دانشجويان خوابگاه بدهيد) و هيچ قيد و خصوصيتى در كلام خود نياورد, در اين صورت, كلام او نسبت به همه خصوصيات و قيود مطلق است. اين مسئله, كبراى كلى و مسلّمى است. اما تطبيق اين كبراى كلى بر مصاديق گاهى با صعوبت و دشوارى همراه است, به نحوى كه اهل عرف و زبان اطلاق كلام گوينده را نمى فهمند. در صورتى كه بتوان تطبيق مقدمات حكمت را به وسيله برهان توضيح داد, نتيجتاً معناى موضوع له معلوم و معين مى شود.
اما در مباحث تفسيرى, بحث هايى وجود دارد كه مقصود از آنها كشف معنا و مدلول متعارف يك واژه يا تعبير زبانى نيست, بلكه مفروض اين است كه معنا معلوم و معين است, آن چه محل بحث و ترديد است تفسير و توضيح واقعيتى است كه در مدلول و معنا نهفته است; براى مثال بحث دلالت صيغه امر بر وجوب تا وقتى كه صرفاً معطوف به اصل دلالت صيغه بر وجوب است, بحثى كشفى است. عالمان اصول اغلب با استناد به تبادر ثابت مى كنند كه صيغه امر ظهور در وجوب دارد. اما اكنون, چنان كه آقاى صدر33 توضيح داده, ديگر اين بحث مسلّم است, آن چه محل بحث و گفت وگوست, تفسير دلالت صيغه امر بر وجوب و بيان منشأ اين دلالت است كه آيا به حكم عقل و عقلاست يا به حكم وضع و يا به مقدمات حكمت.
از نظر شهيد صدر,34 در مباحث تفسيرى روش اثبات مدعا همان روشى است كه در علوم طبيعى براى تفسير پديده هاى طبيعى به كار مى رود. اين روش دو مرحله دارد: در مرحله نخست, بايد همه مواردى را كه واژه يا تعبير زبانى مورد نظر در عرف اهل زبان استعمال مى شود, بررسى و جمع آورى كرد. در مرحله دوم, نظريه اى در خصوص معنا عرضه كرد كه در مورد همه بدون استلزام نقض صدق كند.
به اعتقاد شهيد صدر,35 اغلب مباحث زبان شناختى اى كه در علم اصول طرح مى شوند از سنخ مباحث تفسيرى اند. در مباحث تفسيرى, روش بحث عالم اصولى و رويكرد او به بحث از اساس با رويكرد زبان شناس متفاوت است.
شهيد صدر در خصوص روش اثبات مدعيات در مباحث تحليلى و فلسفى چيزى نمى گويد, بلكه صرفاً به ذكر اين نكته بسنده مى كند كه در مباحث تحليلى وجهه نظر عالمان اصول بيشتر اين است كه توضيح دهند معانى استقلالى با معانى ربطى و حرفى چه تفاوتى دارند و ويژگى هركدام چيست.

نقد و بررسى نظرگاه شهيد صدر
در خصوص نظرگاه شهيد صدر به چند نكته بايد توجه كرد:
1. شهيد صدر درباره روش اثبات مدعيات زبانى در مباحث فلسفى و تحليلى بحثى نكرده و مسئله را مبهم رها كرده است.
2. در مباحث تفسيرى به صورت كلى ادعا كرده36 كه روش اثبات مدعيات زبانى همان روش استقرا يا روش مصداقى است كه در علوم طبيعى به كار مى رود. خود او در بحث ديگرى37 و در مقام بحث از كاربرد برهان در مباحث الفاظ, ادعاى كلى خود را نقض كرده و گفته است كه گاهى براى تعيين خصوصيات و ويژگى هاى معنا و مدلول يك عبارت زبانى مى توان به برهان متوسل شد, مثالى كه آورده دقيقاً همان مثالى است كه در جاى ديگر آن را جزو مباحث تفسيرى دانسته است. به هر تقدير, شهيد صدر در بعضى از عبارات خود برهان را منحصر به مباحث اكتشافى مى داند و در جاى ديگر, روش برهان را در مباحث تفسييرى نيز جارى دانسته است.
