|
|
|
|||||||
| فیلم، سینما و تئاتر بحث و تبادل نظر پیرامون هنر سینما، فیلم ، تئاتر و موضوعات مرتبط. لطفا عناوین مناسب انتخاب کنید. |
|
![]() |
|
|
لینک مستقیم | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
|
|
#1 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
نقشهاي ماندگار
نقشهاي ماندگار
شخصيتهاي فيلمهاي خوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه، به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان ابدياند. شخصيتهاي داستاني خوب، در زندگي مخاطبان تأثير ميگذارند و به شكل نامحسوسي در شخصيترين تصميمگيريهاي مخاطبان نقش ايفا ميكنند. قهرمانان ماندگاري كه به تاريخ ميپيوندند؛ نه تاريخ هنر و ادبيات كه تاريخ حيات بشر. حال چه ميشود كه اينها را خيالي و دروغ ميدانيم و به راحتي از كنارشان ميگذريم، اما بيتأثيرترين و خنثيترين انسانهاي دور و بر خود را حقيقي ميپنداريم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگيشان را به عنوان تجربياتي واقعي مينگريم؛ كاري كه اگر كسي در مورد شخصيتهاي داستاني مطرح انجام دهد، خيالباف و مهملگو نامش مينهيم. بياييد جور ديگري هم ببينيم. اين بار الگويمان داستانها باشند و قهرمانان واقعي دنياي شگفت انگيز قصهها. قصههاي ديدني و باوركردني قاب جادويي سينما. |
|
| 5 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند : | Ali (07-20-2008), Crystal_Planet (07-20-2008), Mr.M.J (08-17-2008), Parisaa (07-20-2008), payam69 (07-26-2008) |
|
|
#2 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
اسكاتي (سرگيجه)
![]() «خودم چنين ترسي و آدمهاي فلج شده از اين ترس را شناختهام. احساسي است بسيار نافذ كه انسان مدام در چنين ترسي غوطهور باشد» جيمز استيوارت اسكاتي تنها از بيماري آكروفوبيا (سرگيجه) نيست كه رنج ميبرد. او زندگي و روابطي هم كه دارد پيچيده است و سرگيجهآور و همين او را به جاي تلاش براي درمان بيماري سرگيجه به بيمارستان رواني ميكشاند. دختري كه همدوره دوران دانشجويي و نامزد گذشته اوست دوستش دارد، اما برايش مادري ميكند. دختري ديگر كه به عنوان طعمه سر راهش قرار گرفته جذابيتي اثيري برايش دارد و از فرط دروغين بودن برايش دستنايافتني شده است. يك سابقه پليسي عقلاني محض دارد و در يك ماجراي به ظاهر ماورايي كه خلاف همه مقبولات قبلي ذهني اوست گرفتار ميشود. چهره او را پيش از هر چيز با بهت و ناباوري و ترس ميتوان به خاطر آورد. آن اسكاتي كه در گيرودار عشق مادلين هر باورنكردنياي را باور كرد همان بود كه وقتي اولين بار دوستش الستر جريان مادلين را برايش بازگو كرد به او توصيه كرد بهتر است زنش را ببرد پيش نزديكترين روانكاو ، روانشناس، روانپزشك يا دكتر اعصاب يا يك دختر عادي خانوادگي و ضمناً از او بخواهد معاينهاي هم از خود او بكند! اسكاتي عاشق يك نقاشي ميشود؟ يا يك مرده؟ يا يك جسم عاري از روح؟ يا عاشق موجودي كه صرفاً اين ويژگي مهم را دارد كه باورهاي قبلياش را با دروغي ماهرانه به هم ريخته است؟ به نظر اين آخري قابل قبولتر از بقيه باشد. اما هرچه هست اين عشق قدرت بالايي دارد. آنقدر عميق است كه مادلين نقش اول فيلم الستر را تحتتأثير قرار ميدهد و يك جاي معامله نقص پيدا ميكند. اسكاتي بازي داده ميشود. چشمان هميشه بهت زدهاش را يكبار به روي تعجب ميبندد و سعي ميكند هرچه هست را باور كند و از قضا در اين ميان عشق را هم باور ميكند و همين معامله را به هم ميريزد. باور اسكاتي مادلين را شيفته ميكند و اسكاتي از اين بازي نابرابر پيروز بيرون ميآيد. يك پايان هميشگي. عشق بر نفرت پيروز ميشود. اما اين بار بدون وصال، بدون هپياند (پايان خوش) بلكه تنها در لايههاي زيرين و پنهان داستان عاشقانه و ماندگاري كه با مهارت در لفافه ترس و ابهام و دلهره پيچيده شده است. (جام جم) |
|
| 7 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند : | Ali (07-20-2008), arathornson (11-16-2008), Crystal_Planet (07-20-2008), Mr.M.J (08-17-2008), Parisaa (07-20-2008), payam69 (07-26-2008), كمان (09-01-2008) |
|
|
#3 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
شخصيتهاي فيلمهاي خوب، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابدياند؛ نقشهاي ماندگاري كه به «تاريخ» ميپيوندند: تاريخ حيات بشر.
«مايكل» در «پدرخوانده 2» ![]() مايكل عوض شده است. ديگر آن بچه دانشگاهي مثبت جنگرفته نيست. او حالا رئيس تشكيلات قدرتمند كورلئونه در آمريكاست. آدمي شده كه سناتور او را مو چربكردهاي شيكپوش توصيف ميكند كه اداي آمريكاييهاي باكلاس را درميآورد اما قيافهاش مضحك است و خانوادهاش فاسد و همه اطرافيانش دلقك. اما خود مايك توصيف بهتري از خودش ارائه ميدهد وقتي در جواب سناتور ميگويد: «ما هر دو آدمهاي رياكاري هستيم، هر كدوم به شكلي اما هيچوقت فكر نميكردم كه اين موضوع به خانواده ارتباطي داشته باشه». رهبر خانواده كورلئونه، دون ويتو انساندوستي پاك بود كه اگرچه براي عدالتطلبي و انتقام از قاتل برادر و مادرش به آدمكشي روي آورده بود اما خوب ميدانست كارش اشتباه است و هرگز دوست نداشت مايكل جانشين او باشد. مايكل اما مثل پدر نيست. جانشين واقعي ويتو فقط تام، برادر ناتني مايكل ميتواند باشد؛ او كه بعد از كورلئونه بزرگ، كارش فقط رفع و رجوع كردن خرابكاريهاي مايكل است. مايكل اگرچه در حضور سناتور، تام را امين خانواده ميداند و از سناتور ميخواهد در حضور او حرفش را بزند اما در حقيقت به دليل خودخواهي، غرور يا حسادت به او اعتماد ندارد و ميبينيم كه وقتي ميخواهد با جاني اولا صحبت كند از تام ميخواهد بيرون برود در حالي كه تام معتمد هميشگي پدر بوده است. مايكل در زندگي خصوصياش هم دروغگو شده است. او از همسرش «كي» بهخاطر اتفاقاتي كه افتاده معذرت ميخواهد اما كي فهميدهتر از آن است كه ندامت او را باور كند و در جواب او ميگويد: «باعث شد به فكر حرفي كه يه زماني بهم زدي بيفتم: تا 5 سال