3. آيا طبقه بندى شهيد صدر از مباحث الفاظ علم اصول, طبقه بندى جامعى است؟ مسلّماً تحليل و بررسى نظرگاه شهيد صدر در خصوص روش اثبات مدعيات زبانى مبتنى بر نوع طبقه بندى اى است كه وى از مباحث الفاظ علم اصول به دست داده است. براساس طبقه بندى شهيد صدر به طور كلى, مباحث زبانى اى كه در علم اصول طرح شده اند (چه مباحثى كه طبق معيار اصولى بودن يك مسئله جزو علم اصول اند, مانند, امر و نهى و معانى حرفيه و مانند اينها و مباحثى كه جزو مقدمات علم اصول اند, مانند بحث وضع, استعمال, حقيقت و مجاز و مانند اينها) به دو دسته تقسيم مى شوند: 1. مباحث تحليلى و فلسفى; 2. مباحث زبان شناختى. مباحث زبان شناختى نيز به دو دسته تقسيم مى شوند: 1. اكتشافى; 2. تفسيرى. طبق تحليل شهيد صدر ,مباحث اكتشافى, هم به لحاظ قلمرو و هم به لحاظ روش, دقيقاً همان مباحث زبان شناختى اند, اما مباحث تفسيرى, گرچه از نظر قلمرو متعلق به زبان شناسى اند, از نظر روش, روشى كه عالمان اصول به كار گرفته اند, با روش زبان شناسان متفاوت است.
آن چه در خصوص اين تقسيم بايد تذكر داد اين است كه با دقت و تأمّل مى توان فهميد كه مباحث تفسيرى علم اصول اساساً در قلمرو مباحث زبان شناختى جاى نمى گيرند. چنان كه مى دانيم, زبان شناسى (علم اللغه) به سه حوزه مختلف تقسيم مى شود: الف) نحو; ب) واج شناسى; و ج) معناشناسى. بى ترديد, مباحث تفسيرى علم اصول, مانند بحث از منشأ دلالت صيغه امر بر وجوب, به قلمرو نحو و واج شناسى مربوط نيست. تنها حوزه اى از زبان شناسى كه گمان مى رود به بحث هاى تفسيرى بپردازد, معناشناسى است. معناشناسى, طبق تعريف,38 عبارت است از مطالعه شبكه روابطى كه ميان صورتِ زبان و پديده هاى جهان خارج و مفاهيم ذهنى وجود دارد. اين تعريف مورد قبول اغلب زبان شناسان است. مطالعه در خصوص معنا كه وظيفه اصلى معناشناسى است, از ديرباز مورد علاقه فيلسوفان و منطق دانان نيز بوده است. اساساً معناشناسى سه شاخه فلسفى, منطقى و زبانى دارد.39 تعيين حدّ و مرز دقيق هر يك از اين حوزه ها كار بسيار دشوارى است و در عمل مباحث مشترك و متداخل بسيارى در مطالعات زبان شناسان, فيلسوفان و منطق دانان مى توان يافت. اما در معناشناسى زبانى و لغوى بيشتر به خود زبان توجه مى شود, از اين جهت كه چگونه انسان از طريق زبان معنا را درك مى كند. اما بحث هاى تفسيرى و تحليلى چون اشتراك, ترادف, معناى حرفى و مانند اينها بحث هايى اند كه به معناشناسى فلسفى كه شاخه اى از فلسفه زبان است, مربوط مى شوند.40
طبق تحليل ياد شده, مباحث الفاظ علم اصول دو دسته اند: 1. مباحث فلسفى كه شأن تحليلى و تفسيرى دارند. 2. مباحث زبان شناختى كه صرفاً جنبه اكتشافى دارند. حال كه نوع مباحث الفاظ علم اصول را تا حدودى معلوم كرديم بايد در خصوص روش اثبات مدعيات زبانى بحث كنيم.

روش اثبات مدعيات زبانى
عالمان اصول ادعاها و توصيف هاى زبانى خود را در آن دسته از مباحث الفاظ كه هدف از آنها كشف معنا و مدلول عرفى است, عمدتاً به روش تبادر و گاهى نيز به روش استدلالى و برهانى اثبات مى كنند كه به اختصار به توضيح آن همت مى گماريم.

1. تبادر
در مباحث اكتشافيِ علم اصولْ شايد كمتر بحثى وجود داشته باشد كه براى نفى يا اثبات ادعايى به تبادر تمسك نشده باشد. به موارد زير توجه كنيد:
الف) ماده و هيئت امر به حكم تبادر و عُرفِ عامْ بر وجوب دلالت مى كنند.41
ب) اعتبار عُلّو و برترى در معناى ماده امر به دليل تبادرِ عُلّو و استعلاء از آن است.42
ج) جمله شرطيه بر مفهوم دلالت مى كند, زيرا متبادر از جمله شرطيه اين است كه شرط, علت منحصره جزاست.
د) در بحث مشتق گفته شده كه لفظ مشتق براى ذات متلبس به مبدأ وضع شده, زيرا متبادر از مشتقات و ارتكاز اهل عرف و عقلا خصوص متلبس است.43
هـ) يكى از ادلّه قائلان به اين كه الفاظ براى صحيح وضع شده اند نه براى اعم از صحيح و فاسد, تبادر است.44
ييافتن موارد متعدد و متكثر ديگرى كه عالمان اصول در مباحث زبانى به تبادر استناد كرده اند, كار دشوارى نيست. آن چه بايد درباره اش بيشتر تأمّل و دقت كنيم اين است كه عالمان اصول از تبادر چه چيزى اراده كرده اند. در تعريف تبادر آمده است:
تبادر حالت وجدانى است كه در نفس پديد مى آيد و اين حالت وجدانى همان انسباق معنا (از لفظ) به ذهن است بدون نياز به تأمّل و تعمق.45
عالمان اصول در بسيارى از موارد به تبادر استناد كرده اند, اما تنها در دو موضع به صورت مستقل در باره آن بحث كرده اند: 1. در بحث علائم تشخيص معناى حقيقى از معناى مجازى; 2. در بحث اثبات ظهور.
شهيد صدر به درستى تذكر داده است46 كه بحث از حقيقت و مجاز كه در مباحث الفاظ پس از بحث وضع طرح مى شود, ارتباط وثيقى با بحث اثبات ظهور دارد, زيرا بحثِ وضع مقدمه بحث ظهور است. به هر تقدير, براى روشن شدن مطلب و فراهم آمدن زمينه سنجش و مقايسه ميان آرا و انظار عالمان اصول در تبادر و آن چه فيلسوفان تحليلى درباره معيار اطلاق توصيف هاى زبانى گفته اند, بحث تبادر در باب وضع و تبادر در باب ظهور را به صورت مستقل طرح مى كنيم:

الف) تبادر در باب وضع
دلالت الفاظ بر معانى امرى وضعى و قراردادى است. عالمان اصول از دلالت مبتنى بر وضع به (دلالت حقيقى) تعبير مى كنند, در برابر (دلالت مجازى) كه آن هم دلالت لفظ بر معناست, اما نه براساس وضع, بلكه بر پايه قرينه. با وجود قرينه ديگر نمى توان لفظ را بر معناى حقيقى حمل كرد. به همين دليل, دلالت لفظ بر معناى مجازى در طول دلالت حقيقى است, زيرا معناى مجازى همواره مستلزم وجود يك معناى حقيقى است نه بالعكس. عالمان اصول درباره حقيقت و مجاز از دو جهت بحث كرده اند: 1. ثبوتى: از جهت ثبوتى درباره منشأ پيدايش معناى حقيقى و نحوه دلالت لفظ بر معناى حقيقى و مجازى بحث كرده اند. مسئله وضع, تشخيص واضع, اقسام وضع و تبعيت و عدم تبعيت دلالت وضعى از قصد گوينده مسائلى هستند كه از جهت ثبوتى طرح مى شوند. 2. اثباتى: از جهت اثباتى بحث ناظر به اين پرسش است كه چگونه و از چه راهى مى توان معناى حقيقى يك لفظ را از معناى مجازى آن تشخيص داد؟
در پاسخ به پرسش ياد شده گفته شده است كه يكى از راه هاى تشخيص و كشف معناى حقيقى بلكه مهم ترين آنها تبادر است به اين معنا كه انسباق معنا به ذهن از لفظ به نحو انّى كاشف از وضع است. طبق اين ادعا, مى توان معناى حقيقى يك واژه يا عبارت زبانى را به روش تبادر كشف كرد و فهميد. عالمان اصول اين ادعا را به طريق زير اثبات كرده اند:
منشأ تبادرِ معنا از لفظ محتمل است يكى از سه امر باشد: الف) رابطه ذاتى لفظ و معنا; ب) وجود قرينه در كلام گوينده; و ج) وضع لفظ براى معنا. احتمال اول به يقين منتفى است, زيرا اگر رابطه لفظ و معنا ذاتى باشد ديگر تعليم و تعلم زبان و ندانستن معناى يك واژه بى معنا خواهد بود. احتمال دوم هم خلاف فرض است, زيرا فرضِ كلام صورتى است كه در سخن گوينده قرينه خاصى نباشد, در نتيجه, احتمال سوم قطعى است. بنابراين, هرگاه معنايى بدون قرينه از لفظ تبادر كند به روش انّى كشف مى كنيم كه معناى حقيقى لفظ و مستند به وضع است. بنابراين, براى اين كه تبادرْ كاشف از وضع باشد دست كم تحقق دو شرط لازم است:
1. تبادر معنا بايد به حاق لفظ مستند باشد; يعنى معناى متبادَر نبايد به قراين حالى و مقامى مستند باشد.
2. تبادر بايد تبادرِ عُرف عام و اهل زبان باشد.