ديگه خانواده كورلئونه كاملا از نظر قانوني به رسميت شناخته ميشه. 7 سال پيش اين حرف رو زدي!» مايكل با اينكه فرزند اولش پسر بوده ابراز اميدواري ميكند كه فرزند ديگري هم كه كي از او حامله است پسر باشد. او در قدرتطلبي چنان پيش رفته كه از همين حالا به فكر جانشين براي خودش است. ميخواهد فرزندانش راه او را ادامه دهند و اين درست نقطه مقابل خواست پدرش است. مايكل با ويتو تفاوت دارد. ويتو ناخواسته و با آشنايي ناگهاني با كلمنزو و به دنبال ستمهاي چيچو به خانوادهاش و زورخواهيهاي فانوچي به مردم شهر به اين كار كشيده شد اما مايكل خودش و عليرغم خواست قلبي پدر اين كار را انتخاب ميكند. كار ويتو كمك به مردم و دادخواهي بود اما كار مايكل فقط تجارت است و قتلهاي زنجيرهاي. اشتباهات مايكل تا آنجا پيش ميرود كه امنيت خانوادهاش را حتي در خانه و در اتاق خصوصياش هم نابود ميكند. او پس از اين واقعه نيمچه اعتماد كي را هم از دست ميدهد و او كه جانشين پدري خانوادهدوست همچون ويتو كورلئونه است با اين توجيه كه: «زمونه عوض شده» به كي سيلي ميزند و بيرحمانه او را از فرزندانش جدا ميكند. مايكل پس از بيشرمانهترين فعاليت گنگستري يعني قتل برادرش فردو، ياد زماني ميافتد كه ساني كارلو را به خانه آورد و مايكل را اينطور به او معرفي نمود: «اون پژمرده كه اونجا نشسته برادرم مايكه. بهش ميگيم بچهدانشگاهي». و نيز به ياد گفتگوي سه نفرهاش با تام و ساني كه آن دو به او ميگويند پدر براي آيندهاش آرزوها دارد، او مخالفت ميكند و ساني چه خوب سرزنشاش ميكند: «تو دانشگاه نرفتي كه احمق بشي!». در آن جمع فقط مايكل است كه به استقبال پدر نميرود. او حالا با يادآوري اين خاطرات، با تكيه بر صندلي قدرتش، به گذشته، حال و آينده ميانديشد. با حسرت يا تحسين، هيچكس نميداند. |
|
| 2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند : | arathornson (11-16-2008), Mr.M.J (08-17-2008) |
|
|
#4 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
«رزمري» در «بچه رزمري»
![]() مادري مهربان با رفتاري ساده و كودكانه كه به جمع معصومترين و مظلومترين زنان تاريخ پيوسته است. همه با همند و او تنهاست. تنها با كودكي كه در شكم دارد و وقتي او را به دنيا ميآورد ميبيند از او هم فاصله دارد. حالا فقط عشق و ايمان مادرانهاش با اوست و همين او را واميدارد براي فرزندش، فرزند شوم شيطان مادري كند و به دنبال همه سختيهاي وضع حمل و زايمانش سختيهاي ديگر را هم به جان بخرد تا وسيلهاي براي گسترش فرمانروايي شيطان بر زمين باشد. راستگوست و دست شوهر را رو ميكند وقتي او كه بازيگر فيلمهاي تبليغاتي تلويزيوني است خود را بازيگر نمايش هملت معرفي ميكند. نميتواند مثل شوهر، هيجان ناشي از پسند خانه را مخفي كند تا از صاحبخانه براي اجاره آن تخفيف بگيرد. با اين همه به شوهر دروغگويش اعتماد دارد و دوستش دارد. وقتي از سركار ميآيد با شور و شوق به استقبالش ميرود، كار خانه را رها ميكند تا فيلم كوتاه