تبادرِ معنا از لفظ براى يك شخص خاص كاشف از معناى حقيقى نيست, زيرا چنين تبادرى ممكن است مستند به علل و اسباب ديگرى غير از وضع, از جمله علايق شخصى, تعليم و تربيت خاص او باشد. طبق اين تحليل در صورت تحقق دو شرط ياد شده, اگر معنايى از لفظى به ذهن تبادر كرد معلوم مى شود كه آن لفظ براى معناى متبادَر وضع شده است.
در خصوص تبادر كاشف از وضع بايد به دو نكته بسيار مهم توجه كرد:
1. تبادر بر حسب تعريفْ امرى شخصى و فردى است, در اين صورت, چگونه مى توان فهميد كه تبادر يك معنا از لفظ تبادر عمومى است و همه اهل زبان اين تبادر را دارند؟ در پاسخ بايد گفت كه تبادر معنا از لفظ به ذهن شخص ممكن است دو منشأ داشته باشد: الف) استناد تبادر به قرينه اى خاص; ب) استناد تبادر به علايق و نحوه تعليم و تربيت و فرهنگ شخصى كه لفظ را مى شنود. هيچ راهى براى نفى احتمال الف جز تفحص و جست وجو وجود ندارد. اگر پس از جست وجو وجود قرينه ثابت شد, شرط اول تبادر منتفى است و چنين تبادرى نمى تواند علامت حقيقت باشد. اما احتمال ب, تا وقتى وجود دارد چنين تبادرى نمى تواند علامت حقيقت باشد, براى نفى احتمال ب عقلا (اهل زبان) اصلى عقلايى به نام اصل تطابق ميان ظهور شخصى و ظهور نوعى دارند. طبق اين اصل, تبادرْ و فهم كسى كه اهل زبان است, علامت اين است كه معناى متبادَر معناى نوعى و عام لفظ است. درباره اين مسئله در تبادر باب ظهور بيشتر سخن خواهيم گفت.
2. اگر تبادر علامت وضع و كاشف از معناى حقيقى باشد دور لازم مى آيد, زيرا تا علم به وضع نداشته باشيم معنا به ذهن تبادر نمى كند, حال اگر تبادر بخواهد علامت وضع و منشأ علم به وضع باشد مستلزم دور است.
راه هاى پيشنهاد شده براى حلّ دور, تصور ما را از خود تبادر و منشأ آن وضوح بيشترى بخشيده است. در اين جا به دليل پرهيز از تفصيل و تطويل بحث, تنها به دو راه اشاره مى كنيم:
الف) محقق خراسانى صاحب كفايه در حلّ اشكال دور گفته است:
علم تفصيلى به موضوع له متوقف بر تبادر است و تبادر متوقف بر علم اجمالى ارتكازى و نه علم تفصيلى به وضع است. اين امر در صورتى است كه تبادرِ مستعلِم مراد باشد, اما اگر مقصود تبادر اهل محاوره باشد, در اين صورت, تغاير واضح است.47
براساس نظر محقق خراسانى درست است كه علم تفصيلى به موضوعٌ له لفظْ متوقف بر تبادر است, ولى تبادر متوقف بر علم اجمالى ارتكازى است. مقصود از علم اجمالى ارتكازى, همان علم بسيطى است كه اهل هر زبانى به واژه ها و توصيف هاى زبانى دارند, بنابراين, علم تفصيليِ ناشى از تبادر, علمِ مركب است يعنى شخص با تبادر علم به وضع پيدا مى كند و مى داند كه علم به وضع پيدا كرده است, اين علم تفصيلى در طول علم ارتكازى است كه شخص صرفاً معناى واژه را مى داند و به كار مى برد, گرچه توجه به اين علم خود ندارد.
راه حلّ محقق خراسانى, مسئله علم ارتكازى را طرح مى كند و زمينه را براى سنجش و مقايسه با نظريه شهودهاى زبانى در فلسفه تحليلى فراهم مى آورد.
ب) شهيد صدر طبق نظريه اى كه در باب حقيقت وضع اتخاذ كرده است, پاسخ ديگرى به مسئله دور مى دهد كه از نظر تحليل معرفت شناختى مسئله تبادر, بسيار مهم است. به اعتقاد شهيد صدر,48 طبق مبناى خاص وى در باب وضع, تبادر متوقف بر علم به وضع نيست, به همين دليل, كاشفيت تبادر از وضع مستلزم دور نيست. توضيح مطلب:
از نظر شهيد صدر, منشأ انتقال ذهن از تصور لفظ به تصور معنا مقارنت شديد و اكيدى است كه به ادلّه مختلف ميان تصور لفظ و تصور معنا پديد مى آيد. وضع لفظ براى معنا يكى از راه هاى پديد آمدن اين مقارنت است. مقارنت اكيد ميان لفظ و معنا منشأ پديد آمدن ملازمه و تداعى ميان لفظ و معناست و اين قرن اكيد امرى واقعى است نه وضعى و قراردادى وتبادر معنا از لفظ, معلول همين ملازمت و تداعى است, پس تبادر متوقف بر علم به وضع نيست, بلكه متوقف بر ملازمه و تداعى اى است كه ميان لفظ و معنا پديد آمده است. طبق تحليل شهيد صدر ما سه مرحله پياپى و در طول يكديگر داريم: اول مرحله قرن اكيد ميان دو امر است, قرن اكيد ممكن است در اثر وضع پديد آيد يا عوامل ديگرى چون كثرت استعمال و مانند آن. دوم مرحله ملازمه و تداعى ميان تصور لفظ و تصور معناست. اين مرحله پس از مرحله قرن اكيد پديد مى آيد. سوم تبادر معنا از لفظ و انتقال ذهن از لفظ به معناست.
بدين ترتيب, تبادر معنا به ذهن متوقف بر علم به وضع نيست, به همين دليل, يك طفل هم مى تواند تبادر داشته باشد با اين كه از ملازمه, وضع و مانند آن آگاهى ندارد. در اين صورت, حتى اگر شخص از ملازمه ميان لفظ و معنا آگاه نباشد نيز تبادر براى او وجود دارد زيرا ملازمه امرى است كه در اثر قرن اكيد پديد مى آيد و فى نفسه منشأ تبادر و انتقال ذهن از لفظ به معناست.
آن چه گفتيم نشان مى دهد كه روش تبادر يكى از روش هاى مهم تعيين معناى حقيقى واژه ها و تعبيرهاى زبانى است. اما عالمان اصول از تبادر به مثابه يك روش در باب اثبات ظهور نيز بهره جسته اند, آيا تبادر در باب ظهور با تبادر در باب وضع متفاوت است؟

ب) تبادر در باب ظهور
يكى از بحث هاى مهم علم اصول, بحث ظهور لفظى است. مقصود از ظهور لفظى, ظهور لفظ در نزديك ترين و قوى ترين معناى آن است. مسئله ظهور لفظى زمانى اهميت بيشترى مى يابد كه لفظ واحد چند معنا در طول يكديگر داشته باشد, مثل اين كه يك لفظ هم داراى معناى حقيقى باشد و هم داراى معانى مجازى, در اين صورت, ظهور لفظ در يك معنا مى تواند مبناى ارتباط زبانى باشد.
عالمان اصول در باب ظهور از دو جهت بحث كرده اند: الف) از جهت صغروى: بحث از جهت صغروى ناظر به تعيين و تحديد ظهور لفظى است; يعنى تعيين اين كه الفاظ و يا تعبيرات زبانى اى كه مى توانند در استنباط حكم شرعى نقش داشته باشند, ظهور در چه معنايى دارند, مانند تعيين ظهورِ امر در وجوب يا ظهور نهى در حرمت يا ظهور جمله شرطيه در مفهوم و مانند اينها; ب) از جهت كبروى: از جهت كبروى در حقيقت, اين پرسش پاسخ گفته مى شود كه بر فرض تعيين ظهور آيا ظهور مى تواند مبناى فهم و تفسير كلام باشد يا نه؟ و به تعبير عالمان اصول, آيا ظهور حجت است يا نه؟ بحث كبروى در اين مقاله منظور ما نيست. آن چه در بحث ظهور از جهت موضوع بحث اين مقاله اهميت دارد, بحث صغروى است, زيرا عالمان اصول گفته اند: يكى از راه هاى تعيين ظهور تبادر است. تبادر در باب ظهور به چه معناست؟ و چه تفاوتى با تبادر در باب وضع دارد؟ پاسخ به پرسش هاى ياد شده مستلزم توجه به اين نكته است كه هر سخن و كلامى دو نوع ظهور دارد:
1. ظهور تصورى: ظهور تصورى ظهورِ لفظ در آن معنايى است كه هنگام شنيدن لفظ به ذهن شنونده تبادر مى كند. منشأ چنين ظهورى وضع و علم شنونده به وضع است. ظهور تصورى هيچ گاه از لفظ قابل انفكاك نيست, زيرا اراده و قصد گوينده هيچ نقشى در آن ندارد. اگر شنونده علم به وضع لفظ براى معناى خاص داشته باشد, از شنيدن لفظ به معنا منتقل مى شود, حتى اگر لفظ را انسان داراى قصد ادا نكرده باشد. طبق اين بيان ظهورِ تصورى از مقوله كشف نيست.