تبليغاتي او را كه در حال پخش از تلويزيون است تماشا كند و بالاخره فريبدار و دسته شيطان پرستان را ميخورد چون به خودش اجازه نميدهد همسري بياعتماد باشد و براي رفتارهاي مشكوك شوهرش دنبال دليل بگردد. به خدا ايمان دارد و جايي كه همه دارند از مرگ خدا و جانشيني شيطان به جاي او دم ميزنند، وقتي از همه سو مورد خيانت قرار گرفته و تنها شده است خدا را صدا ميزند تا به كمكش بيايد. با اين همه ايمانش هم كودكانه است. آگاهانه نيست. قلبي است. براي همين است كه وقتي رومن از او ميپرسد مذهبي است يا نه جواب ميدهد: «راستش من تو يه خونواده كاتوليك بزرگ شدم... حالا ديگه نميدونم» اما مشخص است كه از اهانت رومن، ميني و شوهرش، گاي، به پاپ و اديان مذهبي ناراحت شده است. با همه سادگي و بي پيرايگياش باهوش است و اگر بازي داده ميشود، فريب ميخورد و مورد سوءاستفاده قرار ميگيرد تنها به خاطر اعتماد و عشقي است كه به خانوادهاش دارد. هم گاي و هم فرزندي كه در شكم دارد و مشتاقانه منتظر تولد اوست. حتي برايش اسم هم انتخاب كرده: اگر پسر بود اندي يا داگلاس و اگر دختر بود ميليندا يا سارا كه البته قبلش گزينه سوزان هم مطرح بوده و بعد جني هم اضافه ميشود! رزمري بي قرار مادر شدن است. با پيشنهاد گاي براي بچهدار شدن اشك شوق ميريزد و با شنيدن خبر حاملگي زمان برايش متوقف ميشود و فرزند آينده را با پوست و خون در آغوش مادرانه خود لمس ميكند. از خود گذشته است. تا حد امكان لحظات درد كشيدنش را از همسرش مخفي ميكند و نميخواهد او را درگير اين ناراحتيهاي شديد و دردهاي غيرعادي اش كند. اگر هم به تنهايي ميتواند اين فشارهاي طاقت فرسا را تحمل كند به خاطر خودش نيست به خاطر فرزندش است. چنانچه براي رهايي از بي رحميهاي شيطاني اطرافيانش هم انگيزهاي جز دفاع از كودك محبوبش ندارد. رزمري مادري مثال زدني است. هيچ چيز نميتواند محبت او را نسبت به فرزندش كمرنگ كند. هيچ چيز. حتي اگر بچهاش، آدريان، فرزند جهنمي و مخوف شيطان باشد، انتخاب نهايي رزمري تكان دادن آرام گهواره كودك است و برايش لالايي عاشقانه زمزمه كردن. شيطان خوب ميدانسته چه كسي را براي مادري فرزندش برگزيند. قاب کوچک |
|
| 2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند : | arathornson (11-16-2008), Mr.M.J (09-01-2008) |
|
|
#5 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
«كلاريس» در «سكوت برهها» دكتر لكتر: بدترين خاطره دوره كودكيت چيه؟/ كلاريس: مرگ پدرم/ دكتر لكتر: برام تعريف كن. دروغ نگو وگرنه متوجه ميشم/ كلاريس: اون كلانتر شهر بود. يه شب دو تا دزد رو كه از داروخونه بيرون مياومدن غافلگير ميكنه. اونا به طرف پدرم شليك ميكنند/ دكتر لكتر: درجا كشته شد؟/ نه اون خيلي قوي بود. يك ماه دووم آورد. مادرم وقتي خيلي جوون بودم مرد. از اون پس پدرم همه دنياي من شد و وقتي من رو تنها گذاشت هيچي نداشتم. اون موقع 10 سالم بود/ دكتر لكتر: تو خيلي صادق و روراستي كلاريس. فكر كنم دونستن زندگي خصوصي تو ميتونه خيلي جالب باشه... بعد از مرگ پدرت تو يتيم شدي. بعدش چي شد؟