2. ظهور تصديقى: ظهور تصديقى ظهورِ لفظ در معناى مقصود گوينده است. علم به وضع به تنهايى براى كشف ظهور تصديقى و كشف قصد گوينده كافى نيست, بلكه منوط به حال گوينده است. آن چه در بحث ظهور موضوع اصل عقلايى اصالة الظهور است, ظهور تصديقى است نه ظهور تصورى. البته ظهور تصديقى خود دو مرحله طولى دارد:
الف) ظهور تصديقى استعمالى, يعنى ظهورِ سخن گوينده در اين كه او قصد كرده است كه سخن او و جمله اى كه ادا مى كند, مدلول تصورى را در ذهن مخاطب ايجاد و اخطار كند. در نتيجه, ظهور تصديقى استعمالى در صورتى تحقق مى يابد كه اولاً, جمله مدلول تصورى داشته باشد و ثانياً, گوينده آن را قصد كند.
ب) ظهور تصديقى جدّى, ظهور كلام گوينده است در اين كه او به طور جدّى محتواى كلام خود را قصد كرده و قصد هزل و امتحان ندارد. ظهور تصديقى جدّى در طول ظهور تصديقى استعمالى و اخص از آن است, زيرا ظهور تصديقى استعمالى در صورتى كه گوينده قصد هزل و شوخى دارد نيز محفوظ است به خلاف ظهور تصديقى جدّى.
موضوع ظهور لفظى, مرحله دلالت و ظهور تصديقى است, زيرا اصالة الظهور اصلى عقلايى است كه براى كشف مراد جدّى گوينده در ارتباط زبانى به كار مى رود. به هر حال, مراحل سه گانه ظهور در طول يكديگرند, به اين معنا كه ظهور تصورى حيثيت تعليليه براى تكوين و پيدايش ظهور تصديقى است. براى اين كه ظهور تصديقى كاشف از مراد گوينده باشد بايد دلالت تصورى در رتبه قبل وجود داشته باشد, سپس مطابقت ميان ظهور تصديقى استعمالى و ظهور تصورى احراز شود تا موضوع ظهور تصديقى جدّى محقق گردد.
حاصل اين كه در صورتى كه ظهور تصديقى ثابت شود كاشف از مراد گوينده است. در مرحله ظهور تصورى و به تعبير فيلسوفان زبان, در مرحله معنا و مدلول سمانتيكى, كشفِ مراد و قصد گوينده هيچ نقشى ندارد, بلكه صرف قرارداد و وضع كافى است. اما در مرحله ظهور تصديقى كشف قصد گوينده ملاك و معيار است, به همين دليل, عالمان اصول گفته اند كه در اين مرحله نبايد قرينه برخلاف وجود داشته باشد. اگر در ظهور تصديقى شك كرديم يكى از راه هاى اثبات آن تبادر است.
تبادر در باب ظهور, از جهت حقيقت و ماهيت, با تبادر در باب وضع تفاوتى نمى كند, بلكه تفاوت در نتيجه و غايتى است كه بر آن بار مى شود. تبادر در باب وضع براى اثبات وضع و معناى حقيقى به كار مى رود, ولى تبادر در باب ظهور براى اثبات قصد گوينده به كار مى رود. روشن است كه تبادر ظهور كه كاشف از قصد گوينده است در طول تبادر در باب وضع است كه معناى حقيقى را اثبات مى كند زيرا ظهور كلام گوينده در قصد جدّى اش مبتنى بر اين است كه شنونده معناى الفاظى را كه گوينده به كار مى برد بداند يعنى عالم به وضع باشد.
در اين جا نيز همانند تبادر در باب وضع با اشكال تعميم حالت شخصى مواجه ايم, زيرا تبادر كه امرى شخصى و از حالات نفس هركس است چگونه مى تواند مبناى فهم مراد گوينده باشد. آن چه در باب حجيت ظهور اهميت دارد, ظهور نوعى است نه ظهور شخصى.
عالمان اصول براى حلّ اين اشكال و در حقيقت, كشف ظهور نوعى از راه تبادر, دو راه پيشنهاد كرده اند:
الف) عقلا ظهور شخصى را اماره اى عقلايى بر ظهور نوعى مى دانند و احتمال فرق ميان ظهور شخصى و ظهور نوعى را الغا مى كنند. مبنا و سيره عقلا بر اين است كه ظهور نوعى را از طريق ظهور شخصى به دست مى آورند. از اين سيره به اصل تطابق ميان ظهور شخصى و ظهور نوعى تعبير مى شود.49
ب) شهيد صدر راه ديگرى پيشنهاد كرده است و آن اين است كه اگر از يك واژه يا تركيبِ زبانى خاصى معناى واحدى به ذهن اشخاص متعدّد و مختلف, تبادر كند, در اين صورت, انسان مطمئن مى شود كه منشأ تبادر, قوانين عامِ حاكم بر زبان است نه قرائن شخصى, زيرا در اين صورت, تبادر امرى حقيقى است كه بر پايه حساب احتمالات نشان مى دهد كه قوانين و قواعد عام حاكم بر زبان چنين اقتضايى دارند.50
حاصل اين كه عقلا و اهل زبان در نظام ارتباط زبانى, مراد گوينده را از طريق ظهور لغوى براساس قوانين و قواعد عام حاكم بر زبان كشف مى كنند, ولى راه رسيدن به ظهور عام زبانى را ظهور شخصى مى دانند و ظهور شخصى همان تبادر و انسباق معنا از لفظ به ذهن شخص شنونده است.

2. برهان
عالمان اصول در مورد بعضى از ادعاهاى زبانى از جمله تعيين ظهور از روش برهان استفاده كرده اند. مقصود از برهان در اين جا تأمّل و تفكر مبتنى بر عقل است در مقابل تبادر كه نياز به تأمّل و تفكر ندارد. مطلق تفكر و تأمّل حتى شامل استقرا نيز مى شود. در ابتدا به ذهن مى رسد كه چگونه مى توان در باب الفاظ و زبان كه عالَم فهم عرفى و شهودهاى اهل زبان است, از عقل و برهان استفاده كرد؟ فهم معناى يك واژه يا يك تعبير زبانى چه ارتباطى با برهان و استدلال دارد؟
براى بررسى و تحليل اين مسئله و رسيدن به پاسخى قانع كننده بايد مواردى را كه ادعا شده در آن موارد از برهان استفاده شده است, بررسى كنيم.
شهيد صدر51 ادعا كرده است كه در مباحث الفاظ و ظهورات زبانى در چهار مورد مى توان از استدلال عقلى استفاده كرد:
1. اثبات ظهور: از برهان براى اثبات اصل ظهور هم به روش ايجابى و هم به روش سلبى مى توان استفاده كرد. اما به صورت ايجابى مثل اين كه اگر افراد متكثر و مختلفى با فرهنگ و علايق مختلف از لفظ واحدى معناى واحدى به ذهن شان تبادر كرد, اطمينان به ظهور نوعى لفظ در آن معنا پيدا مى كنيم. استقراى موارد متعدد نشان مى دهد كه تبادر معنا مستند به قواعد عام حاكم بر زبان است نه علايق و سلايق شخصى و فردى.
به صورت سلبى نيز مى توان به استدلال عقلى براى اثبات اصل ظهور تمسك جست. عالمان اصول در بحث صحيح و اعم و بحث مشتق به اين روش استناد كرده اند.
2. اثبات صغراى ظهور پس از فراغ از كبرى: گاهى از استدلال عقلى براى تطبيق كبراى حجيت ظهور بر صغراى ظهور استفاده مى شود; براى مثال از نظر عرف و اهل زبان مسلّم است كه وقتى گوينده اى در مقام بيان مراد و مقصود خود است اگر مى توانست كلام خود را مقيد كند, ولى قيدى نياورد, سخن و كلام او نسبت به همه قيودى كه نياورده مطلق است. از اين مسئله عالمان اصول به ظهور اطلاقى تعبير مى كنند و به عنوان يك كبراى كلى آن را مسلّم مى دانند, لكن اهل زبان گاهى در مورد تطبيق كبرا در مورد خاص شك و ترديد پيدا مى كنند. در اين موارد مى توان با برهان تطبيق را به گونه اى توضيح داد كه شك و ترديد اهل عرف و زبان نيز برطرف گردد.
3. استفاده از برهان براى فهم خصوصيات ظهور: دلالت صيغه امر و ظهور آن در وجوب, امرى مسلّم است, اما اين وجوب چه خصوصيتى دارد, آيا عقلى است يا وضعى و يا امر ديگرى است؟ مى توان براى تعيين خصوصيت و ويژگى هاى ظهور از برهان استفاده كرد.
4. تعيين ربط و نسبت ميان چند ظهور و تنسيق و تنظيم ظهور نهايى به وسيله برهان: تأمّل و دقت در اين موارد نشان مى دهد كه برهان و استدلال عقلى به طور مستقيم به كار تعيين ظهورات زبانى نمى آيد; يعنى نمى توان براى يك توصيف و يا تعيين معناى زبانى و مراد گوينده مستقيماً از برهان استفاده كرد, بلكه بالملازمه مى توان با اقامه برهان ظهور را تعيين كرد.