/ كلاريس: رفتم تا با دختر عموي مادرم و شوهرش در مونتانا زندگي كنم. اونا دامداري داشتن... اسب و گوسفند/ دكتر لكتر: چه مدت اونجا زندگي كردي؟/ كلاريس: 2 ماه/ دكتر لكتر: چرا اينقدر كوتاه؟/ كلاريس: فرار كردم.../ دكتر لكتر: چرا دست از اون دامداري كشيدي؟... اين تصميم آني نبوده كلاريس چي باعث شد فرار كني؟ از چه ساعتي شروع كردي؟/ كلاريس: صبح زود. هنوز هوا تاريك بود/ دكتر لكتر: يه چيزي تو رو از خواب بيدار كرد. خواب ميديدي؟ چي بود؟/ كلاريس: صداي عجيبي شنيدم... صداي جيغ. يه جور صداي جيغ مثل صداي بچه... رفتم طبقه پايين. بيرون. يواشكي وارد انبار شدم. ![]() اونقدر ترسيده بودم كه نميتونستم داخل اونجا رو نگاه كنم. ولي مجبور بودم/ دكتر لكتر: چي ديدي كلاريس؟ چي ديدي؟/ كلاريس: برهها رو. داشتن جيغ ميكشيدن/ دكتر لكتر: اونا داشتن برههاي بهاري رو سلاخي ميكردن؟/ كلاريس: و برهها هم جيغ ميكشيدن/ دكتر لكتر: و تو فرار كردي؟/ كلاريس: نه اول سعي كردم اونا رو آزاد كنم. در آغل رو باز كردم. ولي اونا فقط ايستاده بودن. مات ومبهوت. تكون نميخوردن/ ولي تو تونستي اين كار رو بكني مگه نه؟/ كلاريس: بله يه بره رو برداشتم و با سرعت هرچه تمام تر فرار كردم/ دكتر لكتر: كجا ميرفتي كلاريس؟/ كلاريس: نميدونم. نه غذايي داشتم نه آبي. و هوا خيلي سرد بود. خيلي سرد. فكر كردم... فكر كردم اگه يكي از اونا رو نجات بدم... ولي خيلي سنگين بود. اين روانكاوي هوشمندانه دكتر هانيبال لكتر، روانشناس آدمخوار، به بهترين نحو شخصيت كلاريس را به ما معرفي ميكند. كلاريس امروز، محصول وقايع گذشته است. او اگر سختكوش، شجاع، با هوش، متعهد، صادق و متفاوت است و عاشقانه در لباس پليس به انجام وظيفه ميپردازد، ريشه همه اينها را ميتوان در اين داستان كودكياش يافت. داستان تأثربرانگيزي كه شايد اگر لكتر نبود خود او هم كه فارغ التحصيل رشته روانشناسي است هيچگاه نميتوانست ارتباطش را با انگيزههاي رفتاري امروزش دريابد و لكتر فقط به كلاريس كمك ميكند چون: «دكتر لكتر (به كلاريس): دنيا با داشتن تو در خودش، جالبتره». قاب کوچک |
|
| 2 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند : | arathornson (11-16-2008), Mosafer (11-02-2008) |
|
|
#6 (لینک مستقیم به این پست) |
|
مدیر انجمن فیلم ، سینما و تئاتر
![]() تاریخ عضویت: May 2008
محل سکونت: Hell's Highway
نوشته ها: 2,430
تشکر از دیگران: 1,897
تشکر شده 2,050 بار در 1,097 پست
|