سنجش و مقايسه
آن چه گفتيم زمينه را براى نتيجه گيرى, سنجش و مقايسه ميان روش عالمان اصول و فيلسوفان تحليلى فراهم آورده است. شايد بتوان طى چند بند مسئله را به صورت زير خلاصه كرد:
1. استفاده از زبان و ايجاد ارتباط زبانى پيرو قوانين و قواعد حاكم بر زبان است. به همين دليل, عالم اصول كه مى خواهد درباره دليل لفظى به عنوان يكى از منابع مهم استنباطِ حكمِ شرعى بحث كند بايد به تجزيه و تحليل اين قواعد و قوانين بپردازد. به نظر مى رسد توجه به اين نظريه كه سخن گفتن و ارتباط زبانى از مقوله فعل است براى هدفى كه ما در اين مقاله داريم بسيار مهم است. طبق اين نظريه, سخن گفتن پديده اى اجتماعى و فى نفسه امرى بسيار پيچيده است. انسان با عمل سخن گفتن مهارت هايى را كه به صورت طبيعى فرا گرفته است, به نمايش مى گذارد و اين عملى را كه فى نفسه به صورت شهودى تحقق مى يابد با تأمّل تبديل به علم مى كند. آن چه موجب حيرت فيلسوفان و منشأ بحث عالمان اصول است, چگونگى و نحوه توضيح تبديل همين مهارت ها به علم است.
2. با استفاده از نظرگاه شهيد صدر و سرل مى توان گفت مباحث الفاظ علم اصول عمدتاً سه نوع اند:
الف) مباحث تحليلى و فلسفى: روش در اين مباحث تجزيه و تحليل عقلانى و ذهنى است. ب) مباحث اكتشافى كه هدف در آنها كشف معنا و مدلول زبان است. اين نوع مباحث به تعبير سرل توصيف هاى زبانى اند و به تعبير ديگر, در اين نوع مباحث عالمان اصول و فيلسوفانِ زبان به توصيف ارتكازات و شهودهاى اهل زبان مى پردازند. در اين مباحث روشِ كشفِ معنا, تبادر است. بسيارى از مباحث الفاظ علم اصول در حقيقت بيان و توصيف تبادرها و شهودهاى زبانى است. ج) مباحث تفسيرى و به تعبير سرل تبيين هاى زبانى. روش پيشنهادى شهيد صدر در اين مباحث روش علوم طبيعى است; يعنى جمع مشاهدات و سپس انتخاب بهترين تبيين.
4. نظرگاه شهيد صدر در باب وضع و توضيح نحوه تبادر بسيار شبيه است به آن چه سرل درباره شهودهاى زبانى گفته است.
4. به دليل اين كه تبادر امرى شخصى و در حقيقت, نوعى درون نگرى است, نمى تواند مبناى توصيف هاى عام زبانى و به طور كلى پايه ارتباط زبانى قرار گيرد, بايد راهى براى تعميم منطقى و معقول آن يافت. به تعبير ديگر, چگونه مى توان فهميد كه ديگران همان تبادر و شهودى دارند كه من دارم؟ عالمان اصول براى حلّ مسئله دو راه پيشنهاد كرده اند:
الف) اصل عقلايى تطابق ميان ظهور شخصى و ظهور نوعى; ب) حساب احتمالات و مشاهده توصيف هاى زبانى ديگران. اين همان سخنى است كه سرل به اين تعبير بيان كرده كه تطابق ميان توصيف هاى زبانى من و ديگران فرضيه اى تجربى است كه براى آن يك عمر شاهد و قرينه وجود دارد.
5. مطالب اين مقاله تلاشى ابتدايى در باب مقايسه ميان دو حوزه مختلف است. البته نگارنده به دشوارى امر واقف است, ولى دشوارى امر نبايد ما را از عمل سنجش و مقايسه باز دارد. بى گمان تعاطى و تعامل نظرى ميان حوزه هاى مختلف همواره سودمند بوده و در حوزه مورد نظر ما نيز سودمند است.
نوشته:محمدعلى عبداللهى
پى نوشت ها:
1. linguistic communication
2. linguistic characterization
3. linguistic explanation
4. Searle, Speech Acts, 1969, pp.14-15.
5. intensional criterion.
6. براى تفصيل بيشتر در خصوص معيار مفهومى و معيار مصداقى مراجعه كنيد به مقاله خواندنى آقاى بنسون ميتس در:
Mates, B. "On the Verification of Statements about ordinary language", in, Lyas Colin (ed.) Philosophy and Linguistic, pp.121-130.
7. (2001-1908) Willard Van Orman Quine منطق دان و فيلسوف تحليلى آمريكايى معاصر.
8. مقاله (دو حكم جزمى تجربه گرايى [Two Dogmas of Empiricism=]) نخست در مجله (Philosophical Reveiw January 1951) منتشر شد و سپس در سال 1953 در كتاب From A Logical Point of View(1953) به چاپ رسيد. در ارجاع به مقاله مذكور از همين كتاب استفاده كرده ايم.
9. extensional criterion
10. Searle, Speech Act