![]() شخصيتهاي خوب فيلم، همچون انسانهاي واقعي زندهاند و اگر در فيلمنامه به اقتضاي داستان، زندگيشان خاتمه يابد، در دنياي اذهان، ناميرا و ابـديانـد. نـقـشهـاي ماندگاري كه به «تاريخ» ميپيوندند: تاريخ حيات بشر. «مك مورفي» در «پرواز بر فراز آشيانه فاخته» راندل پاتريك مك مورفي مردي 38 ساله است كه به خاطر نجات دختري از دست اراذل و اوباش به زندان ميافتد. او كه بيگناه است اين ظلم آشكار را بر نميتابد، سر به مخالفت ميگذارد و سرانجام به جرم ضرب و جرح نگهبانان به عنوان بيماري رواني به آسايشگاه رواني ايالت منتقل ميشود. يك زخم خورده مناسبات غلط جامعه، به جمعي وارد ميشود كه نه تنها مورد ظلم واقع شدهاند، بلكه خود، اين مظلوميت را انتخاب كردهاند. مك مورفي ناچار است با اين آدمها روز را شب كند و تمام وقتش را با كساني بگذراند كه نه تنها مثل او عدالتخواه و ظلمستيز نيستند بلكه مصداق كامل همرنگي با جماعت و قبول عادات رايج و القائات بياساس هستند. بديهي است كه اين شرايط براي مك مورفي غير قابل تحمل است اما او از اين انسانهاي گمراه فاصله نميگيرد بلكه پيامبرانه در جهت هدايت آنان به راه درست تلاش ميكند و برايش اهميتي هم ندارد كه اين كار او به هيچ وجه مورد پسند مسوول خـودخـواه ولـي مـوجـه ظـاهر بخش، پرستار راچت نباشد. مك مورفي حريمهاي ممنوعه عادتهايي را كه در بيمارستان رواني نام قانون به خود گرفتهاند ميشكند. قوانيني كه همه با دلايل ظاهرفريب به اصطلاح منطقي! آراسته شدهاند؛ و اين قوانين البته مك مورفي را نميتوانند فريب دهند: («مك مورفي در صحنهاي خطاب به پرستار راچت:) بيخودي لجبازي نكن. اين چرنديات تو كت من نميره.» مك مورفي نه تنها ديوانه نيست. از اين كه ديوانه جلوه كند هم بيزار است. از خوردن قرص روزمره بيماران خودداري ميكند و وقتي هم مجبور ميشود آن را بخورد فقط در ظاهر تسليم ميشود اما در واقع با پنهان كردن قرص در زير زبان، پرستار راچت را ميفريبد؛ و اين سماجت او در عدم پذيرش ديوانگي و غفلت از حقيقت، بدرستي شايسته شخصيت منحصر به فرد اوست. او كه قرار است ديگران را هم به اين خودآگاهي رهنمون سازد. مك مورفي صريجاً درباره پرستار راچت ميگويد: «همچين شماها رو سر انگشتاش بازي ميده كه انگار يه قهرماني، چيزيه.» مك خودش اما به هيچ وجه حاضر نيست بازيچه دست راچت باشد. اعتراض آشكار، بهترين حربه مك مورفي براي مقابله با پرستار است. درست است كه مك مثل راچت نيست اما وقتي پاي لج و لجبازي در ميان باشد آنقدر زيرك هست كه بداند براي شكست دادن او چه ترفندي به كار ببرد. وقتي راچت در رايگيري از بيماران تقلب ميكند و در نتيجه آن، تلويزيون را براي تماشاي مسابقه بيسبال روشن نميكند و به علاوه، صداي موسيقي را هم به شدت بلند ميكند تا لج مك مورفي را بيشتر درآورد، مك مورفي خود را كنترل ميكند و زيركانه با جنجالي كه براي تماشاي خيالي مسابقه از تلويزيون خاموش بخش به راه مياندازد، آشكارا از اين دوئل نابرابر پيروز بيرون ميآيد تا راچت بداند مك مورفي اهل سازش و تسليم نيست كه نيست. عاقبت مك مورفي مثل همه ديگر تافتههاي جدابافته تاريخ، همه آنها كه بيدار بودهاند و با چشم باز حقيقت را ديدهاند و فهميدهاند و همرنگ جماعت غافلان نشدهاند، مرگ است. او ميرود اما زندهتر از آن است كه گفتار و كردارش از ياد برود و به فراموشي سپرده شود. قاب کوچک |
|
| 3 کاربر از شما به خاطر پست مفیدتان تشکر کرده اند : |